محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 27 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 7 ماه و 29 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

پارک ساحلی-نوروز ۹۸

روز یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۸ همراه خاله حاجیه و خاله صدیقه و خاله لیلا رفتیم پارک ساحلی سربندر به صرف شام. عصر ک راه افتادیم هوا خیلی خوب بود،اما یهو سر شام باد شد و دائم شدیدتر میشد و مجبور شدیم بعد از شام سریع برگردیم.😉   ...
5 فروردين 1398

بروجرد-تابستان ۹۷

جمعه ۱۲ مرداد بعد از اینکه محیاطلای من از خواب تقریبا ۱۳ ساعتش بیدار شد!!از همدان ب مقصد بروجرد حرکت کردیم.خیلی دوست داشتیم بیشتر بمونیم،اما خونه رو سپرده بودیم ب پسرعمو و عمه ت و اونا میخاستن برگردن و چاره ای جز برگشت نداشتیم!😉 توی پارک جنگلی ملایر کمی موندیم و هندونه خوردیم و گل دختری میوه های کاج جمع کرد.😁 کلا کلوچه دوست نداری،اما خیلی از کلوچه های محلی ملایر خوشت اومد و پشیمون شدیم چرا بیشتر نگرفتیم.😋 قبل از ظهر رسیدیم بروجرد و رفتیم باغ فدک. توی یه محوطه ی حصارکشی شده آهو بود.بمحض ورودمون متوجهشون شدی و رفتی کنارشون. یکی از بچه آهوها/شایدم گوزنها(راستش تفاوتشونو مطمئن نیستم😅)کنار حصار بود و تونستی نواز...
24 مرداد 1397

همدان-تابستان ۹۷

روز سه شنبه ۹ مرداد همراه دایی منصور اینا و بی بی و خاله تاجیه راه افتادیم ب سمت همدان. بی بی توی ماشین ما بود و تو از این بابت خیلی خوشحال بودی.😉😘😀 ناهارو زنگنه صرف کردیم،یه جای باصفا قبل از ملایر طبق معمول هم یه هاپو پیدا شد ک تو بهش غذا بدی!😀 این بار تو نقش حنا(دختری در مزرعه) رو داشتی و هاپو هم همون پاکوتاه بود.😁 بعد از ظهر رسیدیم همدان و جاگیر شدیم. صبح روز بعد رفتیم گنجنامه و ناهارو همونجا صرف کردیم. چون بالا رفتن از مسیر برای بی بی سخت و تقریبا غیرممکن بود،همون پایین زیر سایه ی درختها نشستیم ولی برای تفریح رفتیم کنار آبشار و حسابی خوش گذروندیم. ویلچر بی بی شده بود یکی از سرگرمیهای ...
22 مرداد 1397

محلات-تابستان ۹۷

روز شنبه ۶ مرداد ب همراه خونه ی دایی کمال و دایی منصور و باباحاجی اینا رفتیم سمت آبگرم و محلات. حسابی ذوق داشتی ک زودتر بریم استخر آبگرم.مایو شنا هم آورده بودیم.این استخرو اختصاصی گرفتیم و قرار شد یه سانس آقایون برن و یه سانس هم خانمها تنی ب آب بزنن. من بخاطر وضعیتم منع شدم از رفتن توی آبگرم و تو دائم اصرار داشتی ک زودتر نوبتمون بشه. دایی کمال گفت بری و کنار بابایی باشی.تو هم خوشحال رفتی.ک ایکاش نمیرفتی😔 صدای گریه و سرفه هاتو ک شنیدم فهمیدم اتفاقی افتاده!! تو بی هوا رفته بودی توی استخر قسمت عمیق و بقول خودت میخاستی مثه پریهای دریایی شنا کنی و برای چند ثانیه غرق شده بودی تا اینکه مصطفی پسر دایی متوجه شد و نجاتت داد. ...
20 مرداد 1397

خمین-تابستان ۹۷

سه-چهار سالی هست ک بابابزرگت یه باغ توی خمین خریده و تابستونا،خودش یا دایی منصور از گرمای خوزستان ب اونجا پناه میبرن😉 زمستون ک رفته بودیم برف بازی باغو دیدیم. تقریبا یک هفته بعد از عید فطر،بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله تاجیه و دایی منصور و خونوادش رفتن خمین.واسه من ک حداقل هفته ای یه بار ب مامانم سر میزدم دوریشون خیلی سخت بود. اونقدر ک تو زبون ب نصیحتم باز کردی و گفتی:مامان مگه تو نی نیی؟چقدر میگی مامانم مامانم؟؟یکم بزرگ شو!!تو دیگه بزرگ شدی!!!😅😅 بهت گفتم آدما هرچقدم بزرگ باشن بازم ب مامانشون نیاز دارن!گفتم تو هم ک بزرگ شدی و دلتنگم شدی،اگه بچت این حرفو بهت زد اینو بهش بگو! گفتی اوووه من ک تا اونموقع این حرفا یادم نمیمونه!!😁 ...
16 مرداد 1397

نوروز ۹۷ - رامهرمز

روز هشتم فروردین رفتیم رامهرمز. من باید حتما سونو میدادم و خاله معصومه سونوی دکتر خرمو معرفی کرد ک خدارو شکر تلفنی هم نوبت دادن.و همه چیز عالی بود. اما درب رادیات ماشین بابا شل شده بود و مجثور شد ب یکی از همکاراش ک مغازه ی لوازم یدکی هم دارند زنگ بزنه. قبلا تعریف کرده بود ک آقای آل خمیس خیلی خونگرم و مهمان نوازه.ولی اینبار از نزدیک مهمون نوازی و مهربونی خودش و خانم و بچه هاشو تجربه کردیم.                       هر چقدر اصرار کردند ک بریم خونشون،بابا ک نمیخاست توی زحمت بیفتن قبول نکرد و رفتیم پارک. ولی ایشون خانم و بچه ها رو آ...
26 فروردين 1397

نوروز ۹۷ - لشکرآباد

روز ششم فروردین رفتیم اهواز.       یه کت و شلوار خریدم و رفتیم لشکر آباد! خیییلی باصفا بود.فلافل لشکر آباد خیلی معروفه و ایام عید حسابی شلوغ میشه. کنار هر کافه باند پخش و سیستم گذاشته بودن و بزن و برقص                 بعد از صرف فلافل و قارچ سوخاری،رفتیم کافه سنتی و قهوه و چای نبات صرف کردیم.                         توی راه برگشت هم با اینکه حوالی ۲ شب رسیدیم پارک مشراگه،بابا بخاطر قولی ک بهت داده بود تورو برد ...
26 فروردين 1397

نوروز ۹۷ - دیلم

روز سوم فروردین رفتیم خونه ی بابابزرگ و همونجا با خان عمو و عمه ها تصمیم گرفتیم فردا صبح زود بریم دیلم. ساعت ۱۲-۱شب برگشتیم خونه و ۷ صبح راه افتادیم ب سمت دیلم. صبحونه رو امیدیه صرف کردیم.   بمحض رسیدن و پارک کردن ماشین،رفتیم خرید. یه بادبادک خریدی و یه عروسک توی وان حموم و یه لاک آبی و ۲تا دی وی دی انیمیشن! ما هم دوتا پتو گرفتیم و یه سری وسایل. بعد از ناهار(جوجه کباب)تصمیم گرفتیم بریم دریا و آب بازی،برگشتم از بازار واست بلوز و شلوارک گرفتم ک راحت آب بازی کنی،تا خاستم پولو حساب کنم تو و عمه امل رفتید سمت بقیه و توی راه زمین خوردید و زانوی سمت راست و کمی هم آرنجت خراش برداشت. الهی فدات شم،کللللی گریه کردی.خیلی دنبال ...
26 فروردين 1397