میم مثه محیا

میم مثه محیا

**محیا زندگی منه**

[ دوشنبه 24 تير 1392 ] [ 13:18 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : ] [ ]
قدمگاه
همینکه کمی هوا خوب میشه من و بابا سریع سبد چای و کلمن آبو برمیداریم و میزنیم ب دشت و دمن!و صد البته ک تو بیشتر از ما مشتاق بیرون رفتنی
روز جمعه هم ب پیشنهاد گل دختری رفتیم قدمگاهِ نزدیک شهر




هوا عالی بود و این پیشنهادت حسابی چسبید و ب هر سه تامون خوش گذشت




چند سال پیش بعد از یه بارون خیلی شدید،بعضی از سنگ قبرهایِ کنار این قدمگاه(علی هادی)شکسته شدن

وقتی میدیدی بعضیها سالم و بعضیا شکستن،شروع کردی ب نقشه ریختن واسه سنگ قبر من و بابات
گفتی اگه مُردید سنگ مزارتونو خیلی خوشگل میذارم و همیشه تزیینش میکنم.واسه بابا سنگ سبز میذارم و واسه مامان صورتی.محرم هم میام تزیینشو عوض میکنم
الهی دورت بگردم ک توی دنیای کودکانه ی خودت با این حرفها داشتی محبتتو ب ما نشون میدادی
من و بابا کلی خندیدیم.
الهی من پیشمرگ هر دوتون باشم عزیزای من





[ سه شنبه 25 مهر 1396 ] [ 17:16 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : ] [ ]
انگشت دست مامان!


این انگشت شصت(شایدم شست)مامان فاطمه ی ک غروب دوم مهر درب ماشین روش بسته شد و یه ترک ناقابل برداشت.
کی دور بست؟؟خودم


چ جوری؟نمیدونم!

یعنی هرچقدر خواستم توی ذهنم صحنه رو بازساری کنم نتونستم!!هنوزم نمیدونم چطور این خبطو مرتکب شدم.


وقتی متخصص ماهشهر گفت باید گچ بگیرم!دغدغه ی اصلیت شد رنگ گچ دستم
اصرار داشتی صورتی باشه!وقتی رفتی داروخانه و متوجه شدی قراره سفید باشه با گوشی بابا زنگیدی و گفتی یه خبر بدددد!!ناراحت نشی هااا....گچت سفیده
البته اونی ک ناراحت شد از این خبر،خودت بودی
ک تونستم قانعت کنم سفید بهتره و نقاشی روش راحتتره
وقتی خواستن گچش بگیرن و ازت خواستن بیرون منتظر باشی زدی زیر گریه و میترسیدی آمپولم بزنن.الهی مامان ب فدای قلب مهربونت


چندساعت قبل از باز کردن گچ دستم،طبق قولی ک بهت داده بودم اجازه دادم هنرنماییتو نشون بدی


پیکاسوی کی بودی تو؟؟


اینقدر خوشگل کشیده بودی ک واقعا دلم نمیومد از دستم جدا شه


روز اول ک خیلی انگشتم درد میکرد از شدت درد گریه کردم.تو خییییلی مهربون و با احساس دلداریم دادی و گفتی:مامان خدارو شکر کن ک دستِ من اینجوری نشده!!


قرررربونت برم الهی،واقعا دائم خدارو از این بابت شکر میکردم و همیشه از ته دل از خدا میخام درد و ناراحتیت واسه من باشه نفس مامان
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 ] [ 9:11 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : ] [ ]
محرم۹۶
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِالله


امسال هم مثه محرم سالهای قبل،دهه ی اول لباس عزادری امام حسین(ع)ب تن کردی.


انشالله لباس عافیت و عاقبت بخیری ب تنت باشه






همایش شیرخوارگان حسینی🏻
هرسال خیمه ها و گهواره ی نمادین کربلا،نزدیک خونمون برپا میشه.
توی موسسه هم مراسم برگزار کردند.🏻


اینجا کنار گهواره،چندتا خانم نشسته بودن.وقتیرکنار گهواره نشستی،یکی از خانمها بهت شمع داد ک روشن کنی و ازت خواست دعا کنی و صلوات بفرستی.تو هم اینکارو انجام دادی.
آخرشب گفتی پس چرا دعام قبول نشد؟پرسیدم مگه دعات چی بود؟گفتی دعا کردم ۱۰سالم بشه
الهی فدات شم عزیزم.واسه بزرگ شدن عجله نکن دنیای بزرگترا اونقدرا هم ک فکر میکنی قشنگتر از دنیای کودکی نیس!
خیلی دوست داشی توی دسته ها عزاداری شرکت کنی و زنجیر بزنی.من و بابا هم با این فلسفه ک فقط همین چند شبه!حتی اگه خسته بودیم هم وقت میذاشتیم و تورو همراه هیئت میبردیم .
































ظهرعاشورا هم رفتیم تعزیه🏻
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ و عَلَی اَلرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ علَیْکَ مِنّی سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ و لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ السَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ و عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ و عَلی مُحِبیّنِ الحُسَین. تاسوعا وعاشورای حسینی تسلیت باد.
ِ
"التماس دعا"





[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 18:17 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : ] [ ]
بازی
یکی از محبوب ترین بازیهات ۲۰سوالیه!
اوایل ک هنوز آماتور بودی خیلی راحت کد میدادی
مثلا پرسیدم توی جیب جا میشه؟گفتی آره ولی جیبت خیس میشه!(آب)
یا اینکه پرسیدم توی جیب جا میشه گفتی اگه از درخت بچینیمش آره!پرسیدم توی خونمون ازش داریم؟گفتی نه،جلوی در خونه خاله لیلاست!(سپستون)
یا شبی ک خونه ی آقای عنایتی بودیم و ازت پرسیدن توی این اتاق ازش هست؟گفتی آره چسبیده ب من!(چسب زخم)


یکی دیگه از بازیهامون اینه ک من یه کلمه میگم و تو باید اولین کلمه ای ک ب ذهنت میرسه بگی.کلماتی ک میگی خیلی جالبن
پدر=مهربونی
مادر=عزیز
پول=مهم
موش=کثیف
خواب=بددد
شوخی=بامزه
دریا=خیس
پیر=سفید
غذا=خوردنی
اسب=حرکت
بازی=عااااشقشممم
توی سخنوری و حرف زدن عاااالیی ولی هنوزم بعضی کلماتو بچگونه تلفظ میکنی
کِتون=تکون

نشقه=نقشه

هَگه=اگه

سوتبال=فوتبال

هِسم=اسم

سوکس=سوسک


گاهی یه حرفایی میزنی ک من و بابایی از خنده روده بر میشیم
مثلا چند وقت پیش از خواب پاشدی و امدی کنارمون نشستی!
بابا میخواست غیر مستقیم بهت بگه باید دست و روتو بشوری،بهت گفت:دختر خوب وقتی از خواب پا میشه چیکار میکنه؟
با جدیت گفتی من ک خواب نبودم،دراز کشیده بودم!(تا۱ظهر دراز کشیده بودی)
محیای عزیزم،دخترک نازنینم،خوشحالیت بیشتر از خوشحالیِ خودم،خوشحالم میکنه.....همیشه شااااد باش و بخند و از زندگیت لذت ببر
[ سه شنبه 28 شهريور 1396 ] [ 15:34 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : ] [ ]
گیسو کمند!
آخرین باری ک موهاتو کوتاه کردیم دو سال و نیمه بودی.با اینکه با رضایت خودت بود اما فوری پشیمون شدی و تا مدتهای مدیدی غصه میخوردی و دلت میخواست موهات بلند باشه.(غصه یعنی)اونقدر ک بابا رفت واست یه کلاه گیس خرید
از اون وقت ب بعد هروقت میخاسیم موهاتو کوتاه کنیم یاد غصه خوردنات میفتادیم و دلمون نمیومد.
با نزدیک شدن فصل مدارس و مهد و جهت رفاه حال خودت و ما، تصمیم گرفتیم یه پروسه ی تبلیغی شروع کنیم واسه کوتاه کردن مو!!
اندر مزایای کوتاه بودنِ موی سر حکایت ها و خاطره ها ساختیم و یه عالمه عکس خوشگل با موی کوتاه سرچ کردیم و نشونت دادیم.
بالاخره تلاشها نتیجه داد و روز سه شنبه ۱۴شهریور ساعت ۱۶ و ۳۰ دقیقه یهو گفتی میخای موهاتو کوتاه کنی ولی شرط کردی ک:آرایشگاه نـــمیرررررم!
من و بابا فی الفور دست ب قیچی شدیم و گیسو کمند خوشگلمونو ب این روز انداختیم.




حس کردی زیادی کوتاه شده!داشتی پشیمون میشدی ک بازی آرایشگری راه انداختم و گفتم حالا نوبت توئه ک موهای منو کوتاه کنی!!!تو هم نامردی نکردی و حساااابی از خجالتم در اومدی




ظاهرا موی کوتاه حسابی بهت مزه داده بود،چون دو روز بعد بازم داوطلبانه از بابا خواستی موهاتو کوتاه تر کنه.
اینبار خیلی بهتر بود و حسااااابی ماااااه شدی




هر کی با استایل جدید میبیندت کلی خوشش میاد و از موهای جدیدت تعریف میکنه.خدارو شکر خودتم با اینکه کماکان موی بلند دوست داری،ولی از موهای کوتاهت راضی هستی و میدونی خوشگلتر شدی




عروسکِ دوست داشتنیِ من،همیشه عاااااشقتم.تمام دنیا فدای یک تار مویِ نازنینت

تنت سالم،لبت خندون و دلت شاااااد باشه
[ جمعه 24 شهريور 1396 ] [ 3:26 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : ] [ ]
خونه دایی
عید فطر نتونستیم ب دایی کمال سر بزنیم.واسه همین تصمیم گرفتیم قضایِ بازدید عیدو ب جا بیاریم.
ب اصرار دایی و زن دایی،دیرکردِ این بازدید و با چند روز موندن جبران کردیم.
الحق ک دایی و زن دایی و مصطفی سنگ تموم گذاشتن و حساااااابی بهت خوش گذشت.
بعد از ظهرِ اولین روز رفتیم خانه ی بازی


شب هم رفتیم فلافل لشکر و بستنی قدس


هیولایِ کی بودی تو؟


پیتزای خوشمزه ی زن دایی ب افتخار محیاگلی




باز هم بازیکده




استخر بازی







[ شنبه 18 شهريور 1396 ] [ 9:39 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : ] [ ]
پایان مسافرت تابستان ۹۶

کلی سبک و سنگین کردیم ک چطور راضیت کنیم برگردیم خونه
از یه طرف دلت واسه خونه و اسباب بازیات تنگ شده بود و از طرف دیگه دوست نداشتی از دوستات جدا شی
صبح توی خوابِ ناز بودی ک راه افتادیم.وقتی بیدار شدی گفتیم ک دوستات قبل از ما برگشتن خونه هاشون و قائله ختم بخیر شد🏻
ناهارو توی پارک ملت دامغان صرف کردیم.
 


بعد از غذا اصرار داشتی نیازی ب شستن دست و صورتت نیست(تا بیشتر بتونی بازی کنی)این عکس سندی بود ک بهت نشون داد لازمه صورت قشنگت شسته بشه

 

 


شامو مهاجران صرف کردیم و تونستیم بابارو متقاعد کنیم ک شب اتراق کنیم و بقیه ی مسیرو فردا بعد از ظهر ادامه بدیم ک گرمای ظهر خوزستان هم اذیتمون نکنه.

 

 

 

 


شب بروجرد خوابیدیم و بعد از صرف صبحانه رفتیم گلدشت.

 

 

 

 


این بلوزتو بخاطر علاقت ب انیمیشن ملکه ی سرما و کارکتر آنا خریدیم.حسابی خوشحال شده بودی و فرداش گفتی:مامان ممنون ک لباس السا و آنا واسم خریدی.دیگه وقتی بزرگ بشم نمیخاد برا دخترم بخرم و همینو بهش میدم!!!
الهی فدایِ گل دخترم و فکرای فوقِ اقتصادیش بشم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ناهارو باغ فدک بروجرد صرف کردیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


خیلی پسته ی سبز دوست داری و از خوردنش سیر نمیشی
نوش جونت باشه عسلکم

 

 

 

 


تو تمامِ دارایی منی،داشته و نداشته ام فدایِ یک تار مویت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ساعت ۵ بعد از ظهر ب سمت خوزستان ب راه افتادیم.اینبار برخلاف سفرهای قبلی،جاده ی پلدخترو انتخاب کردیم تا یه تنوعی باشه.تقریبا تمام مسیرو خواب بودی.ولی بخاطر ماشینهای سنگین و حرکت آرومشون و سبقت ممنوع بودن جاده،از انتخابِ این مسیر پشیمون شدیم.
و بالاخره ساعت ۱۰ شب رسیدیم خونه...با تموم خوشیها و لذتهای سفر،واااااقعا هییییچ جا خونه ی آدم نمیشه
با اینکه کولر هال خراب شده بود و یه روز گرما کشیدیم...اما حسابی سرحال بودیم ک هم سفر خوش گذشته و هم بسلامتی رسیدیم خونه
خدایا شکرت ک سفرمون با خیر و خوشی شروع شد،ادامه پیدا کرد و پایان گرفت.ازت ممنونیم بابت همه چیز

محیای عزیزم خوشحالم ک توی این سفر بهت خوش گذشت و لذت بردی.انشالله همیشه ب شادی و گشت و گذار باشی و دلت شااااااد و تنت سالم باشه عروسکِ دوست داشتنیِ من

 

 

[ سه شنبه 31 مرداد 1396 ] [ 0:11 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی محیا نفسم,سفرهای محیاطلا] [ ]
مشهد۹۶

عصر روز چهارشنبه ۱۸مرداد رسیدیم مشهد.وااای ک چقدر خوشحاااال بودیم.
 


سومین سفر ب مشهد من و بابایی و دومین زیارتِ نازنین دخترم،محیاگلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دومین شبی ک مشهد بودیم،رفتیم زیارت و تا صبح حرم موندیم و دعاگوی همه ی عزیزان بودیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


خیلی جالب بود،با اینکه همه ی روزای سفر خوش گذشته بود و لذت برده بودیم اما حال و هوای مشهد و زیارت چیز دیگه ای بود.انگار خونه ی یه دوست قدیمی و مهربون مهمون شده بودیم و احساس مسافر بودن نداشتیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


قبل از رسیدن ب مشهد و در خلال سفر،چندبار دلتنگی خونه و اسباب بازیاتو کرده بودی و میخاستی زودتر برگردیم،اما با رسیدن ب مشهد دلِ کوچیک تو هم هوایی شده بود و دیگه حاضر نبودی برگردیم خونه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پارسال ک مشهد بودیم تقریبا همه ی جاهای تفریحی مشهد و اطرافشو رفتیم.اما امسال دلمون فقط زیارت میخواست و آرامشِ همجواریِ حرمِ ضامن آهو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دیدن عسل دختر خاله حاجیه هم حسابی سرحالت کرد اما برای اولین بار وقتی خواستی ازش جدا شی بی تابی نکردی و راحت خداحافظی کردی!منم ب پاس این عمل پسندیده(!!)بهت قول دادم هر اسباب بازی ک انتخاب کنی واست بخرم.

 

 

 

 

 

 

 

 


این عروسک خوشگلو با کالسکه انتخاب کردی و اسمشو گذاشتی نازگل.دلیلتم این بود ک هم نازه و هم گله
ازت پرسیدم این اسم قشنگو کی انتخاب کرد؟گفتی خدا!!قرآنو باز کردم و اسم نازگل نوشته بود!!
واسه خاله محبوبه ک تعریف کردم کلی خندید و گفت راست میگه مگه تو نخوندی یا ایها النازگلون

 

 

 

 


با این بچه های خوب توی محل اسکانمون دوست شدی.سه قلوها فاطمه و ریحانه و ابوالفضل اهل مشهد بودن و دقیقا ۱ ماه ازت بزرگتر بودن و ابوالفضل اهل زاهدان ک ظاهرا چندسالی ازتون بزرگتر بود.

 

 

 

 


خییییلی همبازیهای خوبی بودید و روز آخر مونده بودیم چطور بهت بگیم ک قراره ازشون دور شی!
شاید چرخ روزگار یه بار دیگه کنار هم جمعتون کنه و بازم دوستای خوبی باقی بمونید.

 

 

 

 


طبق قولی ک بابا بهت داده بود یه روزو ب شهربازی اختصاص دادیم ک حساااااااابی بهت خوش گذشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


خدایا ازت ممنونیم ک یه بار دیگه زیارت حرم امام رضا(ع)رو نصیبمون کردی.یا امام رضا ازت ممنونیم ک مثه همیشه مهمون نوازی کردی و دلامونو جلا دادی.

خدایا بابت همه چیز ازت ممنونیم...شکر...شکر...شکر

 

 

[ جمعه 27 مرداد 1396 ] [ 18:41 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی محیا نفسم,سفرهای محیاطلا] [ ]
در مسیر مشهد۹۶

صبح روز سه شنبه ۱۷مرداد با همسفرامون خداحافظی کردیم و ب سمت مشهد ب راه افتادیم.
ناهارو توی چالوس رفتیم اکبر جوجه!
 


هوای شمال شرجی بود و هم اینکه آخرین خاطره ی من از شمال هنوز آزارم میداد و نمیتونستم بمونم و هم بخاطر بخیه ی پیشونیت ک میترسیدیم عرق کنی و اذیت شی،ترجیح دادیم توقف نداشته باشیم.چندبار واسه خوردن بستنی و خوراکی نگه داشتیم.اما دریارو بیخیال شدیم
گرگان هم یه توقف کوتاه داشتیم و استراحت کردیم.

 

 


شب علی آباد کتول خوابیدیم.

 

 

 

 

 

 

 

 


دفعه ی قبل ک من و بابا همراه خاله معصومه اینا زفته بودیم جنگل گلستان،تو هنوز توی شکمم بودی عزیزدلم.اما اینبار کنارمون از مناظر لذت میبردی و سفرمونو شیرینتر کردی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


توی این عکس در حالیکه داشتی بستنی میوه ای نوش جان میکردی،سعی داشتی آدامستو ک ب پات چسبیده بود جدا کنی

 

 

 

 


مشتاقانه منتظر بودیم ب مشهد برسیم...بعد از اتفاقی ک خدارو شکر ختم بخیر شد و خداتورو دوباره ب ما داد،بینهایت دلمون هوایِ زیارت کرده بود.جالب اینجا بود ک وقتی بار سفرو میبستم،تو چادرتو آوردی ک توی چمدونت بذاری...یه لحظه از خودم پرسیدم ممکنه بریم مشهد؟اونقدر احتمالش ضعیف بود ک چادرتو بیرون آوردم...و حالا چقدر خوشحال بودیم ک قراره بریم زیارت حرم امام رضا(ع)

 

 

[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ 23:11 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی محیا نفسم,سفرهای محیاطلا] [ ]
جاده اسالم۹۶

دوشنبه ۱۶مرداد از خلخال ب سمت بندر انزلی ب راه افتادیم.
 


جاده ی اسالم بینظیر بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


این حیوونکی رو کنار جاده دیدیم،اونقدر گرسنه بود ک حتی فرصت نمیداد غذا ب زمین برسه و تند و تند لقمه هارو میخورد.

 

 

 

 


بین راه بلال خوردیم ک بلال شیرین ب مذاق تو و بابا خیلی خوش نیومد و بلال خودمونو ترجیح دادید

 

 

 

 


اسم این هاپوی کوچولو ب گفته ی صاحبش جکسون بود ک حسابی تورو مشغول کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


محیایِ مهربونم اونقد از این رودخونه ی بین راهی خوشش اومد ک دوستاشو هم آورد کنار رودخونه تا از منظره و هوا لذت ببرن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


با کلی سلام و صلوات از روی این پلِ مستحکم!!! رد شدیم

 

 

 

 


البته منظره ی زیبای اینور پل،ب ریسکِ رد شدنش میارزید

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 


شب بندر انزلی خوابیدیم.بعد از هوای خوبی ک این چند روزه توی همدان و زنجان و خلخال تجربه کرده بودیم اینبار حسابی گرم بود و بدون کولر نمیشد سرکرد.

 

 

[ چهارشنبه 18 مرداد 1396 ] [ 18:22 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی محیا نفسم,سفرهای محیاطلا] [ ]
خلخال۹۶

شروع سفر خلخال کمی نفس گیر بود(توی پست قبل مفصل توضیح دادم)
خدارو شکر شب تونستیم استراحت کنیم و روز یکشنبه ۱۵ مرداد قبراق و سرحال رفتیم ازناو
 

 

 


جای خیلی باصفایی بود

 

 

 

 


با یک تکه چوب حسابی سرگرم شده بودی،مینداختیش توی آب و وقتی جریان آب میبردش،با عجله میدویدی و میگرفتیش

 

 

 

 

 

 

 

 


تویِ این آلاچیقها با دیانا خاله بازی میکردی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بعد از صرف ناهار و استراحت،رفتیم تفرجگاه اندبیل

 

 

 

 


هوا عاااالی و طبیعت فوق العاده زیبا بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


باور کردنی نبود ک ساعت ۳بعد از ظهر مرداد ماه اینقدر هوا سرد بود ک مجبور شدی لباس گرم بپوشی

 

 

 

 


مقصد بعدیمون چشمه ی آب گرم بود ک چندان مقبول جمع قرار نگرفت
بعد از اون از یک کندودار محلی عسل طبیعی گرفتیم و تو و دانیال هم مشغول شکار حلزون شدید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 16 مرداد 1396 ] [ 23:41 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی محیا نفسم,سفرهای محیاطلا] [ ]
الهی شکر

شنبه۱۴مرداد از زنجان ب سمت تبریز ب راه افتادیم.کلی مردد بودیم ک از جاده ی قدیم بریم یا جدید!!بالاخره تصمیم گرفتیم از جاده قدیم بریم!دو راهی تبریز و خلخال بودیم ک کاااملا یهویی نظرمون عوض شد و تصمیم گرفتیم بریم خلخال و اردبیل!!
هوا عااالی بود و مناظر فوق العاده
 


حوالی ساعت ۱۱و ۳۰ بود ک یه پراید جلوی ماشین ترمز گرفت و بابا مجبور شد یهو ترمز کنه.ترمز گرفتن همان و شنیدن صدای افتادن چیزی و ب دنبالش صدای "آخِ"محیاگلی همان!!
فوری برگشتیم ببینم چی شده ک دستتو از روی پیشونیت برداشتی و در عرض چند ثانیه یکطرف صورتت پر از خون شد!!
خدااااایِ من،نمیدونستیم چی شده،اونهمه خون از کجاست....فوری پیاده شدیم و بغلت کردم و سعی کردم تو و بابارو ک بشدددت ترسیده بودید آروم کنم...حوله ی آبیتو سریع برداشتم،خون صورتتو پاک کردم تا ببینم اینهمه خون از کجاست!!
خدارو شکر پارگی کوچیک اماعمیقی روی پیشونیت بود ک خونریزی زیادی داشت.
با ترمز ماشین،یه قوری سفالی ک از لالجین خریده بودیم از پشت شیشه ی عقب افتاده بود روی سر نازنین محیام ک صندلی عقب دراز کشیده بود

 

 


تو ترسیده بودی و فقط ازم میخاستی دکتر و بیمارستان نبریمت...آرومت کردم و خیالتو راحت کردم ک چیزیت نشده...پارگی زیاد نبود و دوتا چسب زخم زدم تا خونریزیش بند بیاد و برسیم بیمارستان.

بابا داشت از غصه و نگرانی منفجر میشد.....دایم میگفت دردت ب جونم باشه،الهی من فدات شم،الهی درد و بلات برای من باشه و خودشو ملامت میکرد ک چرا بیشتر احتیاط نکرده.خطا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


توی بغلم آروم گرفتی.تا خلخال راه زیادی نمونده بود و ازت خاستم بخوابی اما با وجود اینکه خوابت میومد از ترس بیمارستان نخوابیدی!!
با اینکه همیشه از خون میترسیدم و با دیدنش حالم بد میشد،اما اینبار بخاطر تو و بابا و همسفرامون باید قوی میموندم و ترستو از بین میبردم.

 

 

 

 


درونم آشوب که نه!!آتیش بود!!انگار یه گدازه ی بزرگ روی قلبم بود ک داشت همه ی وجودمو می سوزوند!
اما چشم تو و بابا ب من بود و نباید میفهمیدید چقدر ترسیدم!نباید همسفرامون معذب میشدن!
واسه همین ب بابا گفتم بعد از ناهار میریم بیمارستان.
ناهار چلوکباب و چلوجوجه بود. با وجود اینکه خودم حتی یک لقمه هم نتونستم بخورم همه ی غذاتو بهت دادم و تمام سعیمو کردم ک جو سنگین نباشه و تو و بابا و همسفرامون راحت باشید.
بعد از ناهار با یه فریزر خاموش مشغول فروشنده بازی شدی

 

 

 

 


منم یه جایِ خلوت پیدا کردم و ب خاله زهرا زنگیدم تا ازش مشورت بگیرم ک نیازی ب بخیه هست یا نه!!
صدای خاله رو ک شنیدم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم...یهو اون مامانِ محکم و مطمئن فرو ریخت و یه مادرِ نگران و ترسیده و پر از بغض شروع کرد ب گریه کردن...انگار فقط کنار خواهرم میتونستم کوچیک بشم و زار زار گریه کنم...خاله میگفت از دعاهای خیر مامان بزگه ک تورو دوباره دارم،میگفت باید خدارو شکر کنی ک هنوز میتونم بغلت بگیرم...گریه میکردم و میگفتم بهش قول دادم نبرمش بیمارستان...محیا از بخیه میترسه....دردش میاد...محیا میترسه و باز گریه میکردم
خاله آرومم کرد و مطمئنم کرد ک بهترین کار همینه!


آقای حیدری دوست بابا ک با ما همسفر بودن هم خیالمونو راحت کرد ک سرت نشکسته و وقتی نگرانیمو از بیمارستان بردنت دید،نقش مصدومو بازی کرد و مثلاهمراهش رفتیم بیمارستان تا دکتر دستشو معاینه کنه!


توی بیمارستان وقتی فهمیدی قراره تو هم!معاینه بشی کلی گریه کردی.
دکتر گفت باید بخیه بشه و این شروع یک موج جدید از گریه و جیغ و داد بود!
الهی مامان ب فدات،الهی دردت تا همیشه بجونم باشه عزیزدلم


بهت گفتیم قراره چسب مخصوص بزنن و اونهمه گریه بخاطر چسب بود!

همه ی مدت توی بغلم بودی و قبل از بخیه با شوخی تونستم خنده رو ب لبای خوشگلت بیارم....اما واسه بخیه روی تخت گذاشتمت و کنارت ب آغوش کشیدمت...حاضر بودم همه ی دردهای دنیارو تجربه کنم ولی تو درد نکشی و نترسی

 

 

 

محیاااااااا عزیزکم،نفسم،زندگیم نمیدونی دیدن گریه و دردت چقدرررر برای من و بابا عذاب آور بود.... نمیدونی چقدر سخته دخترت،پاره ی تنت گریه کنه و نتونی دردشو بجون بخری.....تو گریه میکردی و حاضرم قسم بخورم توی همون چند دقیقه،چند تار موی سفید ب موهای من  و بابات اضاف شد بخاطر اونهمه فشار و بغض و صدای گریه هات

 


بعد از تموم شدن بخیه رفتیم توی حیاط بیمارستان و مثه تموم اون دقایق بغلم بودی و میبوسیدمت...گفتی دکتره خیلی بد بود،منو چنگ میزد!!الهی دورت بگردم ک بخیه رو چنگ حس کردیخطا

 


خدارو هزاران هزاااااار بار شکر میکنم ک این حادثه ختم بخیر شد و تورو صحیح و سالم کنار خودم دارم....خدایااااا ممنونتم ک محیارو بهمون بخشیدی....محیایِ من همه ی زندگیِ من و باباشه شکررررررر ک بخیر گذشت و دخترمون کنارمونه

 

 

 

 


شب هم رفتیم بیرون و واسه تقویت گل دخترم جگر مهمونش کردیم

 

 

 

 

 

 

 

محیای، من، عروسک شیرینم،تورو خدا همیشه مراقب خودت باش...بخاطر خودت و بخاطر مامان و بابا ک عاشقانه می پرستنت و کوچکترین درد و ناراحتیِ تو،یه دنیا عذاب و ناراحتیه واسه ماخطا

 


خدایا محیای منو در پناه خودت سلامت نگهدار.محیایِ من همه ی زندگیِ منه تورو ب جلال و جبروتت قسم میدم محیامو از بلاها دور نگهداری و پناهش باشی.آمین یا رب العالمین

 

 

[ 15 مرداد 1396 ] [ 23:56 ] [ ✿فاطمه✿(مامان محیا)⚛ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی محیا نفسم,سفرهای محیاطلا] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد