محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 23 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 3 ماه و 25 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**محیا زندگی منه**

سوالای تموم نشدنی محیاطلا

  محیای شیرین زبونم،عسل بانوی من داره ب چهار سالگیش نزدیک میشه.توی این سن خدایِ سوالی!!اونقدر سوالات مختلف میپرسی ک برای جواب دادنش باید دانشمندان هفت اقلیم از حوزه های مختلف مذهب و علم دور هم جمع بشن!!! سوالاتی ک گاهی علم کم مارو ب رخمون میکشه و گاهی ناتوانی مارو در ساده کرده یه جواب!!! سختترین سوالاتت مربوط ب خدا و مذهبن!چون سوالای علمی و طبیعی رو آسون تر میشه ساده کرد. ماه محرم و صفر ب اتمام رسید و سوالاتت درباره ی واقعه ی کربلا همچنان ادامه داره! یه نعداد از سوالاتتو مینویسم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!! _چرا شمر امام حسینو کشت؟جواب:چون میخواست خودش امام بشه -بعدش شمر امام...
28 آذر 1395

شیرین زبون من

  گل دختری مامان روز ب روز داره خانم تر و شیرین زبونتر میشه چند روز بود ک اصرار داشتی همراهم بیای مدرسه.بالاخره رضایت دادم و شیفت ظهر ک بودم ساعت 4 و نیم بعد از تموم شدن موسسه میومدم دنبالت و میرفتیم مدرسه.بچه ها دوستت داشتن و دورت میکردن.تو هم خوشت میومد و قیافه میگرفتی.توی این سن دختر خانم معلم بودن خیلی لذت بخشه(کاش تا همیشه ب شغل مامان و بابات افتخار کنی)       خونه ی مامان بزرگ بودیم ک یه بطری نوشابه خالی دیدی.با ناراحتی گفتی:"واااای نوشابه خوردن؟چ کار بدی کرده مامانت!!"   سرسفره  ی شام باباحاجی واست تعریف کرد ک قبلا مامانت اینجا زو ا ما زندگی میکرد و از خاطر...
3 آذر 1395

محیا و محرم 95

  ماه محرمِ امسال باعث شد یه عاااااااالمه سوال درباره ی مرگ و خدا و بهشت و جهنم توی ذهنت ب وجود بیاد!سوالاتی سخت و تموم نشدنی!!     اولین بار آلا دختر خاله لیلا درباره ی شهید شدن امام حسین(ع) ب دست شمر واست گفت!!اونقدر واست همه ی این جریان عجیب بود ک تا چند روز همه ی صحبتات درباره ی اونا بود و شدیدا واسه امام حسین (ع) ناراحت شده بودی.کیمیا دختر همسایه هم زحمت کامل کردن بقیه ی جزییاتو کشید!!من موندم و سوالاتی ک واست پیش اومده بود. و چقدر سخته پیدا کردن یه جواب مناسب سنت!گاهی سوالاتت زنجیره ای ب هم متصلن و پاسخ ب یه یکی میشه سرآغاز یه سوال دیگه!!     تصور کشته شدن یه آد...
2 آبان 1395

محیای 45ماهه ی من!!

  فرشته ی کوچک خوشبختیِ من حسابی خانم و بزرگ شده و همچنان با شیرین زبونیاش دل همه رو میبره!     چند روز پیش توی اتاقت دنبال یه وسیله میگشتم،واسه همین اتاقت کمی ب هم ریخته شد.با دیدن بهم ریختگی اتاقت پرسیدی :"چرا اتاقمو کثیف کردی؟" معذرت خواهی کردم و توضیح دادم ک دنبال فلان وسیله میگشتم و الان وسایلتو سرجاشون میذارم.با مهربونی گفتی: "اشکال نداره مامان،هر کاری کنی من بازم دوستت دارم!!" الهی دورت بگردم دختر مهربون و خوش قلبم       "ایوب" اسم یکی از دوستای باباست.اولین بار ک این اسمو شنیدی خیییلی واست جالب و خنده دار بود!!میگفتی: ...
22 مهر 1395

عروس بشی الهی!

  چند شب پیش عروسی دعوت بودیم.خیلی خوش گذشت.مخصوصا ب تو ک عروس بطور اختصاصی باهات رقصید و حسابی کیف کردی     همه چیز عااالی بود.فقط جالی خالی یه چیز بدجوری جلب توجه میکرد......"مادر عروس"  متاسفانه عروس مادر نداشت و فقط یه خواهر و یه برادر داشت ک هردو تاشون دهه هفتادی بودن و مجرد! نبودنِ یه مادر ک از ته دل خوشحال باشه و احساس غرور کنه از عروسی دخترش خیلی ب چشم میومد....مادری ک مثه پروانه دور عروس بچرخه و ب مهمونا خوشامد بگه.....مادری ک برق شادی نگاهش همه رو ب وجد بیاره!! خواهر عروس با اینکه سن زیادی نداشت اما همه ی تلاشش این بود ک مادرانه رفتار کنه.....ولی فقط میتونست...
27 شهريور 1395

مرداد95

  یکی از بهترین سفرهایی ک با هم داشتیم،همین مسافرت ب مشهد امسال بود.خیییییییلی خوش گذشت     پارسال ولادت امام رضا(ع) بود ک من و بابا تصاویر حرمو از تی وی میدیدیم و با بغض آرزو کردیم بتونیم سال دیگه حرم باشیم.آخرین بار دوران بارداریم رفته بودیم مشهد و گل دخترم ب دنیا نیومده،زیارتشو کرده بود   امسال هم نتونستیم بلیط قطار واسه مشهد گیر بیاریم.... چون با ماشین شخصی تا مشهد خیلی راهه و نگران بودم خسته بشیم تصمیم گرفتیم یه سفر ب یاسوج و شهرکرد و اصفهان داشته باشیم...اما وقتی رسیدیم یاسوج و خیلی خوش گذشت،تصمیم گرفتیم ب سمت مشهد ادامه بدیم......و اینگونه بود ک نازنین محیایِ من تونست برای اولی...
22 مرداد 1395

نوروز 95

با پایان سال94 شروع ب خانه تکانی کردم   ب خانه ی دل ک رسیدم،محبتت را برداشتم   نه غباری داشت و نه کهنه شده بود   محیای من،مهرت جاودانه در دلم خواهد ماند...تا همیشه     تحویل سال 95 ساعت   بود.از شب قبلش سفره هفت سینو آماده کردم.     از اونجایی که قرار بود ناهار بریم بیرون و نمیخاستم خوابت خراب شه برا سال تحویل ساعت کوک نکردم اما صبح همون موقع ناخوداگاه از خواب بیدار شدم...روی ماه تو و بابارو بوسیدم،دعای خیر کردم و بازم خوابیدم صبح ک بیدار شدی با دیدن سفره ی هفت سین حسابی جاخوردی....   ناهار اولین روز عیدو با بق...
6 تير 1395

یک ماه از سه ساله شدنت گذشت عسلم

  نازگل من سه سال و یک ماهه شده.مامان فدای گل دختری ک روز ب روز شیرین تر و خواستنی تر میشه       بعد از یه مدت سرمای زمستون ک توی خوزستان خیلی هم طولانی نیست،رفتیم پارک ساحلی  نزدیک خونمون         تقریبا کارکرد وسایلو فراموش کرده بودی!!!تویی ک تا چندماه پیش خیلی راحت از بلندترین سرسره ها پایین میومدی،با احتیاط و کمی ترس سرسره بازی میکردی.کمی ک گذشت ترست ریخت و مثه سابق مشغول بازی شدی.           ازم پرسیدی :مامانی من چطور دخترتون شدم؟" گفتم:&q...
12 بهمن 1394
1