محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 8 ماه و 22 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 11 ماه و 24 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

نازنین محیای یک و نیم ساله ی من!

چند روز پیش بابا ازم پرسید:"حس میکنی محیامون بزرگ شده؟" گفتم:"آره....از وقتی مفهوم حرفامونو میفهمه،واقعا بزرگ شدنشو حس میکنم!" وقتی ازت سوالی میپرسیم با دقت گوش میدی و اگه جوابش مثبت باشه سرتو میاری پایین و میگی"اوهم" اگه هم منفی باشه بازم سرتو پایین میاری و میگی "نه"!! استاد پیداکردن اشیاء گمشده ای!!هروسیله ای رو بخوایم بهت میگیم و ظرف سه سوت پیداش میکنی و میگی "آنااا"(اینا) دیگه لازم نیست برای گرفتن ناخنهات منتظر خوابت بمونم.خیلی محترمانه میشینی و اجازه میدی ناخناتو ب قول خودت "چیک چیک" کنم. خیلی پرحرف شدی و چندین دقیقه متمادی ب زبون شیرین خودت حرف...
15 تير 1393

محیای من هفده ماهه شده

گل دخملیِ من هفده ماهه شده خدارو هزار بار شکر ک ب مدد لطف و رحمتش نازگلم هفده ماهه شده عسلِ مامان روز بروز داره شیطون تر،شیرین تر،باهوش تر و ایضا قلدرتر میشه!!!! تکه کلام این ماهت ک اصلا از زبونت نیفتاد "بـــده"  بود.هرچیزیو بخوای دستتو دراز میکنی و محکم و جدی میگی:"بــده" خیلـــــــی خودتو واسه بابا شیرین میکنی.اغلب شبها نصف شبی بیدار میشی و میری بغل بابا میخوابی!موقع صدا زدنش یه عالمه ناز قاطی صدات میکنی و میگی:"بــــــــــــاباتی" جدیدا هم ب اسم صداش میزنی و بهش میگی:"اَنـــــــــان" (عدنان) اولین باری ک باهم رفتیم بستنی بخوری...
14 خرداد 1393

شانزده ماهگیت مبارک نفس مامان.

هر چ بیشتر میگذره،بیشتر عاشقت میشم!هرچقدر نگات میکنم از دیدنت سیر نمیشم.مامان ب فدای خنده های شیرینت،قربون اون نگاههای مهربونت. محیای من،همه ی زندگیمی.دخترکم،همه ی دار و ندارمی،بخدا همه ی دنیارو با یه تار موت عوض نمیکنم. چند وقت پیش معاون دبیرستانمون ازم پرسید:"محیا چطوره؟بزرگ شده؟اذیتاش کم شده؟"وقتی تایید کردم گفت:"معلومه!آخه خیلی لاغر شده بودی الان داری تپل میشی،معلومه کمتر اذیتت میکنه!!!!"یعنی خراب نکته سنجیشم! گل دخترکم چند وقتیه یاد گرفته اسم خودشو میگه،وقتی صدات میزنم محیــــــــــــــــــــــا.....تو میگی: بــــــــــــــــــادو گاهیم میگی دوبــــــــــا ...
14 ارديبهشت 1393

نازنین محیام پانزده ماهه شد

پانزدهمین ماهگرد تولد محیاگلی مصادف شد با تعطیلات نوروزی که امسال واقعا خوش گذشت ،تقریبا هر روز همراه حداقل3-4خونواده بیرون بودیم و درحال آشتی کنون با طبیعت!!(البته عکس زیر قبل از آشتی با طبیعته!!!! وااالا با این اخمش) به جز اطراف شهر خودمون،ماهشهر،سربندر،رامهرمز،اهواز،دزفول،ابوذر(بهبهان) و بندر دیلم هم رفتیم.از شور و شوقی ک نشون میدادی معلوم بود بیشتر از همه پارک ساحلی سربندر و پارک ارم ماهشهر و کنار دریای دیلم بهت خوش گذشت ه دزفول رفتنمون با تب دندونی محیاگلی همزمان شد و فقط پارک خانواده که بقول محیا"تی تی" داشت به محیام خوش گذشت نفس من توی این ماه خیلی نماز خون شده!!وضو میگیره و نماز...
15 فروردين 1393

سال نو مبارک

دوقدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم درچشم بهاری دیگر...تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبدعاطفه دارم همه ارزانی تان دوستان عزیزم نوروزتان مبارک   شاید خرافات باشه،شایدم تلقین.....ولی همیشه حسم نسبت ب سال جدید درست از آب در میاد!! خوب نیست پشت سر رفته ها حرف زد ولی.....سال 92 درکل سال زیاد خوبی نبود،یه شروع بد و پرتنش داشت و تا آخر سال یه عالمه اتفاق بد داشتیم و کدورت و جای نیشِ مار 92!! رویِ سخنم با توئه سال 93....حسم نسبت ب تو خوبه،شروعت هم خوب بود....پلیز سال خوبی بمون،اسب مراد باش و ب کاممون یورتمه برو،جفتک پراکنی و لگدزنی رو هم فراموش کن لدفن!!  ...
15 فروردين 1393

هوا دلپذیر شد!!

چند روزیه هوا شده باقلواااااا. بدجور سه نفرس!!ما هم ک سه نفریم و دلمون نمیاد رویِ هوارو زمین بذاریم!!از هر فرصتی برای بیرون رفتن استفاده میکنیم. بساط شلغم و لیموشیرین برچیده شد و جاشو داد ب آبهویج بستنی!تقریبا هرشب آبهویج پارتی داریم!!! اینجا اولین تجربه ی مستقل بستنی کیم خوردنته! دیشب تا پارک نزدیک خونه رو پیاده گز کردیم.مسیری ک در حالت عادی نهایتا 10دقیقه طول میکشید به میمنت وجود نازنین محیام یک ساعته طی شد!! حاضر نمیشدی بغلت کنیم و هر 1متر ک راه میرفتی(توی هرجهتی ک دلت میخواست)حالتWCروی زمین مینشستی!اصرار و خواهش و تهدید و تطمیع هم برای بلند کردنت بی فایده بود!توی خیابون دور خودت میچرخیدی و با صدای بلند به ...
19 اسفند 1392

نفسِ مامان چهارده ماهه شد.

فکر نکنم هیچوقت سیزده ماهگیت فراموشم بشه!یه ماهِ سخت و پر از سرماخوردگی و بی اشتهایی و بی قراری و سقوط آزاد.... اما خدارو شکر ک گذشت.از ته دل دعا میکنم چهارده ماهگیت پر از سلامتی و شادی و خنده هایِ از ته دل باشه. گل دخترکم تویِ این ماه بیشتر مشغول زورآزمایی با ویروسهای مختلف سرماخوردگی بود و خیلی فرصت نکرد استعدادها و شیرین کاریهای جدیدشو نشون بده!!نفسم داره روئین تن میشه! خدارو شکر خانومتر شدی و برای خوراندن دارو نیازی به استفاده از زور بازو نیست.محترمانه میشینی و با یه بغض و کمی نق نق داروهاتو نوش جان میکنی! با عروسکات خیلی مهربون شدی .باهاشون بازی میکنی،میبوسیشون و حتی از شیرمامانی بهشون تعارف میکنی!! ...
18 اسفند 1392

خطر داره حسن!!!!

عادت بدی ک از قدیم الایام حفظ کردم نشوندن بچه روی کابینت و اوپن آشپزخونه س!هیچوقت هشدارهارو جدی نمیگرفتم!همسری یکی-دوبار ک دید گفت:اگه بخاطر غذا پختنه اصلا غذا نمیخوام فقط نذارش بالا!!ولی کو گوش شنوا؟!! تا اینکه دیروز حوالی ساعت11صبح طبق روال همیشگی تو رو روی اوپن نشوندم و در حالی که با چشم میپاییدمت به خورشتم قارچ اضافه میکردم ک یهو در یک صدم ثانیه خودتو سر دادی سمت لبه ی اوپن و..........فقط تونستم جیغ بزنم:محیــــــــــــاااااااااااااا خدارو شکر موقع افتادن سعی کردی دستتو ب اطراف بگیری و کمی از فشار کمتر شد. هرچقدر خدارو بابت سالم بودنت شکر کنم کمه.اگه هزار سال سر از سجده ی شکر برندارم کمه.سریع بغلت کردم و با ناز و نوا...
5 اسفند 1392