محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 23 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

محیایِ کلاس اولیِ ما😘😚

عشق شیرین زبونم،محیای ماه من😘با کلاس اولی شدنت،بازیهاتم رنگ و بوی دیگه ای گرفتن.😘😘 جدیدا وقتی مثلا داری کتاب میخونی یا معلم بازی میکنی و ب شاگردای خیالیت درس میدی.سعی میکنی کتابی صحبت کنی!عاااالی صحبت میکنی.گاهی از یه اصطلاحاتی استفاده میکنی ک ما حسابی تعجب میکنیم تلفظ بعضی کلمات غلط اندازه و فکر میکنی برای کتابی شدن باید تغییرشون بدی.مثه صابان!!!هر چی هم میگفتم صابون درسته!میگفتی آره درسته ولی توی مدرسه باید بهش بگیم صابان!😀 یه سری موقع املا گفتن ب عروسکات متوجه ی یه واژه ای شدم ک روح و روان دهخدا بیامرز شاد شد از کشفش!!😆میگفتی:نمی تَـوانـَـوَم nemitavanavam!!😂😂😂😂هنوز ب درس ”و“نرسیده بودید و اینو از خودت ...
1 بهمن 1398

پانزده ماهگی محمدحسام.❤

محمدحسامم،عشق و نفسم،یکسال و ۳ ماه از اولین روزی ک در آغوش گرفتمت میگذره و بدون اغراق هر روز بیشتر از روز قبل عاشقتیم.😚😘😚 البته اگه میذاشتی ازت عکس بگیرم بیشتر عاشقت میشدم!😁😅😚 همینکه گوشی رو دستم ببینی با انگشتای خوشگلت بشکن میزنی و میرقصی و ازم میخای واست آهنگ یا کلیپ بذارم!صاحب سبک و سلیقه هم هستی و از آهنگی ک خوشت نیاد میگی اِ... و میخای عوضش کنم!😀😀 اینجا اجی رو هم ب راه خودت کشوندی و داری با محیا میرقصی.😁😘 خیلی مراقب این اسپیکر بودم و اصلا اجازه نداشتی بهش دست بزنی و از راه دور درخواست آهنگ میدادی!😆تا اینکه یه روز خاله زهرا داد دستت و همون یه بار سرویسش کردی و ب فنا رفت!👊❤ روز سه شنبه ۳ دی دندون آس...
26 دی 1398

جشن تولد هفت سالگی محیاگلی😘🎂

محیای نازنیم،عشق و نفسم هفت سالگیت مبارک باشه همه ی زندگی من.😘😚💋🎂  ❤ وقتی ۳-۴ساله بودی و آرزو میکردی بزرگ بشی!ازت میپرسیدم وقتی چند سالت بشه خیلی بزرگ شدی؟میگفتی۷!😀😘و حالا ب سن بزرگیت رسیدی عمر و نفسم.😚😚 قرار بود تولد امسالتو با دوستای همکلاسیت و دخترخاله هات جشن بگیریم.کلی هم نقشه و برنامه ریخته بودیم.😀 پام ک شکست بهت گفتم جشنو بذاریم بعد از خوب شدن پام.قبول کردی اما حسابی غصه خوردی!! قبل از تولدت خاله لیلا زنگ زد و گفت واسه محیا کیک درست میکنم و یه جشن خودمونی بگیریم واسش.بعدشم خاله ناهید گفت بخاطر محیا دور هم جمع میشیم ک خوشحال بشه.بقیه ی خاله ها استقبال کردن.و فقط و فقط بخاطر خوشحال کردن محیاگلی این جشنو گرفتن. ...
17 دی 1398

مادرِ پا شکسته!😊

ساعت ۱۸ و ۳۰ روز جمعه۲۹ آذر،در حالی ک حسامو بغل داشتم،توی حیاط خلوت خونمون لیزخوردم و فقط فرصت کردم مراقب باشم حسام چیزیش نشه و از خودم غافل شدم! یه لحظه بود!بعدش درد وحشتناک مچ پام،گریه ی حسام و جیغهای محیا ک از دیدن من روی زمین ترسیده بود و نفسی ک بخاطر درد زیاد پام بالا نمیومد!😣 نتیجه ی این سقوط آزاد شکستگی استخوان بیرونی نزدیک مچ و آسیب جدی ب مفصل مچ پای چپم بود! ماهشهر ک رفتیم چون همه ی متخصصها تعطیل بودن،پامو موقتی آتل گچی گرفتند.سوئیچ ماشینو پیدا نکردیم و عمومحمودو زحمت دادیم.عباس پسر خاله همراهمون بود. روز شنبه رفتیم متخصص.پامو گچ گرفت و گفت بعد از یه هفته درباره ی عمل کردن یا نکردن مغصل پام تصمیم میگیره!😓 حالا ای...
5 دی 1398

اندر معایب حفظ کردن!😁

محیا بی مقدمه پرسید بس کن نعمت الله یعنی چی؟؟؟ گفتم نمیدونم شاید یعنی اسراف نکنید!!😊 برای اینکه مطمئن شم پرسیدم کجا شنیدی؟؟ گفتی توی مدرسه میخونیمش!!میگیم بس کن نعمت الله!! کمی عجیب بود!! وقتی بیشتر اطلاعات خواستم متوجه شدم مربوط ب درس قرآنتونه و منظورت این آیه ی شریفه س!😅  الهی من فدااات شممممم عشقی محیای من،عشق شیرین زبونم😁😚😚 ...
4 دی 1398

مادرم دوستت دارم.❤

معلم خوش ذوق محیا،سرکارخانم کریمی،وقتی درسشون به حرف ”ت“ رسید و بچه ها تونستند بنویسند ”مادرم دوستت دارم“ ازشون خواست یه کارت پستال درست کنند و عکس مادرشونو بچسبونن و کارتو ببرن مدرسه! تا اینکه روز چهارشنبه ۲۷ آذر ۹۸ ساعت ۴ و نیم یه جشن تدارک دیده بود. هر مادری روی نیمکت کنار دخترش نشسته بود و وقتی اسمشو میخوندن میرفتند روی دوتا صندلی کنار هم مینشستند و دانش آموز کنار مادرش مینوشت مادرم دوستت دارم،بعدشم ماچ و بوس و اینا!😀😘💋 خیلی جالب و خاطره انگیز بود. من کمی دیر رسیدم.محیا قرار بود قرآن آغازین مراسمو بخونه.اما گفته بود تا مادرم نیاد نمیخونم.باج گرفته بود ناقلا!😀😘❤ از درب مدرسه تا طبقه ی بال...
3 دی 1398

چهارده ماهگی محمدحسام❤

گل پسرم، نفسیِ مامان،چهارده ماهگیشو ب سلامت و با یه عالمه شیطنت سپری کرد.😚😍 در طول این ماه برای اولین بار گاهی کمتر از یک دقیقه ب تلویزیون توجه میکنی،تبلیغ نوشیدنی آلیسو خوشت میاد وقتی آقاهه میگه لیموشو بدم هلوشو بدم...خوشت میاد و میخندی!😁😚 یه چند روزی، نمیدونم چطور و از کجا یاد گرفته بودی دور خودت میچرخیدی تا گیج میشدی و با جیغ و خنده میفتادی!خدارو شکر دیگه از سرت افتاده!😁❤ وقتی یه چیز ممنوعه دستت میگیری و بابا میخاد ازت بگیره،با جیغ و خنده فرار میکنی!😁اما وقتی من بهت میگم بده،بهم میدی و فی الفور از دستم میبریش!😀 خرابکاری ک میکنی،الکی و خیلی تصنعی و با صدا میخندی تا دعوات نکنیم!😁 بدجوری عشق آهنگ و رقص شدی،با انگشتای...
24 آذر 1398

عقد دخترخاله.

روز سه شنبه ۲۱ آبان ماه عقد خانم دکتر،زینب خانم،دخترخاله حاجیه بود. خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. ب۰عد از سختیها و غصه های زیادی ک بخاطر فوت بی بی داشتیم،اولین بار بود ک همه برای چندین ساعت متوالی از ته دل شاد بودیم و میزدیم و میرقصیدیم. ثانیه ای هم عرصه رو خالی نکردیم و تا آخرین لحظات مشغول رقص و پایکوبی و شادی بودیم.😁😍 محیاگلی مثه همیشه مااااه بود.😘😘 حسامم گل بود ولی حاضر نمیشد ازم جدا شه.😚😚 اخرای مراسم ک خلوت شد واسه تنها کسی ک خندید اسما،دوست عروس خانوم بود ک اهل گچساران و پزشک عمومی هستن.بهش گفتم دل پسرمو بردی و همونجا ازش خواستگاری کردم😆. اونم فوری در حضور همه بله رو داد و ازم قول گرفت اگه حسام بزرگ ش...
11 آذر 1398