محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 2 ماه و 26 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 5 ماه و 28 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

❤️جشن تولد پنج سالگی محیاطلا❤️

تولد   امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . . تولدت مبارک همه ی زندگیِ من   محیای من،دخترک شیرین زبونم،نفس من،هر روز و هر ثانیه ک از داشتنت میگذره،عاشقانه تر از قبل دوستت دارم. ️     سالروز زمینی شدنت،یکشنبه بود ولی چون من و بابا و اکثر مدعوین شاغلیم،جشن تولدتو موکول کردیم ب روز پنجشنبه تو هم تقریبا از دو هفته قبل از تولدت،واسه جشنت روز شماری و لحظه شماری میکردی. با اینکه جشن تولدت چهار روز بعد بود ولی اطرافیان روز تولدتو فراموش نکردن و سیلی از پیامهای تبریک تولدت رسید ️ ...
28 دی 1396

آنیکا

جریانی داریم با این آنیکایِ شما پارسال ک دوست بابا دو تا بلدرچین واست آورد حسابی باهاش مشغول شده بودی و دوستشون داشتی. یکیشون تونست پرواز کنه و رفت،یکی دیگه هم جان ب جان آفرین تسلیم کرد و ما بهت گفتیم اونم پرواز کرده و رفته پیش دوستش.(حالا هر وقت اینو بخونی حقیقتو متوجه میشی ) تا چند وقت واسشون سوگواری کردی و گررررریه ک دلم واسشون تنگ شده. بعد از اونم همیشه دلت بلدرچین میخواست بابا واست دوتا مرغ عشق خوشگل خرید تا از فکر بلدرچین بیای بیرون.(امید و آرزو )       [img:]         [img:]         [img:] اما فایده نداشت و بازم بلدرچینو بی...
29 آذر 1396

در مسیر مشهد۹۶

صبح روز سه شنبه ۱۷مرداد با همسفرامون خداحافظی کردیم و ب سمت مشهد ب راه افتادیم. ناهارو توی چالوس رفتیم اکبر جوجه!   هوای شمال شرجی بود و هم اینکه آخرین خاطره ی من از شمال هنوز آزارم میداد و نمیتونستم بمونم و هم بخاطر بخیه ی پیشونیت ک میترسیدیم عرق کنی و اذیت شی،ترجیح دادیم توقف نداشته باشیم.چندبار واسه خوردن بستنی و خوراکی نگه داشتیم.اما دریارو بیخیال شدیم گرگان هم یه توقف کوتاه داشتیم و استراحت کردیم.     شب علی آباد کتول خوابیدیم.                 دفعه ی قبل ک من و بابا همراه خاله معصومه اینا زفته بودیم جنگل گلستان،تو ...
23 آذر 1396

قدمگاه

همینکه کمی هوا خوب میشه من و بابا سریع سبد چای و کلمن آبو برمیداریم و میزنیم ب دشت و دمن!و صد البته ک تو بیشتر از ما مشتاق بیرون رفتنی روز جمعه هم ب پیشنهاد گل دختری رفتیم قدمگاهِ نزدیک شهر       هوا عالی بود و این پیشنهادت حسابی چسبید و ب هر سه تامون خوش گذشت                 چند سال پیش بعد از یه بارون خیلی شدید،بعضی از سنگ قبرهایِ کنار این قدمگاه(علی هادی)شکسته شدن وقتی میدیدی بعضیها سالم و بعضیا شکستن،شروع کردی ب نقشه ریختن واسه سنگ قبر من و بابات گفتی اگه مُردید سنگ مزارتونو خیلی خوشگل میذارم و همیشه تزیینش میکنم.و...
25 مهر 1396

انگشت دست مامان!

  این انگشت شصت(شایدم شست)مامان فاطمه ی ک غروب دوم مهر درب ماشین روش بسته شد و یه ترک ناقابل برداشت. کی دور بست؟؟خودم چ جوری؟نمیدونم! یعنی هرچقدر خواستم توی ذهنم صحنه رو بازساری کنم نتونستم!!هنوزم نمیدونم چطور این خبطو مرتکب شدم.       وقتی متخصص ماهشهر گفت باید گچ بگیرم!دغدغه ی اصلیت شد رنگ گچ دستم اصرار داشتی صورتی باشه!وقتی رفتی داروخانه و متوجه شدی قراره سفید باشه با گوشی بابا زنگیدی و گفتی یه خبر بدددد!!ناراحت نشی هااا....گچت سفیده البته اونی ک ناراحت شد از این خبر،خودت بودی ک تونستم قانعت کنم سفید بهتره و نقاشی روش راحتتره وقتی خواستن گچش بگیرن و ازت خواستن بیرون منت...
19 مهر 1396

محرم۹۶

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِالله   امسال هم مثه محرم سالهای قبل،دهه ی اول لباس عزادری امام حسین(ع)ب تن کردی.     انشالله لباس عافیت و عاقبت بخیری ب تنت باشه                         همایش شیرخوارگان حسینی 🏻 هرسال خیمه ها و گهواره ی نمادین کربلا،نزدیک خونمون برپا میشه. توی موسسه هم مراسم برگزار کردند. 🏻         اینجا کنار گهواره،چندتا خانم نشسته بودن.وقتیرکنار گهواره نشستی،یکی از خانمها بهت شمع داد ک روشن کنی و ازت خواست دعا کنی و صلوات بفر...
14 مهر 1396

بازی

یکی از محبوب ترین بازیهات ۲۰سوالیه! اوایل ک هنوز آماتور بودی خیلی راحت کد میدادی مثلا پرسیدم توی جیب جا میشه؟گفتی آره ولی جیبت خیس میشه!(آب ) یا اینکه پرسیدم توی جیب جا میشه گفتی اگه از درخت بچینیمش آره!پرسیدم توی خونمون ازش داریم؟گفتی نه،جلوی در خونه خاله لیلاست!(سپستون ) یا شبی ک خونه ی آقای عنایتی بودیم و ازت پرسیدن توی این اتاق ازش هست؟گفتی آره چسبیده ب من!(چسب زخم )   یکی دیگه از بازیهامون اینه ک من یه کلمه میگم و تو باید اولین کلمه ای ک ب ذهنت میرسه بگی.کلماتی ک میگی خیلی جالبن پدر=مهربونی مادر=عزیز پول=مهم موش=کثیف خواب=بددد شوخی=بامزه دریا=خیس پیر=سفید غذا=خوردنی اسب=حرکت بازی=عااااشقشممم توی سخنوری...
28 شهريور 1396

گیسو کمند!

آخرین باری ک موهاتو کوتاه کردیم دو سال و نیمه بودی.با اینکه با رضایت خودت بود اما فوری پشیمون شدی و تا مدتهای مدیدی غصه میخوردی و دلت میخواست موهات بلند باشه.(غصه یعنی )اونقدر ک بابا رفت واست یه کلاه گیس خرید از اون وقت ب بعد هروقت میخاسیم موهاتو کوتاه کنیم یاد غصه خوردنات میفتادیم و دلمون نمیومد. با نزدیک شدن فصل مدارس و مهد و جهت رفاه حال خودت و ما، تصمیم گرفتیم یه پروسه ی تبلیغی شروع کنیم واسه کوتاه کردن مو!! اندر مزایای کوتاه بودنِ موی سر حکایت ها و خاطره ها ساختیم و یه عالمه عکس خوشگل با موی کوتاه سرچ کردیم و نشونت دادیم. بالاخره تلاشها نتیجه داد و روز سه شنبه ۱۴شهریور ساعت ۱۶ و ۳۰ دقیقه یهو گفتی میخای موهاتو کوتاه کنی ولی شرط ...
24 شهريور 1396

خونه دایی

عید فطر نتونستیم ب دایی کمال سر بزنیم.واسه همین تصمیم گرفتیم قضایِ بازدید عیدو ب جا بیاریم. ب اصرار دایی و زن دایی،دیرکردِ این بازدید و با چند روز موندن جبران کردیم. الحق ک دایی و زن دایی و مصطفی سنگ تموم گذاشتن و حساااااابی بهت خوش گذشت. بعد از ظهرِ اولین روز رفتیم خانه ی بازی   شب هم رفتیم فلافل لشکر و بستنی قدس     هیولایِ کی بودی تو؟         پیتزای خوشمزه ی زن دایی ب افتخار محیاگلی                 باز هم بازیکده           ...
18 شهريور 1396

پایان مسافرت تابستان ۹۶

کلی سبک و سنگین کردیم ک چطور راضیت کنیم برگردیم خونه از یه طرف دلت واسه خونه و اسباب بازیات تنگ شده بود و از طرف دیگه دوست نداشتی از دوستات جدا شی صبح توی خوابِ ناز بودی ک راه افتادیم.وقتی بیدار شدی گفتیم ک دوستات قبل از ما برگشتن خونه هاشون و قائله ختم بخیر شد 🏻 ناهارو توی پارک ملت دامغان صرف کردیم.   بعد از غذا اصرار داشتی نیازی ب شستن دست و صورتت نیست(تا بیشتر بتونی بازی کنی )این عکس سندی بود ک بهت نشون داد لازمه صورت قشنگت شسته بشه ️     شامو مهاجران صرف کردیم و تونستیم بابارو متقاعد کنیم ک شب اتراق کنیم و بقیه ی مسیرو فردا بعد از ظهر ادامه بدیم ک گرمای ظهر خوزستان هم اذیتمون نکنه. &nbs...
31 مرداد 1396