میم مثه محیا

**محیا زندگی منه**

محیا ب پیش دبستانی میرود!❤

محیای عزیزم،غنچه ی نازنینم بالاخره راهی مدرسه شد.😘😘 بعد از کلی فکر و تحقیق،بالاخره دبستانی حضرت آسیه (س)رو برای پیش دبستانیت انتخاب کردیم تا با محیط مدرسه بیشتر آشنا بشی و سال دیگه برای کلاس اول مشکلی نداشته باشی.💖 چ حس شیرین و وصف ناپذیری بود آماده کردن روپوش و وسائل مدرسه ت❤ تو هم مثه مامانی کلی ذوق داشتی و وسایل و لباساتو دائم توی خونه امتحان میکردی.😉 من ک شب اصلاااا خوابم نبرد.دخترکِ شیرین زبونِ من ک انگار همین دیروز متولد شده بود،حالا قد کشیده و خانم شده و میره مدرسه.😍انگار نهالی رو ک با عشق و زحمت کاشتی تازه ریشه هاش توی خاک محکم شده باشه.پر از یه حس ناب بودم. لباساتو همراه با دعای خیر اتو میزدم و دعا...
1 مهر 1397

مادرم رفت!😢

کاش آن شب را نمی آمد سحر!😢 ۷صبح روز یکشنبه ۴شهریور ۹۷ تلخترین جمله ی عمرمو از بابات شنیدم!”فاطمه مامانت سلامتو رسوند!“و در حالیکه بغضش ترکیده بود و به شدت گریه میکرد گفت:”فاطمه مادرت رفت!“ 😢😢😢😢😢 و من فرو ریختم!!دنیا بر سرم آوار شد.....و فقط سکوت کردم و سکوت.....لباس مشکی ب تن کردم و بی صدا نشستم عکساشو نگاه کردم!💔 تو هنوز خواب بودی،بابا رفته بود تهران ملاقات بی بی و ب من بخاطر بارداریم اجازه پرواز نداده بودن!عمه امل و عمو مرتضی شب کنارمون مونده بودن. دلم نه دلداری میخواست و نه هییییچیییی بجز اینکه از این خواب مسخره بیدار شم و مادرم هنوز کنارمون باشه! محیایِ من،خیییییلی سخته بی مادری......
28 شهريور 1397

بروجرد-تابستان ۹۷

جمعه ۱۲ مرداد بعد از اینکه محیاطلای من از خواب تقریبا ۱۳ ساعتش بیدار شد!!از همدان ب مقصد بروجرد حرکت کردیم.خیلی دوست داشتیم بیشتر بمونیم،اما خونه رو سپرده بودیم ب پسرعمو و عمه ت و اونا میخاستن برگردن و چاره ای جز برگشت نداشتیم!😉 توی پارک جنگلی ملایر کمی موندیم و هندونه خوردیم و گل دختری میوه های کاج جمع کرد.😁 کلا کلوچه دوست نداری،اما خیلی از کلوچه های محلی ملایر خوشت اومد و پشیمون شدیم چرا بیشتر نگرفتیم.😋 قبل از ظهر رسیدیم بروجرد و رفتیم باغ فدک. توی یه محوطه ی حصارکشی شده آهو بود.بمحض ورودمون متوجهشون شدی و رفتی کنارشون. یکی از بچه آهوها/شایدم گوزنها(راستش تفاوتشونو مطمئن نیستم😅)کنار حصار بود و تونستی نواز...
24 مرداد 1397

همدان-تابستان ۹۷

روز سه شنبه ۹ مرداد همراه دایی منصور اینا و بی بی و خاله تاجیه راه افتادیم ب سمت همدان. بی بی توی ماشین ما بود و تو از این بابت خیلی خوشحال بودی.😉😘😀 ناهارو زنگنه صرف کردیم،یه جای باصفا قبل از ملایر طبق معمول هم یه هاپو پیدا شد ک تو بهش غذا بدی!😀 این بار تو نقش حنا(دختری در مزرعه) رو داشتی و هاپو هم همون پاکوتاه بود.😁 بعد از ظهر رسیدیم همدان و جاگیر شدیم. صبح روز بعد رفتیم گنجنامه و ناهارو همونجا صرف کردیم. چون بالا رفتن از مسیر برای بی بی سخت و تقریبا غیرممکن بود،همون پایین زیر سایه ی درختها نشستیم ولی برای تفریح رفتیم کنار آبشار و حسابی خوش گذروندیم. ویلچر بی بی شده بود یکی از سرگرمیهای ...
22 مرداد 1397

محلات-تابستان ۹۷

روز شنبه ۶ مرداد ب همراه خونه ی دایی کمال و دایی منصور و باباحاجی اینا رفتیم سمت آبگرم و محلات. حسابی ذوق داشتی ک زودتر بریم استخر آبگرم.مایو شنا هم آورده بودیم.این استخرو اختصاصی گرفتیم و قرار شد یه سانس آقایون برن و یه سانس هم خانمها تنی ب آب بزنن. من بخاطر وضعیتم منع شدم از رفتن توی آبگرم و تو دائم اصرار داشتی ک زودتر نوبتمون بشه. دایی کمال گفت بری و کنار بابایی باشی.تو هم خوشحال رفتی.ک ایکاش نمیرفتی😔 صدای گریه و سرفه هاتو ک شنیدم فهمیدم اتفاقی افتاده!! تو بی هوا رفته بودی توی استخر قسمت عمیق و بقول خودت میخاستی مثه پریهای دریایی شنا کنی و برای چند ثانیه غرق شده بودی تا اینکه مصطفی پسر دایی متوجه شد و نجاتت داد. ...
20 مرداد 1397

خمین-تابستان ۹۷

سه-چهار سالی هست ک بابابزرگت یه باغ توی خمین خریده و تابستونا،خودش یا دایی منصور از گرمای خوزستان ب اونجا پناه میبرن😉 زمستون ک رفته بودیم برف بازی باغو دیدیم. تقریبا یک هفته بعد از عید فطر،بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله تاجیه و دایی منصور و خونوادش رفتن خمین.واسه من ک حداقل هفته ای یه بار ب مامانم سر میزدم دوریشون خیلی سخت بود. اونقدر ک تو زبون ب نصیحتم باز کردی و گفتی:مامان مگه تو نی نیی؟چقدر میگی مامانم مامانم؟؟یکم بزرگ شو!!تو دیگه بزرگ شدی!!!😅😅 بهت گفتم آدما هرچقدم بزرگ باشن بازم ب مامانشون نیاز دارن!گفتم تو هم ک بزرگ شدی و دلتنگم شدی،اگه بچت این حرفو بهت زد اینو بهش بگو! گفتی اوووه من ک تا اونموقع این حرفا یادم نمیمونه!!😁 ...
16 مرداد 1397

محیا پیکاسو😉❤

هر کی ازت میپرسه بزرگ شدی میخای چکاره بشی؟میگی نقاش!😀😘 خیلی نقاشیو دوست داری. نقاشیهاتم با توجه ب سنت خیلی قشنگن😍 چند روز پیش این نقاشیو روی تخته وایتبردت کشیدی و گفتی تصویر عروسکت نانسیه.(اسم عروسکو از روی اسم روی لباسش انتخاب کردی).   خیلی خوشگل بود.عکسشو گذاشتم استاتوس واتساپم و نوشتم:نقاشی برابر اصل،اثر محیا پیکاسو!👌😆 خیلی ازش استقبال شد.چند تا از کامنتهای جالب اینا بودن:😁👇 خاله ناهید: خانم محمودی: سهام دختر عمه: عباس پسر خاله: و چند تا دیگه از کامنتها😀: این نقاشی قشنگو هم امروز بعد از ظهر کشیدی: اینا هم چند تا از نقاشیهای قد...
1 مرداد 1397

انگشت Yes👍

یکی از سرگرمیهامون این کتابه!! توضیحات هر تصویرو میخونم و تو باید بگی جوابش چی میشه😉 توضیحا و تعریفارو راندوم انتخاب میکنم و تنها راهنماییت اینه ک میدونی کدوم صفحه س😀 تعریف انگشت شصتو ک گفتم(تپل ترین و کوتاهترین انگشت دست)!سریع گفتی انگشت یسYes👍 😂😂 از کارتونهای مورد علاقه ی بچگیم پرسیدی و گفتی کدوم شبکه رو بیشتر دوست داشتی؟جم جونیو یا یوتون و .....؟واست توضیح دادم ک وقتی بچه بودیم این شبکه ها نبود و فقط ۲تا شبکه ی تلویزیونی داشتیم!😮 با تعجب پرسیدی پس اخبار و فیلم چی؟گفتم ک همه رو از همون دوتا شبکه میدیدیم و اینطور نبود ک هروقت بخایم برنامه کودک باشه!!!صبحها و عصرها دو سه تا برنامه کودک بود و دیگه ن...
27 تير 1397

روز دختر ۹۷

اسم روز دخترو ک شنیدی چشمات برق زد و پرسیدی مگه روز دختر هم داریم؟!؟(حالا هر سال بهت تبریک میگیم و شیرینی و کادو میگیرم ولی یادت رفته بود)وقتی جواب مثبت شنیدی دیگه چپ و راست میرفتی و از کادوی روز دختر میگفتی و اینکه باید واست هر هدیه ای ک خاستی بگیریم😀 واسه تطمیعم هم گفتی مامانی من قراره واسه روز مادر واست یه کادوی خوب بگیرم،پس برام یه کادوی خوب بگیر!😂 با هم رفتیم اسباب بازی فروشی و قرار شد هر چی خاسی انتخاب کنی.ولی هیچی ب دلت ننشست و اکثرشونو داشتی! واسه همین رفتیم یه جعبه شیرینی خامه ای گرفتیم.(ک بازم پیشنهاد خودت بود) و یه پیتزا سزار مخصوص نوش جون کردی و برگشتیم خونه. با اینکه خودت نخاسته بودی چیزی بگیری ول...
27 تير 1397

سقوط آزاد از توپ!

روز جمعه اول تیرماه ساعت ۷بعد از ظهر منتظر قصه های تابه تا (زی زی گلو)بودی. بابا داشت دور حصار خرگوشتو پارچه میکشید ک اینقدر خاک ب بیرون نندازه. منم مشغول مرتب کردن آشپزخونه و چیدن ظرفها بودم. یهو یادت افتاد ب توپ یوگا و اصرار ک از بالای کمددیوارب بیاریمیش پایین. وقتی دیدی بابت مشغوله و فعلا خبری از توپ نیست،دست ب دامن من شدی و مجبورم کردی کارمو نیمه تموم بذارم و بشرط اینکه اسباب بازیهاتو از هال جمع کنی توپو واست از بالا آوردم. کلی ذوق کردی و مشغول بازی شدی.مثه خرگوش شاد و سرحال می پریدی و می خندیدی.تا اینکه کار بابا تموم شد و اومدی جلوش هنرنمایی کنی ک یهو توپ از زیر پات در رفت و محکم از پشت ب زمین خوردی. صدای جیغ و گریه ت ...
23 تير 1397