محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 2 ماه و 26 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 5 ماه و 28 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

آخرین های سال ۹۷

آخرین جمعه ی سال ۹۷ ب پیشنهاد محیا گلی ناهار ماهی داشتیم و بعد از ناهار رفتیم طبیعت گردی. محیا کلی کُنار جمع کرد.هرچند چون خیلی شیرین بودن زیاد خوشش نیومد و فقط دو-سه تا خورد.😉 این پروانه ی خوشگلو ب آرومی روی انگشتش گرفت و خیلی زود روی گلها گذاشتش و مراقبش بود تا پر بزنه و برگرده خونشون!😉😘 روز خوبی بود و به هممون خیلی خوش گذشت. آخرین پنجشنبه ی سال هم کنار مزار مادرم بودیم.و باز هم جای خالیش بزرگترین غم اینروزهای ماست.💔 برای شادی روح همه ی پدران و مادران آسمانی الفاتحه مع الصلوات.🌹🌹 ...
26 اسفند 1397

هوا دلپذیر شد!😉

هر چقدر از هوای خوب و بهاریِ اینروزا بگم،کم گفتم!😊👌 روز جمعه(تنها روزِ تعطیلی بابایی)،از اونجایی ک هوا ب شددددت ۴ نفره بود!!😆(من و بچه ها و باباشون😅)،بعد از ناهار و خوابِ قیلوله ی بابایی،بساط چای و تخمه رو برداشتیم و زدیم ب دل طبیعت!😉 رفیتم سمت باغ مستوفی.هوا فوق العاده بود! کلاهِ خوشگلِ محیا،هنرِ دستِ مامان بزرگشه.👌 با نزدیک شدن غروب،هوا داشت رو ب سردی میرفت.عزم برگشت کردیم ک محیا یاد دخترعمش افتاد و اصرارررر ک بریم خونشون! بابا میگفت الان بدموقس و درست نیست بریم!رای من ممتنع بود ک بخاطر اصرارهای محیا، ب نفع محیا تغییر کرد.😆 خلاصه از محیا اصرار بود و از بابا انکار...
19 اسفند 1397

پنج ماهگی محمد حسام.❤

۵ ماهگیت مبارک باشه عزیزممم.😘 داری کم کم بزرگ و آقا میشی گل پسرکم.💖 دیگه کاملا میتونی وسائلو با دستت بگیری و نگهداری. تلاش میکنی شیشه شیرتو تنهایی نگه داری.تقریبا میتونی ولی مدت کوتاه،و بازم ب کمک ما نیاز داری. جای شلوغ و جدید ک بریم،اگه محیط بسته مثه خونه باشه بی تاب و ناآروم میشی اما توی فضای باز راحت و سرحالی.خیلی جالبه ک توی این سن تشخیص میدی ”هیچ جا خونه ی آدم نمیشه!“😀 مامانی شدی،شدیدا غریبا!!!!سابق بر این بابا تورو میخوابوند و بغلش آروم بودی.ولی دیگه خبری از اون روزهای پرشکوه نیست!😁 بغل هر کی باشی،کافیه صدامو بشنوی یا منو از دور ببینی،اونقدر بی تابی میکنی ک مجبور میشم کارمو رها کنم و بغ...
11 اسفند 1397

روز مادر ۹۷

امسال روز مادر،روز عجیبی بود!!هم وحشتناک سخت بود و هم شیرین!! سخت بود؛چون اولین سالی بود که روزِ مادر،بی مادر بودم!😢💔 شیرین بود؛چون بهونه های شیرینی برای زندگی در کنارم بودند و هوامو داشتند.💖 محیای مهربونم با ذوق و شوق و یواشکی با بابایی حرف میزد و واسه روز مادر نقشه میکشید!😘😘 الهی دورت بگردم نازنین محیای من،ک قشنگ ترین بهونه ی زنده بودنمی.😘💖 بهترین هدیه م یه نقاشی خوووووشگل از محیا بود،به همراه یه شکلات و یه کاردستی که به کمک خانم بهوندی ساخته بود و یه رم ۳۲گیگ واسه موبایلم. 💖 توی حال و هوای به شدت غم انگیزِ امسال،به جرات میتونم بگم محیا مثه یه چراغ روشن توی تاریکیِ مطلق بود! وجودش...
9 اسفند 1397

یه آخرِ هفته ی خوب.😄

پنجشنبه بعد از مزار،دایی منصور و خانمش و خاله حاجیه اومدن خونمون و شام مهمونمون بودن. هر چقدر محیا مودب و مهمون نواز بود،حسام بداخلاق و بی تاب بود و فقط میخواست بیاد بغلم!😁😀 با اینحال خیلی خوش گذشت.مخصوصا موقع بازی!😉 واسه پانتومیم محیا رفت با خاله حاجیه و من و زن دایی یه گروه شدیم! گروه محیا همه ی امتیازارو گرفت.اما زن دایی حتی آسون ترین کلمه ها(تلویزیون رنگی،بچه ی زشت،فرودگاه امام خمینی)رو هم نمیتونست حدس بزنه!و سر این قضیه کلی خندیدیم!😂 موقع بازی کودک شو هم با اینکه بدون آمادگی قبلی بود،همه ی ستاره هارو گرفتیم و من همه ی جوابام درباره ی محیا درست بود.😘ما اینیم دیگه!💪😆 روز جمعه هم به ا...
5 اسفند 1397

قهرمان زندگی خودت باش😘

کم نبودند و کم نیستند زنان تاثیر گذار در تاریخ بشریت. زنان قهرمانی ک ردپای قشنگی از خودشون ب جا گذاشتند. از مادر ترزا و مارگارت تاچر و اپرا وینفری و ... بگیر تا نمونه های وطنی مثل نرگس کلباسی و انوشه انصاری و مریم میرزاخانی و ....  و الگوهای مذهبی مثل حضرت آسیه(س) و حضرت فاطمه(س) و ..... اما نمیدونم چرا ناخودآگاه واژه ی قهرمان و ابر قهرمان در ذهن ما مردانه ست!!!ایضا خیلی از مشاغل!! این تفکر اشتباه تحت تاثیر فرهنگ اجتماعی و شاید هم فیلمها و داستانهاست!! گاهی ک با محیا مشغول بازی میشم،محیا در نقشهای مختلف ظاهر میشه و هر بار یک خانمه!و منِ مادرِ دهه شصتی فراموش میکنم!! چند روز پیش محیا راننده ی آژانس بود.ناخودآگ...
22 بهمن 1397

نمایشگاه!

یه نمایشگاه از صنایع دستی بانوان،توی پارک بانوان برگزار شده بود. بعد از ظهر با بچه ها و سمانه رفتیم نمایشگاه. حسام بخاطر واکسنی ک دیروز زده بود،زیاد سرحال نبود.   وقتی برگشتیم محیا خسته بود و خوابید.بعد از اذون مغرب بیدار شد و به روال همیشگیِ خوابِ دمِ اذون،اخمو و بی حوصله و بداخلاق بود!😆 فقط وعده ی یه پیتزای خوشمزه تونست سرحالش کنه!😁 #محیا #حسام #محمد_حسام #نمایشگاه #پیتزا #واکسن محیا، تا این لحظه ۶ سال و 1 ماه و ۵ روز سن دارد😘 محمد حسام، تا این لحظه ۴ ماه و  ۷روز سن دارد😘 پ.ن:اسم پست نمایشگاست!اما دریغ از یه عکس از نمایشگاه!😅 همش مشغول بچه ها بودم و نتونست...
15 بهمن 1397

بهار در زمستان.

بهار خوزستان،معمولا بهمن شروع میشه و فروردین هم تموم میشه!😁 اردیبهشت معمولا آغاز تابستانه و بعدش هم فصل منحصر به فرد داغستان شروع میشه!😉 امسال هوا نسبت به چند سال گذشته سردتر و خدارو شکر بارندگی بیشتر شده. اطراف شهرها سرسبز و پر از گل شده. روز دوشنبه ٩٧/١١/٨ همراه عمه خدیج و آجی امل و راغب رفتیم سد خاکی ک تقریبا نزدیک خونه مامان بزرگه. اولین بار بود ک حسامو میبردیم توی طبیعت. چون هوا رو ب سردی میرفت و باد بود،من و بابا و آجی امل نوبتی توی ماشین نگهش داشتیم و اصلا بیرون نیومد.😉 ...
11 بهمن 1397

افتادن دندون محیاگلی.😘

(محیا) ساعت ۱۵:۲۰روز یکشنبه ٩٧/١١/٧ داشتم حسامو حموم میدادم تا واسه اولین بار ببریمش خونه مامان بزرگ. بابا رفته بود مدرسه دنبالت. صدای باز شدن درب خونه با صدای گریه هات یکی شد! از توی حموم صدات زدم:چی شده؟! با گریه گفتی دندونم افتاد!!😆 خندیدم و گفتم:مبااااااااارکه عزیزدلم،نشون میده بزرگتر شدی،خانومتر شدی،مبارک باشه گلم. پرسیدم حاا چرا گریه میکنی؟درد میکنه؟ گفتی نه!زشت شدم!!😀 الهی دورت بگردم،محیای من،دنیای من.😘😘 حسامو ک لباس پوشوندم.بغلت کردم،بوسیدمت و بازم بهت تبریک گفتم.کم کم حال و هوات عوض شد و تعریف کردی ک موقع خوردن توت فرنگی توی تایم تغذیه متوجه شدی دندونت افتاده.خانم بهوندی هم بهت تبریک گفته بود....
9 بهمن 1397