محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 27 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 7 ماه و 29 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

💕محیا،عشق بی انتها💕

دختر که داشته باشی،خیالت راحته ک خونوادت هیچوقت تنها نمیمونن.چون دخترت میشه همدم مادر و پدر و برادرش😘❤ .محیای کوچولویِ من حسابی شیرین زبون و خانوم شده.💖 سلطان پانتومیم و ۲۰ سوالی شدی.تقریبا هر روز خونوادگی پانتومیم یا بیست سوالی و یا کودک شو بازی میکنیم.😉 چند شب پیش وقتی مثلا داشتیم کودک شو بازی میکردیم،ازم پرسیدی:اگه حسام و زنش!! یخچالتو قرض ببرن و یه تیکه ش بشکنه،چی میگی؟ گفتم:میگم فدا سرت. خیلی جدی گفتی:ولی من با زنش دعوا میکنم!!(خواهر شوهربازی توی خونته😅😀) همون موقع یهو حسام گریه کرد!بهش گفتی:حالا شاید اصلا زن نگرفتی ک طرفداریشو میکنی!!😀😀 نیمچه سواد دار شدی و چقدررررر لذت بخشه وقتی میبینم توی کتاب...
31 فروردين 1398

دَدَریِ خرابکارِ عزیزتر از جان😘

حسام بدجوری دَدَری شده!😀 عادت کرده هرشب همراه بابا و محیا بره بیرون! دیشب بابا رفته بود خرید و دنبال تمدید بیمه نامه ماشین و ...و نتونست زود بیاد خونه. حسام بهونه میگرفت و خودشو میکشید طرف درب هال،یعنی بریم بیرون!😁 من و محیا هم حسامو گذاشتیم توی کالسکه و زدیم بیرون!😉 خدارو شکر اذیت نکرد و تونستیم بریم پارک بانوان.و حسام واسه اولین بار ب کمک محیاخانوم گلم تونست تاب و سرسره رو تجربه کنه.😘   خیلی زیاد نتونستیم بمونیم،چون خاله ها زنگ زدن و گفتن میخان بیان عیادت! عیادت کی؟! مامانی😉 شب یکشنبه ۱۸ فروردین،توی آشپزخونه لیزخوردم و انگشت وسط دست چپم ترک مویی برداشت و دک...
27 فروردين 1398

شش ماهگیت مبارک،حسامم😘

حسامم،شش ماه از اومدنت میگذره و من شش ماهه که بهانه ی تازه ای برای زندگی پیدا کرده ام.😘 گل پسرکم،با اومدنت نور تازه ای به قلب ماتم زده از داغ مادرم تابیدی و ثابت کردی دنیا هنوز هم میتونه با وجود تو و محیا و بابایی زیبا باشه.❤ در پایان شش ماهگی میتونی با کمک بشینی،هرچند کماکان بغلمو ترجیح میدی.😉 دیگه رسما غذا خور شدی و علاوه بر فرنی و سرلاک،سوپ و شله هم ب وعده غذاهات اضافه شده. علاوه بر اونا،در حد مزه کردن از غذای سفره هم با انگشت بهت میدم تا کم کم با طعمهای مختلف اشنا بشی.از همه ی طعمها بیشتر طعم قرمه سبزی رو دوست داشتی!😀😘 از میوه ها سیب نرم شده و کمی آب پرتقال خوردی. توی روروئک میتونی حرکت کنی.اما زیاد ...
24 فروردين 1398

خرمشهر-حسن ختام نوروز۹۸

سیزده بدر امسال سه شنبه بود،چهارشنبه هم بمناسبت مبعث پیامبر(ص)تعطیل رسمی بود.پنجشنبه و جمعه هم ک مدارس همیشه تعطیلن.ب همین دلیل تعطیلات رسما تا ۱۶م ادامه پیدا کرد.😆 ما هم روز پنجشنبه گشت و گذارمونو ادامه دادیم و رفتیم خرمشهر.😉 شب خونه ی عمو بودیم.شامو توی پارک صرف کردیم.هوا خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. محیا حسابی با حورا مشغول صحبت و بازی بودن و توی دو روزی ک خرمشهر بودیم اصلا محیا رو ندیدیم!!😁 حسام هم حسابی آبروداری کرد و اذیت نکرد.خیلی خوش خنده و خوش خواب بود.😀 فقط روز دوم ک عمه نوری اینا هم ب ما پیوستن،غریبی میکرد.😉 من و مامان حورا تا نزدیکیهای ساعت ۴ صبح مشغول صحبت بودیم.حسام نگاهش میکرد و آروم...
19 فروردين 1398

سیزده بدر-نوروز ۹۸

روز سیزده با عمه اینا رفتیم اطراف رامهرمز،جوج زدیم😀 هوا عالی،جمعمون عالی،غذا عالی فقط جای خوش اخلاقیِ حسام خالی!!😀😀 فقط میخواست بغلم باشه و خیلی غریبی میکرد 😘 این عکسای خوشگل هنری هم کار محیاخانوم خوشگله😘 پ.ن:پنج روز از سیزده گذشته و تازه فرصت کردم عکساشو بذارم.واقعا با وجود بچه ی کوچیک وقت آزاد خیلی کمه.😅   بعدا نوشت:سبزه ی عیدمونو بردیم توی طبیعت بذاریم اما محیا راضی نشد و با خودمون برگردوندیم خونه و محیا سبزه رو داد خرگوشش نوش جان کرد.😀 ...
18 فروردين 1398

سربندر-نوروز ۹۸

امسال بخاطر پیامها و بیانیه های فراوون ستاد بحران،سفرهای نوروزی رو ب حداقل رسوندیم.و روزهایی هم ک بیرون میرفتیم با کلی صلوات و صدقه و دعا بود!😉 خدارو شکر پیش بینیها خیلی درست از آب درنیومد و علیرغم شایعه های مجازی شهرما و شهرهای اطراف سیل نیومد. هنوز همه ی ایران داغدار از دست دادن هموطنانمون در سیل گلستان و شیراز و .... هستیم. روز دوشنبه دوازده فروردین رفتیم سربندر. محیارو بردیم شهربازی و حسااااااااابی خوش گذروند.💖 خیلی خیلیییی خوش گذشت.مخصوصا اینکه همراههای خوبی داشتیم...
14 فروردين 1398

روستا-نوروز ۹۸

یکی از باصفاترین جاهایی ک آدمای بامحبت و دوست داشتنی داره،روستاست. هروقت میریم روستا با یه عالمه خاطره ی خوش برمیگردیم.اغلب هم محیا با چشم گریون برمیگرده و دوست داره بیشتر بمونیم.😀 محیا دو تا از این جوجه هارو انتخاب کرد و شدند جوجه های محیا.😉 اسمشونم گذاشت طلا و تیره.😍 قرار شد همونجا بمونن و ازشون نگهداری کنن،ولی جوجه های محیا باشن.😉 روز اول رفتیم کوه نزدیک روستا،بصرف چای. شب تا حوالی ساعت ۳ بیدار بودیم و دورهمی پانتومیم و چشمک بازی کردیم و خوش گذروندیم. و صبح با بوی خوش نون تازه بیدار شدیم.😍 مگه داریم خوش بوتر از بوی نون تازه در هوای صبحگاهی روستا؟😍😌 ...
13 فروردين 1398