محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 23 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 3 ماه و 25 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**محیا زندگی منه**

گلِ سه ساله ی من!

  سه سالگیت مبارک همه ی زندگیم. عکسای جشن تولدتو یه پست جداگونه میذارم. واسه خرید لباس زمستونی رفته بودیم اهواز.با دیدن عروسک کلاه قرمزی حسااااابی ذوق کردی.با خوشحالی باهاش سلام کردی و چون خیلی دوستانه و با صدایی شبیه خودِ کلاه قرمزی جوابتو میداد خییییلی خوشت اومده بود.انگار ک با رییس جمهور گپ دوستانه داشته باشی،تا مدتها واسه همه تعریف میکردی     بیشترین دیاللوگی ک توی این ماه ازت شنیدم این بود: "کی میاد با من بازی کنه؟" اگه چندساعت متوالی هم باهات بازی کنم و بخام یه ریزه استراحت کنم،بازم اخمات میره توی هم و میگی:"هیشکی با من بازی نمیکنه....من حوصله م سر رفته" ...
13 دی 1394

سی و پنج ماهگی محیا طلا

  ب لطف الهی ، دخترکِ شیرین زبونم سی و پنجمین ماه زندگیشو ب سلامت پشت سر گذاشت.انشالله عمرت طولانی و با عزت باشه نفسم.     ب جرات میتونم بگم یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین روزهای با تو بودنو توی این ماه تجربه کردم       خیـــــــــــــــلی ماه و دوست داشتنی تر از همیشه بودی           شیرین زبونیات ک بی نهایت شده!خیلی راحت سفسطه میکنی!!!وقتی میخای باهات بازی کنم و من نمیتونم، با یه بغض ساختگی لباتو میدی جلو و میگی: "اگه راس میگی منو دوس داری....دوستا همیشه بازی میکنن....بیا با هم...
20 آذر 1394

ساعت برنارد!

  وقتی بزرگتر بشی،اونقدر بزرگ ک خودت ب تنهایی بتونی این نوشته هارو بخونی،احتمالا چیزی از ساعت "برنارد" نمیدونی! ساعتی ک آرزوی مشترک اکثر هم نسلهای من بود!! یه ساعت جادویی ک میشد باهاش زمانو متوقف کرد و تو میتونستی با همه ی افکار و خاطرات و احساساتت در بین اونهمه سکون حرکت کنی.......و چ لذتی داره تصورِ جاری بودن میانِ سکون و سکوتِ محض!! گاهی آرزو میکنم میتونستم چندین نفر باشم.یکی برای محبت کردن و همبازی شدن با تو و در آغوش کشیدنت، یکی برای کارهای تموم نشدنی خونه، یکی برای شوهر داری،یکی برای رفتن سرکار و انجام کارهای فوق برنامه، یکی برای سر زدن ب خیلِ عظیم دوستان و اقوامی ک از کم رنگ شدن دید و بازدیدهامون...
8 آذر 1394

سی و چهار ماهه شدنت مبارک نفسم

  خدارو هزاران هزار بار شکــــر ک گل دخترم سی و چهارماهگیشو ب سلامت پشت سر گذاشت.     هزار ماشالله خیـــــــــــــــــــــــــلی خیلی شیرین زبون و حاضر جواب شدی.هرکس باهات هم صحبت میشه از اینهمه شیرین زبونی توی این سن و سال تعجب میکنه     ب خاطر ماه محرم یه سری از چراغهای آذین بندی شهرو خاموش کردن.ب محض اینکه رفتیم خیابون امام متوجه تغییر شدی و گفتی:"خدا خیرشون بده...شی(چی) شده چراغارو خاموش کردن؟"     شب مشول آماده کردن ناهار فردا بودم ک اومدی و خبردادی ک گوی رو شکستی!!تصمیم گرفتم طبق متد توصیه شده ی روانشناسا برخورد کنم....
13 آبان 1394

محرم 94 و عقیقه ی نازنین محیام

  عسلکم امسال بیشتر از سالهای قبل متوجه ی مراسمات ماه محرم شده بود. تقریبا هرشب همراه میرفتیم و گل دخترم پای پیاده همراه دسته سینه میزد.                   خدارو شکر  روز نهم محرم تونستیم گوسفند واسه عقیقه ی گل دخترم قربونی کنیم و دینی ک گردنمون بودو ادا کردیم.انشالله همیشه تنت سالم باشه دخترکِ شیرین زبونم     ...
12 آبان 1394

سی و سه ماهگی محیاطلا

  چقدر لذت بخشه لحظه ب لحظه با تو بودن.گاهی از اینهمه گذر سریع عمر در عجب میشم.محیای من ک حتی نمیتونست گردنشو نگه داره الان شیطون و بازیگوش شده و با شیرین زبونیهاش دنیامو شیرین تر کرده.     میدونم هیچوقت توی زندگیت محبتی بهتر و عمیق تر و واقعی تر و بی پیرایه تر از محبت مادر نمی تونی پیدا کنی عزیزنرین هدیه ی الهی. حاضر نیستم یه تار موی تورو با تموم دنیا عوض کنم       تازگیا سوال و جوابو با هم میگی.لوبیا چیتی و نخود لپه و عدس قرمز و لوبیا چشم بلبلی رو با هم قاطی کردی!!وقتی بهت گفتم نباید اینکارو میکردی گفتی:میدونی چرا اینارو با هم گذاشتم؟چون میخام غذام خوشمزه ب...
20 مهر 1394

محیــــــــــــایِ سی و دو ماهه یِ من!

  خدارو شکر این ماه لجبازیات ب نسبت کمتر شده هرچند کماکان ترجیح میدی همیشه حرف حرف خودت باشه .     تنهایی با عروسکات بازی میکنی و سرگرم میشی.حسابی پرحرف و شیرین زبون شدی.تمام کلماتو خیلی قشنگ و سلیس تلفظ میکنی فقط توی یه سری از کلمات دوحرفو جابجا میگی مثلا:تخل(تلخ) کاشپن(کاپشن) مردسه(مدرسه) تلبت(تبلت) و بامزه ترین و عجیب ترین کلمه ای ک گفتی تِــرمازی(اسمارتیز) بود!! (البته منم گاهی این خصلتو موقع تایپ دارم)     خیــــــــــــــــــلی روحیه ی حساسی داری طوریکه تحمل دیدن هیچ صحنه ی ناراحت کننده یا خشونت باری رو توی تلویزیون نداری.کافیه یه نفر توی فیلم گ...
11 شهريور 1394

بسم الله

یه کلیپ توی گوشیم بود ک یه خانمه خودشو دخترشیطان مینامید و یه عالمه عمل جراحی واسه کریه المنظر شدنش انجام داده بود.متاسفانه قبل از اینکه حذفش کنم تو دیدیش و پرسیدی "کیه؟" گفتم شیطانه.پرسیدی چرا خودشو نقاشی کرده؟گفتم فکر میکنه اینجوری قشنگ میشه ولی خیلی زشت شده مگه نه؟تو هم تایید کردی. حرفو عوض کردم و سعی کردم حواستو پرت کنم.فکر نمیکردم ذهنت درگیرش بشه. شب واسه اولین بار تنهایی رفتی خونه ی خاله محبوبه. وقتی برگشتی زود خوابت نبرد و ساعت2 خوابیدی و یهو ساعت5بیدار شدی و شروع ب گریه ک "میخام برم خونه ی خاله محبوبه" هرچقدر میگفتم اونا خوابن زیر بار نمیرفتی و یه بند گریه میکردی.بعد ک کمی آروم گرفتی بهت گفتم:محیا تو دخترمی ...
10 شهريور 1394

محیــــا دختری در شهرکرد!!!

بعد از مسافرت پارسال و حادثه ی تلخی ک اتفاق افتاد،ترس عجیبی از سفر داشتم! از یه طرف واسه تغییر روحیه لازم المسافرت بودم و از طرف دیگه با شنیدن اسم مسافرت صحنه ی وحشتناک تصادف آنی عزیزم جلوی چشمام ظاهر میشد! بالاخره بعد از اینکه بابات خیالمو راحت کرد ک با احتیاط رانندگی میکنه،با کلی نذر و دعا ، ب خدا توکل کردیم و صبح روز سه شنبه 94/5/13 راهی شهرکرد شدیم. عمه امل هم همراهمون بود.خدارو شکر به هممون خیـــــــــــــــــــــــــلی خوش گذشت.تو بیشتر از بقیه خوش گذروندی و واقعا ذوق زده بودی.خدارو شکر خیلیم خوش مسافرتی عزیزدلم.   صبحونه رو توی ایذه صرف کردیم     اینجا سد کارون 3 توی ای...
21 مرداد 1394

ســی و یکــــــ ماهگـــــی محیــــــــــــــاطلا

  محیای من،دخترک شیرینم،آنقدر از داشتنت سرمستم ک گاهی فراموش میکنم قبل از داشتنت چطور زندگی میکردم! همه ی زندگی و دنیای منی.......خنده های شیرینت زیباترین و دلنوازترین ترانه ی زندگیمه اغراق نیست اگه بگم روزی بیش از ده بار با صدای بلند خدارو بابت این هدیه ی ارزشمندش شکر میگم.تو هم یاد گرفتی و گهگاهی یهو میگی:"خدایـــا شکر" وقتی نوزاد بودی ب لبهای قشنگت نگاه میکردم و آرزو میکردم روزی برسه ک "دوستت دارم" رو از زبونت بشنوم.خدارو شکر میکنم ک هرزوز بی مقدمه با خوشحالی ب من میگی "مامانی دوستت دارم" و منو غرق بوسه میکنی.محیایی نمیدونم چه لذتی میبرم وقتی شاد و سرحالی.   ...
10 مرداد 1394