محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 23 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

جشن پایان تحصیلی آجی!😉

بدون شک عزیزترین کسی ک بعد از مامان و بابات عاشقشی،عمه امله...بینهاااااااااایت دوستش داری و بهش میگی اجی امل و واقعا هم مثه یه خواهر دوسش داری و خدارو شکر ک این احساس دوطرفه س و عمه امل هم خیییییییلی دوستت داره ️ دیروز جشن پایان دوره ی کارشناسی عمه امل توی دانشگاه خرمشهر بود.ساعت 3 ظهر راه افتادیم سمت خرمشهر و تفریبا 5 بعداز ظهر رسیدیم       حسابی ذوق دیدن عمه امل رو داشتی و برای دیدنش لحظه شماری می کردی.     خیلی ب هممون خوش گذشت. بزرگترین دلیل خوشحالیت این بود ک عمه املو میدیدی و قرار بود همراهمون بیاد خونه و چند روزی کنارمون بمونه     خیلی خوشحالم ک عم...
4 خرداد 1396

سفرنامه ی تهران 96

  اولین سفر بدون بابایی رو با من و همکارام تجربه کردی. یه تجربه ی شیرین و به یادموندنی ک صدالبته جای بابا سبز بود و اگه اونم بود خیلی بیشتر خوش میگذشت. خیلی وقت بود دوست داشتم برم نمایشگاه کتاب اما بابا ک معون مدرسه س براش مقدور نبود.امسال دلو زدم ب دریا و تصمیم گرفتم همراه دوستان و همکارام برم تهران.خداروشکر بابا از تصمیم استقبال کرد.تنها نگرانیش تو بودی...می ترسید اذیت بشی یا اذیتم کنی ک خدارو شکر هیچکدوم نشد. تا لحظه ی آخر خبر نداشتی ک قرار نیست بابا همراهمون باشه.توی خونه چندبار سعی کرده بودم بهت بگم اما بغض و اصراری ک میکردی منصرفمون میکرد.     برای رفت بلیط قطار گرفتیم...
28 ارديبهشت 1396

پای در رفته ی بابایی

    در گیر و دار مراسم ختم یکی از آشناهای بابا بود ک بابا از پله های خونه ی عموت زمین خورد و پاش دررفت   روز چهارشنبه ۲۱فروردین پاشو جا انداختن و مجبور شدن گچ بگیرن   تو خیلی گریه کردی و میگفتی الان بابای عزیزمو آمپول میزنن   میخاستم از ناراحتی درت بیارم و جو رو شاد کنم بهت گفتم خیلی خوب میشه پاشو گچ بگیرن،یه عااالمه مهمون میاد(تو عاشق مهمون اومدن و مهمونی رفتنی)میتونیم روی گچ پاش نقاشی بکشیم و ....  این ترسیمات آینده تونست حالتو بهتر کنه   تا یه هفته هرشب چند گروه مهمون داشتیم،غروب ک میشد با خوشحالی منتظر مهمونای اون شب میموندی بعد از سه هفته دوشب پیش یعنی چهارش...
15 ارديبهشت 1396

نوروز96

  استارت گردشهای نوروزی قبل از خود تعطیلات زده شد و جمعه 27 اسفند رفتیم دیلم و علاوه بر خریدهای متفرقه یه چادر مسافرتی فقط و فقط بخاطر اصرارهای گل دخترم خریدیم.     آخرین ناهار سال95 همه ، خونه ی بابابزرگت جمع شدیم. سر سفره بودیم ک سال تحویل شد.ما هم ک این پیش بینی رو کرده بودیم توی سفره ی ناهار هم بساط هفت سین گذاشتیم   . با اینکه خودمون توی خونه سفره هفت سین چیده بودیم ولی خونه باباحاجی هم سفره هفت سین گذاشتیم و شد سومین سفره ی هفت سینمون . دور سفره نشستیم و باباحاجی واسه هممون دعاهای قشنگ کرد.   سفره هفت سین ما:     &nbs...
20 فروردين 1396

حرفی و کلامی....

آخ ک چقدر دلم یه تنبلی تپل و درست و حسابی میخواد!!روی مبل لم بدم و در حالی ک دارم یه عااالمه هله هوله میخورم یه فیلم سرد و جشنواره پسند ببینم و بخاری رو هم زیاد کنم و ذره ای هم نگران مرتب بودن خونه نباشم!! یادم نمیاد آخرین باری ک تنبلی اساسی کردم کی بود...ولی خوب یادمه ک با اومدن مهمون سرزده چقدررررر خجالت زده شدم و لذت اون شلختگی چطور از بین رفت!! نیم ساعت دیگه باید برم محیارو از موسسه بیارم.دیشب خوب نخوابیدم.محیاگلی چندبار بیدار شد و بردمش دست ب آب.شیفت صبح بودم و فرصت استراحت نداشتم. اما دوست داشتم بیام و اینجا بنویسم.چرا؟؟؟خودمم درست نمیدونم ولی نوشتنو خیلی دوست دارم مخصوصا اگه توی وبلاگ یکی یه دونه ی خودم باشه  ...
6 بهمن 1395

چهارسالگیت مبارک،قشنگترین بهونه ی زندگیم!

  محیای عزیزم،تولد "تو" تولد من است!!چون زندگی من با آمدن "تو" آغاز میشود همه ی هستیِ من!   عزیزترینم،سالروز زمینی شدنت مبارک باشه. امسال باز هم سعی کردم جشن تولدت متفاوت از سالهای قبل باشه.ب پیشنهاد خودت،جشن چهارساله شدنتو توی مهد(موسسه کودک خلاق) برگزار کردیم.     یه عاااالمه ب تو و دوستات خوش گذشت.         یه هفته قبل از جشنت،با هم واسه سفارش کیک رفتیم.وقتی بهت گفتم قراره عکس خوشگل خودتو روی کیک چاپ کنن اولش مخالفت کردی ولی وقتی متوجه شدی خوراکیه و میتونی عکسو بخوری خیلی واست جالب ...
27 دی 1395