محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

دوازده ماهگی محمدحسام❤

جیگر مامان دوازده ماهه شدی😚 توی این یک ماه کلی پیشرفت داشتی عزیزم.💋 دندون هفتمتو محیا هجده شهریور کشف کرد وپنج  روز بعد یعنی بیست و سوم شهریور دندون هشتمت جوونه زد.❤ با پایان یازده ماهگی،تاتی رفتنو در حد یکی دو قدم شروع کردی و وقتی یازده ماه و بیست روزت شد تونستی خودت ب تنهایی و کامل راه بری.😚 جالبه هیییچ علاقه ای ب تماشای تی وی نداری و حتی در حد یک دقیقه هم نمیتونه مشغولت کنه!!😅 جدیدا متوجه ی زیر در شدی!!محیا ک میره توی اتاقو درو میبنده،اولش در میزنی،وقتی درو باز نکنه سعی میکنی از زیر در نگاهش کنی!!!😁😚 موبایلو میذاری کنار گوشت و میگی اَ... و مثلاصحبت میکنی!😊 خمیر دن...
15 مهر 1398

محمدحسامم،یکسالگیت مبارک😚

عشق و نفس مامان یکساله شدی.... یکسالگیت مبااااارک باشه عزیزدلم😘 یکسال از داشتنت میگذره عزیزدلم و من و بابا و آجی هر روز عاشقانه تر از روز قبل دوستت داریم.❤😚 ب پیشنهاد محیا کیک شکلاتی پختم و تزیین کردم و ساعت ب دنیا اومدنت یعنی ۱۹ و ۴۵ دقیقه همه بوسیدیمت و از ته دل خدارو بابت داشتنت شکر کردیم😘💋 دوست داشتی کیکو چنگ بزنی و به شیوه ی خودت بخوری!😁 شمعو ک دیدی دیگه از خود بیخود شدی و بابا بزور نگهت داشته بود!😀 بهشون گفتم تولدشه و بذارید کاملا راحت باشه!😁😚 محیاخانومم زحمت بریدن کیکو ب عهده گرفت.😘 نازنین دوست و همکلاسی محیا هم اومده بود کنار محیا مشقاشو بنویسه و توی ...
10 مهر 1398

غذاخوردنِ حسام!

هشدار:این پست حاوی صحنه هایی است که ممکن است برای همه خوشایند نباشد!😁😀 اندر احوالات غذاخوردن حسام هر چی بگم بازم کمه! و از اونجایی ک شنیدن کی بود مانند دیدن و اینا!!!بهتره خودتون ببینید!😉 درباره ی هشدار هم بخاطر نامرتب غذاخوردنش، شوخی کردم.😉😚 اینم آش خوردنش!😁 معلوم نیس اون داره غذا میخوره،یا غذا اونو میخوره!😆 محمدحسام تا این لحظه ۱۱ماه و ۲۶ روز سن دارد.😚❤ ...
4 مهر 1398

محیا به کلاس اول میرود.❤

نازنین محیایِ من،عشق شیرین زبونم کلاس اولی شد.😚💋❤ ثمره ی زندگیم بزرگتر شده و وارد یکی از مهمترین مراحل زندگیش شده.👄😚 جشن شکوفه ها ساعت ۸ و ۳۰ بود.بیدار ک شدم،کلی ذوق فرمودیم از اینکه ساعتها عقب کشیده شدن و کلی وقت داریم.😁 رفتم نون بربری گرم و کره مربا واسه صبحونه محیاگلیم گرفتم.و من حسامِ سحرخیز بیدارش کردیم.😀😚 خیلی ذوق و شوق داشت و با خوشحالی دست و روشو شست و مسواک زد. ❤ موهاشو شونه زد و صبحونه خورد و خونوادگی رفتیم مدرسه.😁💝 علاوه بر نرجس و تارا(دوستای پارسالیت)،آیناز دوست کلاس ژیمناستیکتو هم بود و کلی دویدید و بازی کردید.یعنی با هزار زحمت نگهت میداشتم ک یه عکس بگیری.❤😀 ...
3 مهر 1398

تاتی تاتی حسامی😚

حسامم بزرگمرد کوچکِ من،روز جمعه ۲۹ شهریور برای اولین بار تونست بدون کمک بطور کامل چندمتر راه بره.😚😚💋❤ مادر ب فدای قدمهای کوچکت.❤❤ الهی جز در راه راست قدم نگذاری.❤ الهی خیر و خوشی و خوشبختی همقدمت باشه.❤ الهی پا روی هر زمینی میذاری پر برکت باشه.❤ جالب اینجاست ک هم محیا و هم حسام دقیقا وقتی ۱۱ماه و ۲۰ روزشون بود تونستند کامل راه بیفتن.❤😚 محیا اولین قدمهای مستقلشو توی خونه بی بی و کنار خاله محبوبه و بی بی برداشت،محمدحسام اولین قدمهاشو خونه ی خودمون و کنار من و محیا برداشت.😘 چقدر لذت بخش و شیرینه دیدن اولین قدمهای مستقل جگرگوشه ها❤❤❤ الهی در راه حق ثابت قدم گام برداری گل پسر شیرینم.❤💋 ...
2 مهر 1398

بلبل دندونی یا دندون بلبلی!😆

فکر میکردم دندونهای شیری محیا ک دربیان،دیگه از مصائبِ دندونی راحت میشم!😅 ولی زهی خیال باطل!!!ظاهرا این قصه سر دراز دارد!😉 قبل از اینکه دندوناش بیفتن،بهونه میگرفت ک همه ی دوستام دندوناشون افتاده و چرا دندونِ من نمیفته!😒 خدا خواست و دندونش لق شد!ولی موضعش ۱۸۰ درجه تغییر کرد و دیگه اصلاااا دلش نمیخواست دندونش بیفته و ب هر روشی متوسل میشد تا جلوی افتادنشو بگیره!!! با هر تزلزلِ!! دندون اسیر میشدیم ما!😁 از ترس اینکه دندونش بیفته ب زور غذامیخوره!😮 قصه و روایت و حکایت و نصیحت و تشویق و تطمیع و هرترفندی به کار بردیم و بی فایده بود!!فقط امیدمون ب خدا و گذرِ زمانه که👈این نیز بگذرد!😉 چهارمین دندون محیاگلی لق شده ...
26 شهريور 1398

تولد مامانی!🎂

دیروز تولدم بود.جیییغ دست و هورااا 🎊🎉🎈🎁💝 ب دلایل امنیتی و منکراتی😉نمیشه عکس خودمو توی تولد بذارم!😅بجاش عکس بچه هارو میذارم.❤ ب پیشنهاد محیا،برای اولین بار کیک خامه ای درست کردم.چون تازه کار بودم دردسرش زیاد بود ولی طعمش اونقدر خوب شد ک ازم قول گرفتند بازم بپزم!😊 خانم کوچولوی کنار محیا،دیانا دختر همسایمونه ک اینروزا با محیا همبازین و آخر شب بزور و با گریه از خونمون میره.😘 حسام هم مثه همیشه مشغول خرابکاری بود و نمیذاشت یه عکس ازش بگیرم!😚 اینم نمونه های از مقاومت حسام در مقابل عکس!😁 آخرشم محیا دیگه کلافه شد از دستش!😁😁 اولین تبریک تولدم از طرف بابایی بود.❤ اما او...
24 شهريور 1398

پایان دهه اول محرم ۹۸

شام غریبان همیشه دلگیر و پرماتمه!مخصوصا اگه داغدارِ یه عزیزِ سفرکرده باشی!😔💔 شام غریبان امسال،من و محیا همراه دایی منصور رفتیم سرمزار بی بی!خاله ها بودند و شمع روشن کردیم. یه هیئت عزاداری هم طبل و سنج و دمام آورده بود و همونجا آهنگ عزای حسینی زدند. تاسوعای امسال هم طبق معمول هرسال،از شب قبلش رفتیم خونه ی بابابزرگ.برای ناهار تاسوعا دوتا گوسفند قربانی کردند و روضه داشتند.همه ی عموها و عمه ها از شب قبل جمع شده بودند ک کمک کنند. هرچند بخاطر حسام،کاری از دستم برنمیومد و بابا میگفت خودم بجات کمکشون میکنم،ولی شب و روز خیلی خوبی رو کنارشون گذروندیم. ...
20 شهريور 1398