محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

مادرِ پا شکسته!😊

ساعت ۱۸ و ۳۰ روز جمعه۲۹ آذر،در حالی ک حسامو بغل داشتم،توی حیاط خلوت خونمون لیزخوردم و فقط فرصت کردم مراقب باشم حسام چیزیش نشه و از خودم غافل شدم! یه لحظه بود!بعدش درد وحشتناک مچ پام،گریه ی حسام و جیغهای محیا ک از دیدن من روی زمین ترسیده بود و نفسی ک بخاطر درد زیاد پام بالا نمیومد!😣 نتیجه ی این سقوط آزاد شکستگی استخوان بیرونی نزدیک مچ و آسیب جدی ب مفصل مچ پای چپم بود! ماهشهر ک رفتیم چون همه ی متخصصها تعطیل بودن،پامو موقتی آتل گچی گرفتند.سوئیچ ماشینو پیدا نکردیم و عمومحمودو زحمت دادیم.عباس پسر خاله همراهمون بود. روز شنبه رفتیم متخصص.پامو گچ گرفت و گفت بعد از یه هفته درباره ی عمل کردن یا نکردن مغصل پام تصمیم میگیره!😓 حالا ای...
5 دی 1398

روزهای بنزینی!

محیا و حسامم،دلبرکان شیرینم،حال روزهای اخیرمان چندان تعریفی نبود! امیدوارم روزهای آتی روزهای پر از امید و پر از خبرها و اتفاقهای خوب برای همه باشه.💟 سیاسی نوشتن نه کار منه و نه علاقه ی من!!اما گاهی این سیاستِ سیاه و تودرتو آنقدر همه جای زندگیمان ریشه و شاخه میدواند ک هر گله ای از هرموضوعی کنیم ممکن است متهم شویم ب سیاسی گفتن و نوشتن!!!! اما خلاصه و غیرسیاسی مینویسم تا روزی ک بزرگتر شدید از حال و روز مردمم در این روزگار باخبر باشید: نرخ بنزینی ک سال ۸۶ لیتری ۱۰۰تومن بود بتدریج زیاد شد و سال ۹۴ به ۱۰۰۰تومن افزایش پیدا کرد. قرار شد سود حاصل از این گرانی صرف بهتر شدن وضع معیشتی مردم شود!! صبح روز جمعه ۲۴ آبان بدون هیچ اطلاع یا زمینه ی قبلی...
11 آذر 1398

تولد مامانی!🎂

دیروز تولدم بود.جیییغ دست و هورااا 🎊🎉🎈🎁💝 ب دلایل امنیتی و منکراتی😉نمیشه عکس خودمو توی تولد بذارم!😅بجاش عکس بچه هارو میذارم.❤ ب پیشنهاد محیا،برای اولین بار کیک خامه ای درست کردم.چون تازه کار بودم دردسرش زیاد بود ولی طعمش اونقدر خوب شد ک ازم قول گرفتند بازم بپزم!😊 خانم کوچولوی کنار محیا،دیانا دختر همسایمونه ک اینروزا با محیا همبازین و آخر شب بزور و با گریه از خونمون میره.😘 حسام هم مثه همیشه مشغول خرابکاری بود و نمیذاشت یه عکس ازش بگیرم!😚 اینم نمونه های از مقاومت حسام در مقابل عکس!😁 آخرشم محیا دیگه کلافه شد از دستش!😁😁 اولین تبریک تولدم از طرف بابایی بود.❤ اما او...
24 شهريور 1398

ب وقتِ غُر!

امشب از اون شباست که من،دلم میخاد غر بزنم!!👊😅 حوصله کنید و اندر مضرات غر چیزی نگید ک خودم بشدت واقفم!😅 عاقا جونم واستون بگه شدیدا ب یه خواب عمیق و طولانی نیازمندم!! دیشب اومدم تریپ کدبانوگری بردارم و گفتم تا خونه کاااملا مرتب نشه نمیخابم!!💪 همین گنده گویی منو تا ساعت ۵ صبح سرپا نگهداشت!😓 ساعت ۵ ک تقریبا کارم تمام شد،رفتم توی رختخواب ولی دیگه خوابزده شدم و خوابم نمیبرد...😪 اینقدر این پهلو و اون پهلو شدم، تا کم کم چشمام سنگین شد ولی یهو برق رفت!! حسام گرمش شد و تکون میخورد!ترسیدم بیدار شه و اذیت کنه!یه کتاب برداشتم و تا ساعت ۷ و نیم ک برق اومد بالای سرش بادش میزدم!😥 خوابیده و نخوابیده، برای ناهار زرشک پلو ح...
12 شهريور 1398