محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 23 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

مدیریت زمان!

  تقریبا یکساله بودی ک بعد از دوشب بیداری و کمبود خواب شدید بطور کاملا یهویی چهارگوشه ی واتساپو بوسیدم و گذاشتمش کنار!!بیشتر از یه سال واتساپ نداشتم و هم راحتتر بودم و هم اینکه وقت اضافه میاوردم!!توی اون مدت هم هیچ چیز مهم و خاصی رو از دست ندادم!       سه روز پیش ساعت ۴بامداد بود ک بعد از اینکه خوابیدی بازم واتساپ بیچاره رویِ دلِ من و همه ی اوقات مرده و زنده ی زندگیم سنگینی کرد!چک کردن پیامها و چتهایی ک گاها یکی دو ساعت وقت میگیرن بدون اینکه کوچکترین فایده ای داشته باشن!گاهی یه پیام از کسی میاد ک تا مدتها ذهنتو مشغول میکنه و باعث ناراحتی میشه!اینبار تصمیم گرفتم زمان استفاده رو مدیریت کنم!تصویر...
22 تير 1396

شعبده باز کوچک❤️

  اجازه گرفتی با وسایل خیاطیم بازی کنی!ب شرط اینکه بعد از بازی همه رو سر جاش بذاری قبول کردم(هرچند میدونستم درمیری )       بعد از بازی،بهت گفتم وقت خوابه و باید وسایلتو جمع کنی....مثه همیشه اخمات رفت توی هم!!یادآوری کردم ک قرارمون همین بود!!قبول کردی و سعی میکردی روبانهایی ک باز شده رو مثه قبل تا بزنی                 هرچند موفق نشدی ولی باعث شدی کلی بخندیم         بعد هم مثه همیشه ب بابا متوسل شدی و گفتی:بابا بیا کمکم کن،همش ک من نباید کار کنم!! امان از دخترک شیرین زبون و...
14 تير 1396

تولد زورکی😃

  دوشب قبل ازم قول گرفتی ک حتما فرداش واست تولد بگیرم!!خیلی اصرار داشتی!!هر چقدم توضیح میدادم ک تولد سالی یه باره و هروقت ۵ ساله شدی بازم واست جشن تولد میگیرم قانع نمیشدی و میگفتی واسم کیک و فشفشه بگیرید و وقتی رفتم دستشویی چراغارو خاموش کنید ک وقتی برگشتم سورپرایز بشم!!!آخه فسقلی تو سورپرایزو از کجا بلدی؟ فردا عصرش فرستادمت خونه خاله زهرا ک با بچه ها بازی کنی و قصد داشتم واست کیک بپزم.اما یه سری وقایع الاتفاقیه پیش اومد ک شدیدا حالمو گرفت!!شب ک برگشتم یادم افتاد ب قولی ک بهت داده بودم.رفتم نزدیکترین قنادی محل!فقط همین یه کیک آماده رو داشت.گفتم روش بنویسه و بابا رفت کیکو آورد!       عجب خوش...
13 تير 1396

یادها و خاطره ها

  نمیدونم وقتی بزرگ بشی هنوزم ب دهه شست میگن نسل سوخته یا نه یا اینکه تو دلیلشو میدونی یا نه عرضم ب خدمتت احتمالا تا الان متوجه شدی ک من یکی از متولدین همین نسل سوخته م...سرفرصت واست توضیح میدم چرا مارو نسل سوخته میگن اما شاید یکی از بیشمار دلایلش این باشه ک اطرافیانِ ما مثه شما دهه نودیا خاطرات مصور و حتی غیرمصور زیادی ازمون ندارن.کسی تاریخ جوونه زدن اولین دندون و اولین گامهای مستقل و اولین حروف و کلمات و هزارن اولین دیگه رو واسمون ثبت نکرد.کل خاطراتی ک من از نوزادیم داریم خیلی مختصر و مفیده:خیییییلی خوشخواب و آروم بودم.نه شیشه گرفتم و نه پستونک.تپل و سفید بودم با یه عاااالمه موی صاف مشکی و مژه های بلندی ک ب شوخی میگفتن...
11 تير 1396

پیشی کوچولو

  با شروع ماه مبارک رمضان یه جورایی خوشبحالت شده هر شب بعد از افطار و شام و گاهی مهمونی،حتمااااا یه پارک رفتنو داری.اغلب بابا زحمتشو میکشه و تا من مشغول جمع و جور کردن خونه و یا استراحتم،شما میرید و حداقل یکی دو ساعتی توی پارک خوش میگذرونید چند شبی هست ک خیییلی اصرار داری من همراهت باشم و منم دعوتتو لبیک گفتم دیشب رفتیم پارک بانوان،چون دیروقت بود خیییلی خلوت بود.اما یه مهمون کوچولو و جدید بود....یه پیشی کوچولو و لاغر ک هرجا میرفتی دنبالت راه افتاده بود و میو میو میکرد. خیلی لاغر بود و بنظر حسابی گرسنه میومد. بابا رفت از سوپری یه پاکت شیر و مقداری نون آورد و توی ظرف یکبارمصرف گذاشتیم و پیشی کوچولو همه ی غذاشو با ولع زیا...
25 خرداد 1396

بشکن بشکنه😃

  عروسک خوشگل من دیشب یاد گرفت بشکن بزنه بدون هیچ آموزشی!!!یهو اومد و با خوشحالی گفت:ببین میتونم بشکن بزنم!منم حسابی ذوق کردم و دونفره کلی بشکن زدیم                       الهی فدات شم،با اینکه هنوز ناخوشیت کاملا برطرف نشده ولی شیطونیات و شیرین زبونیات بازم دنیامونو قشنگ و رنگی میکنه.یه دنیاااااا عااااشقتم محیای دوست داشتنی من                 یه شعبده بازی هم ابداع کردی ک دستاتو پشت سرت قایم میکنی و میگی:من دست ندارم!!(دور از جونت نفسم...
9 خرداد 1396

شب زنده داری!!

  چهارشب پیش همراه بابا و عمه رفتید پارک.تا دیروقت پارک بودید.وقتی برگشتی سرحال نبودی،اون شب تا صبح بی تابی کردی و همون شب استارت ناخوشیت زده شد!سرماخوردی بانضمام سرفه و گوش درد!! آویشن عسل سرماخوردگیت و پیاز درد گوشتو بهتر کرد ولی از اون شب تا الان نتونستی یه شب هم راحت بخوابی.هرچند من و بابا هم نخوابیدیم اما خستگی و بیخوابیِ ما،فدای یه تارِ مویِ گل دخترمون.تو سالم و سرحال باش،ما حاضریم تا آخر دنیا هم ، شبها کنارت بیدار بمونیم! الانم کنارت نشستم و با بغض مینویسم.خدایااااا محیای من همه ی زندگیِ منه.تورو ب ذات کبریاییت قسم میدم بلاهارو از دخترم دور نگه داری.من طاقت دیدن ناخوشی محیارو ندارم همه ی ناخوشیها و بیماریها رو ب من...
8 خرداد 1396

روغن محیا😃

  وقتی یه برند با نام محیا میبینیم،یه حسی پیدا میکنیم ک انگار ما صاحب اون برندیم یا بعدها قراره سهامشو ب نام محیامون بزنن یکی از همین حس خوبارو دیشب بابایی بعد از دیدن این روغن پیدا کرد فقط هم بخاطر اسمش خرید و تو هم اصراررر ک عکس بگیر و واسه خاله ها و عاطفه بفرس📸 خاله محبوبه با دیدن عکست گفت:"عزیزدلم باید مربای محیا میساختن نه روغن محیا... شیرین من "(دقیقا عین پیامشو کپی پیست کردم ) ...
5 خرداد 1396

جشن پایان دوره تحصیلی ۹۶-۹۵

  روز یکشنبه ۳۱اردیبهشت ۹۶جشن پایان دوره ی محیاطلای من بود     از فروردین 95 دانش پژوه موسسه ی کودک خلاق بودی.نحوه ی آشناییمون با موسسه و اینکه چطور رفتی یه پست جداگونه میطلبه ولی از بین مربیهای مهد خانم عاطفه محمودی رو دوست داشتی و از اونجاییکه خانم محمودی مربی پیش دبستانی بودن و شما هم حاضر نبودی بری کلاس دیگه!!یه سالو با بچه های پیش دبستانی گذروندی اولش نگران بودم نکنه سختت باشه و اینکه چون بچه ها ازت بزرگترن و زودتر یاد میگیرن اعتماد بنفست کم بشه!!ک خانم محمودی خیالمو راحت کرد و گفت محیا اونقدر باهوشه ک زودتر از اونا مطلبو میگیره و برای اینکه مطالب پیش واست تکراری نشه بجای مشق و حروف نقاشی میک...
4 خرداد 1396