محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

ماسه بادی-آبان ۹۸

بهار و پاییز ماسه بادی توی خونه ی ما حکم مدرسان شریفو داره!! ناهار کجا بریم؟ماسه بادی! کجا بریم چای و تخمه بخوریم؟ماسه بادی! حوصلمون سر رفته کجا بریم؟ماسه بادی!😆 البته همه ی این جوابا از طرف محیاس!😁❤ از همون بچگی عشق ماسه بادی بود.❤ شاید چون تنها جاییه ک راحت میتونه ماسه بازی و خاک بازی کنه.بدون اینکه کثیف بشه😉 حسامو اولین بار بود میبردیم.اینقدر خوشحال بود ک با ذوق جیغ میزد و دورمون میدوید!😁💖 تانزدیک غروب آفتاب اونجا بودیم و کلی بازی کردیم و خوش گذروندیم.💞 خیلی خیلی به هر دوتون خوش گذشت.😚 وقت برگشت بمحض اینکه ب حسام گفتیم بریم،د...
17 آبان 1398

سیزده ماهگی محمدحسام.😚

گل پسر مامان سیزده ماهه شدی.😘❤ خیییلی شیرین و بامزه شدی.❤ عشقت کماکان محیاس!😁اگه ببینی ناراحته یا گریه میکنه،مثه یه پیشی ملوس سرتو میذاری بغلش و ب زبون خودت باهاش حرف میزنی و سعی میکنی حالشو خوب کنی.😘الهی مادر ب فدایِ هر دوتون.😚❤ هفدهم مهرماه یعنی وقتی یکسال و ده روز سن داشتی،برای اولین بار سعی کردی بدوی😁😚 خدارو شکر الان میتونی بدوی❤ سوم آبان یعنی وقتی یکسال و بیست و پنج روز سن داشتی برای اولین بار بتنهایی و فقط همراه بابا و عمو مرتضی رفتید خونه مادربزرگت.تقریبا دو-سه ساعت ازمون دور بودی بودی و وقتی رسیدی خونه دستاتو دور گردن محیا حلقه کردی و محیارو در آغوشت گرفتی!!😁😘😘😘 مفهوم اوووف رو متوج...
16 آبان 1398

روز دانش آموز-سال۹۸

روز دانش آموز مبارک باشه نازنین محیای من.😘 ب بهانه ی روز دانش آموز (با دو روز تاخیر)چند تا عکس از فعالیتهای مدرسه میذارم ب یادگار بمونه.💟 گل دختر شیرینم،نفسم امیدوارم دوران دانش آموزی واست سرشار از لحظه های ناب یادگیری و دوستی باشه.❤ چقدر لذت بخشه دیدن تلاشت برای خوندن و یادگیری.💞 و چ لذت وصف ناپذیریه وقتی سرمست از یادگیری حرف جدید از خاطرات مدرسه تعریف میکنی.😚😚 از لحظه لحظه ی این دوران شیرین لذت ببر محیای من.😚 ...
15 آبان 1398

بابا کربلایی!😉❤

هوای حرم و زیارتِ کربلا حسابی بابارو هوایی کرده بود! میگفت تا نرفته باشی نمیدونی چ خبره،ولی اگه یه بار ماه محرم یا اربعین حسینی رفتی دیگه سخته نرفتن!! دوسال قبل ک بابا رفته بود،محیا از دوریش تب کرده بود و همین بابارو مردد میکرد برای رفتن! بالاخره دلو زد ب دریا و روز چهارشنبه با شوهرخواهر و خواهرزادش،عازم کربلا شدند! قرار گذاشتیم فعلا ب محیا نگیم رفته کربلا،تا کمتر بی تابی کنه! شب اول،محیا رفت واسه حسام مولفیکس بگیره ک عبدالساده دوست بابایی دیدش و ازش پرسید بابات رفت؟؟؟محیا گفت بابام هنوز از مدرسه نیومده!!عبدالساده هم رک و راست گفت نههه بابات رفته کربلا!!خودش بهم گفت داره میره کربلا!!! محیا ک اومد خونه سعی کرد...
4 آبان 1398

جشن قرآن محیاگلی❤

روز شنبه ۱۹ مهر جشن قرآن محیاگلی بود. اولین روزی ک یادگیری کتاب قرآنو شروع کردند. به سفارش خانمشون کتاب قرآنشو با روبان تزیین کردیم. واسشون جشن گرفتند و محیاگلی هم لباس خاص پوشید و درمورد قرآن برای بچه ها صحبت کرد.❤😚😚 الهی قرآن نگهدارت باشه نورامیدم،محیای مهربونم😚😚❤ در پناه حق باشی عزیزدلم❤❤ محیای عزیزم تا این لحظه ۶ سال و ۹ ماه و ۱۱ روز سن دارد.❤😚 ...
21 مهر 1398

محمدحسامم،یکسالگیت مبارک😚

عشق و نفس مامان یکساله شدی.... یکسالگیت مبااااارک باشه عزیزدلم😘 یکسال از داشتنت میگذره عزیزدلم و من و بابا و آجی هر روز عاشقانه تر از روز قبل دوستت داریم.❤😚 ب پیشنهاد محیا کیک شکلاتی پختم و تزیین کردم و ساعت ب دنیا اومدنت یعنی ۱۹ و ۴۵ دقیقه همه بوسیدیمت و از ته دل خدارو بابت داشتنت شکر کردیم😘💋 دوست داشتی کیکو چنگ بزنی و به شیوه ی خودت بخوری!😁 شمعو ک دیدی دیگه از خود بیخود شدی و بابا بزور نگهت داشته بود!😀 بهشون گفتم تولدشه و بذارید کاملا راحت باشه!😁😚 محیاخانومم زحمت بریدن کیکو ب عهده گرفت.😘 نازنین دوست و همکلاسی محیا هم اومده بود کنار محیا مشقاشو بنویسه و توی ...
10 مهر 1398

محیا به کلاس اول میرود.❤

نازنین محیایِ من،عشق شیرین زبونم کلاس اولی شد.😚💋❤ ثمره ی زندگیم بزرگتر شده و وارد یکی از مهمترین مراحل زندگیش شده.👄😚 جشن شکوفه ها ساعت ۸ و ۳۰ بود.بیدار ک شدم،کلی ذوق فرمودیم از اینکه ساعتها عقب کشیده شدن و کلی وقت داریم.😁 رفتم نون بربری گرم و کره مربا واسه صبحونه محیاگلیم گرفتم.و من حسامِ سحرخیز بیدارش کردیم.😀😚 خیلی ذوق و شوق داشت و با خوشحالی دست و روشو شست و مسواک زد. ❤ موهاشو شونه زد و صبحونه خورد و خونوادگی رفتیم مدرسه.😁💝 علاوه بر نرجس و تارا(دوستای پارسالیت)،آیناز دوست کلاس ژیمناستیکتو هم بود و کلی دویدید و بازی کردید.یعنی با هزار زحمت نگهت میداشتم ک یه عکس بگیری.❤😀 ...
3 مهر 1398

بلبل دندونی یا دندون بلبلی!😆

فکر میکردم دندونهای شیری محیا ک دربیان،دیگه از مصائبِ دندونی راحت میشم!😅 ولی زهی خیال باطل!!!ظاهرا این قصه سر دراز دارد!😉 قبل از اینکه دندوناش بیفتن،بهونه میگرفت ک همه ی دوستام دندوناشون افتاده و چرا دندونِ من نمیفته!😒 خدا خواست و دندونش لق شد!ولی موضعش ۱۸۰ درجه تغییر کرد و دیگه اصلاااا دلش نمیخواست دندونش بیفته و ب هر روشی متوسل میشد تا جلوی افتادنشو بگیره!!! با هر تزلزلِ!! دندون اسیر میشدیم ما!😁 از ترس اینکه دندونش بیفته ب زور غذامیخوره!😮 قصه و روایت و حکایت و نصیحت و تشویق و تطمیع و هرترفندی به کار بردیم و بی فایده بود!!فقط امیدمون ب خدا و گذرِ زمانه که👈این نیز بگذرد!😉 چهارمین دندون محیاگلی لق شده ...
26 شهريور 1398

تولد مامانی!🎂

دیروز تولدم بود.جیییغ دست و هورااا 🎊🎉🎈🎁💝 ب دلایل امنیتی و منکراتی😉نمیشه عکس خودمو توی تولد بذارم!😅بجاش عکس بچه هارو میذارم.❤ ب پیشنهاد محیا،برای اولین بار کیک خامه ای درست کردم.چون تازه کار بودم دردسرش زیاد بود ولی طعمش اونقدر خوب شد ک ازم قول گرفتند بازم بپزم!😊 خانم کوچولوی کنار محیا،دیانا دختر همسایمونه ک اینروزا با محیا همبازین و آخر شب بزور و با گریه از خونمون میره.😘 حسام هم مثه همیشه مشغول خرابکاری بود و نمیذاشت یه عکس ازش بگیرم!😚 اینم نمونه های از مقاومت حسام در مقابل عکس!😁 آخرشم محیا دیگه کلافه شد از دستش!😁😁 اولین تبریک تولدم از طرف بابایی بود.❤ اما او...
24 شهريور 1398