محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 2 ماه و 26 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 5 ماه و 28 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

روز مادر ۹۷

امسال روز مادر،روز عجیبی بود!!هم وحشتناک سخت بود و هم شیرین!! سخت بود؛چون اولین سالی بود که روزِ مادر،بی مادر بودم!😢💔 شیرین بود؛چون بهونه های شیرینی برای زندگی در کنارم بودند و هوامو داشتند.💖 محیای مهربونم با ذوق و شوق و یواشکی با بابایی حرف میزد و واسه روز مادر نقشه میکشید!😘😘 الهی دورت بگردم نازنین محیای من،ک قشنگ ترین بهونه ی زنده بودنمی.😘💖 بهترین هدیه م یه نقاشی خوووووشگل از محیا بود،به همراه یه شکلات و یه کاردستی که به کمک خانم بهوندی ساخته بود و یه رم ۳۲گیگ واسه موبایلم. 💖 توی حال و هوای به شدت غم انگیزِ امسال،به جرات میتونم بگم محیا مثه یه چراغ روشن توی تاریکیِ مطلق بود! وجودش...
9 اسفند 1397

بگو چگونه صدایت کنم که برگردی؟!😢

سلام ب دوستان گلی ک مطالبو دنبال میکنید.عزیزانم دلم نمیاد با خوندن نوشته هایی ک در فراق مادرمه دلتون بگیره. توی خونه بخاطر بچه ها مجبورم خویشتن داری کنم اما گاهی اینجا مینویسم تا کمی سبک شم.😢 انتظار ندارم این نوشته رو پسند کنید یا نظر بذارید!دلم نمیخاد باعث ناراحتیتون بشم.توی پست بعدی عکسای جشن تولد محیارو میذارم.اونارو ببینید.شاد باشید😘   (محیا) مثه هرشب،قبل از خواب بوسیدمت و دعا کردم ک خوابای خوب و قشنگ ببینی.ازم پرسیدی دیشب خواب دیدی؟گفتم آره!پرسیدی چ خوابی بود؟گفتم خواب بی بی!😢 واقعا خوابشو دیده بودم.جوونتر و قدبلندتر بود.سرحال بود اما توی حیاط خونشون با کمی نگرانی قدم میزد.پرسیدم چی شده؟گفت عروسی مریمه،منتظرم زنگ بزن...
13 دی 1397

دل را بفدای قدمت میریزم،یکبار دگر اگر تو تکرار شوی!😢

جمعه ی گذشته بالاخره برای اولین بار بعد از مراسم ختم رفتم خونه ی پدریم! خییییییلی سخت بود دیدن خونه بدون مادرم😢 بدون اینکه بخام گریه کنم اشکام میریختن.....همش منتظر بودم مامانم از توی اتاقش بیاد بیرون😢 منتظر بودم شوخی همیشگیشو باهات راه بندازه؛تو پشت در قایم بشی و اون بپرسه چرا محیا نیومده؟!من بگم نیومد دیگه!!اونم بگه چرا؟؟؟دفعه ی دیگه بدون محیا نیا،من دلم برا محیا تنگ شده محیارو دوست دارم ببینم.و تو بپری بغلش و ببوسیش و اونم دستتو ببوسه. همیشه دستتو میبوسید آخه تو از بچگی از اینکه کسی ببوسدت خوشت نمیومد. نمیخاستم برم خونشون...دلم نمیومد خونه رو بدون مامانم ببینم اما باباحاجی دلشکسته بود و دائم میگفت چرا نمیاین؟ آ...
2 آذر 1397

بی بی!

دیروز بغض کرده بودی.پرسیدم چی شده؟!گفتی دلم برا وقتایی ک میرفتیم خونه ی بی بی تنگ شده!😢💔 الهی قربون دلت برم.دورت بگردم عروسکم... غم نبینی نفسم... ببین وقتی دل تو اینجوری میگیره،دل من چ آشوبیه...هنوز باور نکردم آسمونی شدنشو...هنوزم بعداز ظهرا ک میشه میخام بهش زنگ بزنم...هنوزم وقتی میریم بیرون میخام یه سر بهش بزنم...خدایااااااا چقدر سخته نبودن و ندیدنش...چقدر سخته بی مادر شدن...چقدر سخته یکباره اینهمه تنها شدن😢😢😢 میدونی محیا با وجود پرجمعیت بودن خونوادم، دلبستگی و وابستگی ک ب مادرم داشتم و دارم اونقدر زیاده ک تحمل یک هفته ندیدنشو نداشتم،ببین حالا چ حال و روزی دارم از اینکه دیگه نمیبینمش...از اینکه بجای مادر یه سنگ مزار سفید و سرد مونده...
6 آبان 1397

مادرم رفت!😢

کاش آن شب را نمی آمد سحر!😢 ۷صبح روز یکشنبه ۴شهریور ۹۷ تلخترین جمله ی عمرمو از بابات شنیدم!”فاطمه مامانت سلامتو رسوند!“و در حالیکه بغضش ترکیده بود و به شدت گریه میکرد گفت:”فاطمه مادرت رفت!“ 😢😢😢😢😢 و من فرو ریختم!!دنیا بر سرم آوار شد.....و فقط سکوت کردم و سکوت.....لباس مشکی ب تن کردم و بی صدا نشستم عکساشو نگاه کردم!💔 تو هنوز خواب بودی،بابا رفته بود تهران ملاقات بی بی و ب من بخاطر بارداریم اجازه پرواز نداده بودن!عمه امل و عمو مرتضی شب کنارمون مونده بودن. دلم نه دلداری میخواست و نه هییییچیییی بجز اینکه از این خواب مسخره بیدار شم و مادرم هنوز کنارمون باشه! محیایِ من،خیییییلی سخته بی مادری......
28 شهريور 1397

انگشت دست مامان!

  این انگشت شصت(شایدم شست)مامان فاطمه ی ک غروب دوم مهر درب ماشین روش بسته شد و یه ترک ناقابل برداشت. کی دور بست؟؟خودم چ جوری؟نمیدونم! یعنی هرچقدر خواستم توی ذهنم صحنه رو بازساری کنم نتونستم!!هنوزم نمیدونم چطور این خبطو مرتکب شدم.       وقتی متخصص ماهشهر گفت باید گچ بگیرم!دغدغه ی اصلیت شد رنگ گچ دستم اصرار داشتی صورتی باشه!وقتی رفتی داروخانه و متوجه شدی قراره سفید باشه با گوشی بابا زنگیدی و گفتی یه خبر بدددد!!ناراحت نشی هااا....گچت سفیده البته اونی ک ناراحت شد از این خبر،خودت بودی ک تونستم قانعت کنم سفید بهتره و نقاشی روش راحتتره وقتی خواستن گچش بگیرن و ازت خواستن بیرون منت...
19 مهر 1396

یادها و خاطره ها

  نمیدونم وقتی بزرگ بشی هنوزم ب دهه شست میگن نسل سوخته یا نه یا اینکه تو دلیلشو میدونی یا نه عرضم ب خدمتت احتمالا تا الان متوجه شدی ک من یکی از متولدین همین نسل سوخته م...سرفرصت واست توضیح میدم چرا مارو نسل سوخته میگن اما شاید یکی از بیشمار دلایلش این باشه ک اطرافیانِ ما مثه شما دهه نودیا خاطرات مصور و حتی غیرمصور زیادی ازمون ندارن.کسی تاریخ جوونه زدن اولین دندون و اولین گامهای مستقل و اولین حروف و کلمات و هزارن اولین دیگه رو واسمون ثبت نکرد.کل خاطراتی ک من از نوزادیم داریم خیلی مختصر و مفیده:خیییییلی خوشخواب و آروم بودم.نه شیشه گرفتم و نه پستونک.تپل و سفید بودم با یه عاااالمه موی صاف مشکی و مژه های بلندی ک ب شوخی میگفتن...
11 تير 1396

شب زنده داری!!

  چهارشب پیش همراه بابا و عمه رفتید پارک.تا دیروقت پارک بودید.وقتی برگشتی سرحال نبودی،اون شب تا صبح بی تابی کردی و همون شب استارت ناخوشیت زده شد!سرماخوردی بانضمام سرفه و گوش درد!! آویشن عسل سرماخوردگیت و پیاز درد گوشتو بهتر کرد ولی از اون شب تا الان نتونستی یه شب هم راحت بخوابی.هرچند من و بابا هم نخوابیدیم اما خستگی و بیخوابیِ ما،فدای یه تارِ مویِ گل دخترمون.تو سالم و سرحال باش،ما حاضریم تا آخر دنیا هم ، شبها کنارت بیدار بمونیم! الانم کنارت نشستم و با بغض مینویسم.خدایااااا محیای من همه ی زندگیِ منه.تورو ب ذات کبریاییت قسم میدم بلاهارو از دخترم دور نگه داری.من طاقت دیدن ناخوشی محیارو ندارم همه ی ناخوشیها و بیماریها رو ب من...
8 خرداد 1396

ساعت برنارد!

  وقتی بزرگتر بشی،اونقدر بزرگ ک خودت ب تنهایی بتونی این نوشته هارو بخونی،احتمالا چیزی از ساعت "برنارد" نمیدونی! ساعتی ک آرزوی مشترک اکثر هم نسلهای من بود!! یه ساعت جادویی ک میشد باهاش زمانو متوقف کرد و تو میتونستی با همه ی افکار و خاطرات و احساساتت در بین اونهمه سکون حرکت کنی.......و چ لذتی داره تصورِ جاری بودن میانِ سکون و سکوتِ محض!! گاهی آرزو میکنم میتونستم چندین نفر باشم.یکی برای محبت کردن و همبازی شدن با تو و در آغوش کشیدنت، یکی برای کارهای تموم نشدنی خونه، یکی برای شوهر داری،یکی برای رفتن سرکار و انجام کارهای فوق برنامه، یکی برای سر زدن ب خیلِ عظیم دوستان و اقوامی ک از کم رنگ شدن دید و بازدیدهامون...
8 آذر 1394