محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

روز مادر ۹۸

روز مادر امسال واسه من خیلی خاص بود❤. چون برای اولین بار محیای شیرینم بتنهایی جشنو مدیریت کرد.😘😘😘 من مشغول سرگرم کردن حسام بودم و متوجه میشدم محیا در تکاپویه!!😁💋❤ روی میزو پارچه انداخت،😘 خودش بتنهایی شربت آماده کرد،😘 شیرینی کشمشی ک ظهر با کمک هم پخته بودیمو توی ظرف گذاشت،😘 دیوارو با نوشته هاش تزیین کرد و هدیه های خودش و حسام و بابارو با کمک بابایی کادوپیچ کردند.😘 اینقدر از جشنش و نحوه ی مدیریتش لذت بردم ک دوست داشتم اون لحظه ها هیچوقت تموم نشن.❤❤😚😚 همیشه معتقد بودم قشنگی روز مادر ب اینه ک بچه ها واست جشن بگیرن.و امسال قشنگترین روز مادرو تجربه کردم.😚💋💝 محیای عزیزتر از جونم ...
5 اسفند 1398

شانزده ماهگی محمدحسام.😘

گل پسر فرفروی من ۱۶ ماهگیشو هم بسلامت و با یه عااالمه شیرینکاری و شیطنت پشت سرگذاشت.😘💖 ۱۶دی دندون نیش سمت چپت جوونه زد.واسه این دندون خیلی بداخلاق شده بودی،در عجب بودیم از اون حسام خندون و شاد اینهمه حجم بدخلقی بعید بود!😆تا اینکه بابا متوجه ی جوونه زدن دندون نیشت شد.۳بهمن هم دندون نیش سمت راستتو کشف کردم.😘😘 مبارک باشه جناب عششششق.😘😚 ب تقلید از محیا کتاب میاری و میشینی کنارم و با تنها واژه ی پرتکرارت کتاب میخونی:دَ....دَ😀💖 با خودکار روی کاغذ خط خطی میکنی و میگی دِ .....دِ بر وزن چشم چشم دو ابرو😀😘 یعنی کلا یه ”ماما“ میگی و یه  ”د“  و کل اموراتت میگذره!😂😘 آها از اتاق فرمان اشاره میکنن ک...
11 بهمن 1398

پانزده ماهگی محمدحسام.❤

محمدحسامم،عشق و نفسم،یکسال و ۳ ماه از اولین روزی ک در آغوش گرفتمت میگذره و بدون اغراق هر روز بیشتر از روز قبل عاشقتیم.😚😘😚 البته اگه میذاشتی ازت عکس بگیرم بیشتر عاشقت میشدم!😁😅😚 همینکه گوشی رو دستم ببینی با انگشتای خوشگلت بشکن میزنی و میرقصی و ازم میخای واست آهنگ یا کلیپ بذارم!صاحب سبک و سلیقه هم هستی و از آهنگی ک خوشت نیاد میگی اِ... و میخای عوضش کنم!😀😀 اینجا اجی رو هم ب راه خودت کشوندی و داری با محیا میرقصی.😁😘 خیلی مراقب این اسپیکر بودم و اصلا اجازه نداشتی بهش دست بزنی و از راه دور درخواست آهنگ میدادی!😆تا اینکه یه روز خاله زهرا داد دستت و همون یه بار سرویسش کردی و ب فنا رفت!👊❤ روز سه شنبه ۳ دی دندون آس...
26 دی 1398

جشن تولد هفت سالگی محیاگلی😘🎂

محیای نازنیم،عشق و نفسم هفت سالگیت مبارک باشه همه ی زندگی من.😘😚💋🎂  ❤ وقتی ۳-۴ساله بودی و آرزو میکردی بزرگ بشی!ازت میپرسیدم وقتی چند سالت بشه خیلی بزرگ شدی؟میگفتی۷!😀😘و حالا ب سن بزرگیت رسیدی عمر و نفسم.😚😚 قرار بود تولد امسالتو با دوستای همکلاسیت و دخترخاله هات جشن بگیریم.کلی هم نقشه و برنامه ریخته بودیم.😀 پام ک شکست بهت گفتم جشنو بذاریم بعد از خوب شدن پام.قبول کردی اما حسابی غصه خوردی!! قبل از تولدت خاله لیلا زنگ زد و گفت واسه محیا کیک درست میکنم و یه جشن خودمونی بگیریم واسش.بعدشم خاله ناهید گفت بخاطر محیا دور هم جمع میشیم ک خوشحال بشه.بقیه ی خاله ها استقبال کردن.و فقط و فقط بخاطر خوشحال کردن محیاگلی این جشنو گرفتن. ...
17 دی 1398

مادرِ پا شکسته!😊

ساعت ۱۸ و ۳۰ روز جمعه۲۹ آذر،در حالی ک حسامو بغل داشتم،توی حیاط خلوت خونمون لیزخوردم و فقط فرصت کردم مراقب باشم حسام چیزیش نشه و از خودم غافل شدم! یه لحظه بود!بعدش درد وحشتناک مچ پام،گریه ی حسام و جیغهای محیا ک از دیدن من روی زمین ترسیده بود و نفسی ک بخاطر درد زیاد پام بالا نمیومد!😣 نتیجه ی این سقوط آزاد شکستگی استخوان بیرونی نزدیک مچ و آسیب جدی ب مفصل مچ پای چپم بود! ماهشهر ک رفتیم چون همه ی متخصصها تعطیل بودن،پامو موقتی آتل گچی گرفتند.سوئیچ ماشینو پیدا نکردیم و عمومحمودو زحمت دادیم.عباس پسر خاله همراهمون بود. روز شنبه رفتیم متخصص.پامو گچ گرفت و گفت بعد از یه هفته درباره ی عمل کردن یا نکردن مغصل پام تصمیم میگیره!😓 حالا ای...
5 دی 1398

چهارده ماهگی محمدحسام❤

گل پسرم، نفسیِ مامان،چهارده ماهگیشو ب سلامت و با یه عالمه شیطنت سپری کرد.😚😍 در طول این ماه برای اولین بار گاهی کمتر از یک دقیقه ب تلویزیون توجه میکنی،تبلیغ نوشیدنی آلیسو خوشت میاد وقتی آقاهه میگه لیموشو بدم هلوشو بدم...خوشت میاد و میخندی!😁😚 یه چند روزی، نمیدونم چطور و از کجا یاد گرفته بودی دور خودت میچرخیدی تا گیج میشدی و با جیغ و خنده میفتادی!خدارو شکر دیگه از سرت افتاده!😁❤ وقتی یه چیز ممنوعه دستت میگیری و بابا میخاد ازت بگیره،با جیغ و خنده فرار میکنی!😁اما وقتی من بهت میگم بده،بهم میدی و فی الفور از دستم میبریش!😀 خرابکاری ک میکنی،الکی و خیلی تصنعی و با صدا میخندی تا دعوات نکنیم!😁 بدجوری عشق آهنگ و رقص شدی،با انگشتای...
24 آذر 1398

عقد دخترخاله.

روز سه شنبه ۲۱ آبان ماه عقد خانم دکتر،زینب خانم،دخترخاله حاجیه بود. خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. ب۰عد از سختیها و غصه های زیادی ک بخاطر فوت بی بی داشتیم،اولین بار بود ک همه برای چندین ساعت متوالی از ته دل شاد بودیم و میزدیم و میرقصیدیم. ثانیه ای هم عرصه رو خالی نکردیم و تا آخرین لحظات مشغول رقص و پایکوبی و شادی بودیم.😁😍 محیاگلی مثه همیشه مااااه بود.😘😘 حسامم گل بود ولی حاضر نمیشد ازم جدا شه.😚😚 اخرای مراسم ک خلوت شد واسه تنها کسی ک خندید اسما،دوست عروس خانوم بود ک اهل گچساران و پزشک عمومی هستن.بهش گفتم دل پسرمو بردی و همونجا ازش خواستگاری کردم😆. اونم فوری در حضور همه بله رو داد و ازم قول گرفت اگه حسام بزرگ ش...
11 آذر 1398

روزهای بنزینی!

محیا و حسامم،دلبرکان شیرینم،حال روزهای اخیرمان چندان تعریفی نبود! امیدوارم روزهای آتی روزهای پر از امید و پر از خبرها و اتفاقهای خوب برای همه باشه.💟 سیاسی نوشتن نه کار منه و نه علاقه ی من!!اما گاهی این سیاستِ سیاه و تودرتو آنقدر همه جای زندگیمان ریشه و شاخه میدواند ک هر گله ای از هرموضوعی کنیم ممکن است متهم شویم ب سیاسی گفتن و نوشتن!!!! اما خلاصه و غیرسیاسی مینویسم تا روزی ک بزرگتر شدید از حال و روز مردمم در این روزگار باخبر باشید: نرخ بنزینی ک سال ۸۶ لیتری ۱۰۰تومن بود بتدریج زیاد شد و سال ۹۴ به ۱۰۰۰تومن افزایش پیدا کرد. قرار شد سود حاصل از این گرانی صرف بهتر شدن وضع معیشتی مردم شود!! صبح روز جمعه ۲۴ آبان بدون هیچ اطلاع یا زمینه ی قبلی...
11 آذر 1398