محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

جشن تولد هفت سالگی محیاگلی😘🎂

محیای نازنیم،عشق و نفسم هفت سالگیت مبارک باشه همه ی زندگی من.😘😚💋🎂  ❤ وقتی ۳-۴ساله بودی و آرزو میکردی بزرگ بشی!ازت میپرسیدم وقتی چند سالت بشه خیلی بزرگ شدی؟میگفتی۷!😀😘و حالا ب سن بزرگیت رسیدی عمر و نفسم.😚😚 قرار بود تولد امسالتو با دوستای همکلاسیت و دخترخاله هات جشن بگیریم.کلی هم نقشه و برنامه ریخته بودیم.😀 پام ک شکست بهت گفتم جشنو بذاریم بعد از خوب شدن پام.قبول کردی اما حسابی غصه خوردی!! قبل از تولدت خاله لیلا زنگ زد و گفت واسه محیا کیک درست میکنم و یه جشن خودمونی بگیریم واسش.بعدشم خاله ناهید گفت بخاطر محیا دور هم جمع میشیم ک خوشحال بشه.بقیه ی خاله ها استقبال کردن.و فقط و فقط بخاطر خوشحال کردن محیاگلی این جشنو گرفتن. ...
17 دی 1398

مادرِ پا شکسته!😊

ساعت ۱۸ و ۳۰ روز جمعه۲۹ آذر،در حالی ک حسامو بغل داشتم،توی حیاط خلوت خونمون لیزخوردم و فقط فرصت کردم مراقب باشم حسام چیزیش نشه و از خودم غافل شدم! یه لحظه بود!بعدش درد وحشتناک مچ پام،گریه ی حسام و جیغهای محیا ک از دیدن من روی زمین ترسیده بود و نفسی ک بخاطر درد زیاد پام بالا نمیومد!😣 نتیجه ی این سقوط آزاد شکستگی استخوان بیرونی نزدیک مچ و آسیب جدی ب مفصل مچ پای چپم بود! ماهشهر ک رفتیم چون همه ی متخصصها تعطیل بودن،پامو موقتی آتل گچی گرفتند.سوئیچ ماشینو پیدا نکردیم و عمومحمودو زحمت دادیم.عباس پسر خاله همراهمون بود. روز شنبه رفتیم متخصص.پامو گچ گرفت و گفت بعد از یه هفته درباره ی عمل کردن یا نکردن مغصل پام تصمیم میگیره!😓 حالا ای...
5 دی 1398

اندر معایب حفظ کردن!😁

محیا بی مقدمه پرسید بس کن نعمت الله یعنی چی؟؟؟ گفتم نمیدونم شاید یعنی اسراف نکنید!!😊 برای اینکه مطمئن شم پرسیدم کجا شنیدی؟؟ گفتی توی مدرسه میخونیمش!!میگیم بس کن نعمت الله!! کمی عجیب بود!! وقتی بیشتر اطلاعات خواستم متوجه شدم مربوط ب درس قرآنتونه و منظورت این آیه ی شریفه س!😅  الهی من فدااات شممممم عشقی محیای من،عشق شیرین زبونم😁😚😚 ...
4 دی 1398

مادرم دوستت دارم.❤

معلم خوش ذوق محیا،سرکارخانم کریمی،وقتی درسشون به حرف ”ت“ رسید و بچه ها تونستند بنویسند ”مادرم دوستت دارم“ ازشون خواست یه کارت پستال درست کنند و عکس مادرشونو بچسبونن و کارتو ببرن مدرسه! تا اینکه روز چهارشنبه ۲۷ آذر ۹۸ ساعت ۴ و نیم یه جشن تدارک دیده بود. هر مادری روی نیمکت کنار دخترش نشسته بود و وقتی اسمشو میخوندن میرفتند روی دوتا صندلی کنار هم مینشستند و دانش آموز کنار مادرش مینوشت مادرم دوستت دارم،بعدشم ماچ و بوس و اینا!😀😘💋 خیلی جالب و خاطره انگیز بود. من کمی دیر رسیدم.محیا قرار بود قرآن آغازین مراسمو بخونه.اما گفته بود تا مادرم نیاد نمیخونم.باج گرفته بود ناقلا!😀😘❤ از درب مدرسه تا طبقه ی بال...
3 دی 1398

عقد دخترخاله.

روز سه شنبه ۲۱ آبان ماه عقد خانم دکتر،زینب خانم،دخترخاله حاجیه بود. خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. ب۰عد از سختیها و غصه های زیادی ک بخاطر فوت بی بی داشتیم،اولین بار بود ک همه برای چندین ساعت متوالی از ته دل شاد بودیم و میزدیم و میرقصیدیم. ثانیه ای هم عرصه رو خالی نکردیم و تا آخرین لحظات مشغول رقص و پایکوبی و شادی بودیم.😁😍 محیاگلی مثه همیشه مااااه بود.😘😘 حسامم گل بود ولی حاضر نمیشد ازم جدا شه.😚😚 اخرای مراسم ک خلوت شد واسه تنها کسی ک خندید اسما،دوست عروس خانوم بود ک اهل گچساران و پزشک عمومی هستن.بهش گفتم دل پسرمو بردی و همونجا ازش خواستگاری کردم😆. اونم فوری در حضور همه بله رو داد و ازم قول گرفت اگه حسام بزرگ ش...
11 آذر 1398

روزهای بنزینی!

محیا و حسامم،دلبرکان شیرینم،حال روزهای اخیرمان چندان تعریفی نبود! امیدوارم روزهای آتی روزهای پر از امید و پر از خبرها و اتفاقهای خوب برای همه باشه.💟 سیاسی نوشتن نه کار منه و نه علاقه ی من!!اما گاهی این سیاستِ سیاه و تودرتو آنقدر همه جای زندگیمان ریشه و شاخه میدواند ک هر گله ای از هرموضوعی کنیم ممکن است متهم شویم ب سیاسی گفتن و نوشتن!!!! اما خلاصه و غیرسیاسی مینویسم تا روزی ک بزرگتر شدید از حال و روز مردمم در این روزگار باخبر باشید: نرخ بنزینی ک سال ۸۶ لیتری ۱۰۰تومن بود بتدریج زیاد شد و سال ۹۴ به ۱۰۰۰تومن افزایش پیدا کرد. قرار شد سود حاصل از این گرانی صرف بهتر شدن وضع معیشتی مردم شود!! صبح روز جمعه ۲۴ آبان بدون هیچ اطلاع یا زمینه ی قبلی...
11 آذر 1398

ماسه بادی-آبان ۹۸

بهار و پاییز ماسه بادی توی خونه ی ما حکم مدرسان شریفو داره!! ناهار کجا بریم؟ماسه بادی! کجا بریم چای و تخمه بخوریم؟ماسه بادی! حوصلمون سر رفته کجا بریم؟ماسه بادی!😆 البته همه ی این جوابا از طرف محیاس!😁❤ از همون بچگی عشق ماسه بادی بود.❤ شاید چون تنها جاییه ک راحت میتونه ماسه بازی و خاک بازی کنه.بدون اینکه کثیف بشه😉 حسامو اولین بار بود میبردیم.اینقدر خوشحال بود ک با ذوق جیغ میزد و دورمون میدوید!😁💖 تانزدیک غروب آفتاب اونجا بودیم و کلی بازی کردیم و خوش گذروندیم.💞 خیلی خیلی به هر دوتون خوش گذشت.😚 وقت برگشت بمحض اینکه ب حسام گفتیم بریم،د...
17 آبان 1398

سیزده ماهگی محمدحسام.😚

گل پسر مامان سیزده ماهه شدی.😘❤ خیییلی شیرین و بامزه شدی.❤ عشقت کماکان محیاس!😁اگه ببینی ناراحته یا گریه میکنه،مثه یه پیشی ملوس سرتو میذاری بغلش و ب زبون خودت باهاش حرف میزنی و سعی میکنی حالشو خوب کنی.😘الهی مادر ب فدایِ هر دوتون.😚❤ هفدهم مهرماه یعنی وقتی یکسال و ده روز سن داشتی،برای اولین بار سعی کردی بدوی😁😚 خدارو شکر الان میتونی بدوی❤ سوم آبان یعنی وقتی یکسال و بیست و پنج روز سن داشتی برای اولین بار بتنهایی و فقط همراه بابا و عمو مرتضی رفتید خونه مادربزرگت.تقریبا دو-سه ساعت ازمون دور بودی بودی و وقتی رسیدی خونه دستاتو دور گردن محیا حلقه کردی و محیارو در آغوشت گرفتی!!😁😘😘😘 مفهوم اوووف رو متوج...
16 آبان 1398