محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 23 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

تولد بابا در شهرکرد-مرداد ۹۸

تولد داریم چ تولدی😀 (برای سالها بعد ک این نوشته رو میخونی این توضیحو بدم ک این جمله اقتباس از تکه کلام برنامه دورهمی مهران مدیریه!😉) الان چند ساله روز تولد بابایی،مسافرتیم.... پارسال خمین بودیم و بمناسبت تولدش با بی بی و دایی منصور اینا کله پاچه زدیم😉 پیارسال با خونواده ی دانیال اینا توی همدان واسش جشن گرفتیم،سال قبلترش هم با سیدجواد اینا کادو دادیم و بستنی خوردیم و ... امسال هم من و محیا تصمیم گرفتیم بازم سورپرایزش کنیم😉 شب تولدش وقتی از کوهرنگ برگشتیم،با وجود اینکه خسته بودیم ب بهونه ی دیدن شهر،من و محیا تنهایی رفتیم بازار شهرکرد و این لباس خوشگلو واسه بابا گرفتیم.😉 پیتزا و پیراشکی پیتزایی هم گرفتیم. ...
21 مرداد 1398

شهرکرد-مرداد ۹۸

ظهر یکشنبه ۶ مرداد رسیدیم شهرکرد. امسال برخلاف همیشه خیلی سرد نبود!یعنی خنک بود،اما ما از شهرکرد انتظار هوای خنکتری داشتیم.😉 روز دوشنبه ب قصد کوهرنگ رفتیم بیرون. اول رسیدیم چلگرد تمام مسیر هوا عاااالی بود.برف بالای کوهها واقعا زیبا بود.😍 توی راه یه رستوران بود ک گوشت تازه آویزون کرده بود و ماهی تازه داشت. نسبت ب رستورانهای مجاورش شلوغتر بود و ما هم رفتیم همونجا. چلوکباب و چلومرغ سفارش دادیم.تا سفارشمون حاضر بشه محیا با ماهیها مشغول بود! اوضاع خوب بود...تا اینکه یه مشتری واسه ماهی پیدا شد!😟 فروشنده هم جلوی محیاگلی ماهی رو از آب گرفت و انداخت توی سبد تا بتونه شکمشو تمیز کنه!!!😨...
20 مرداد 1398

در مسیر شهرکرد-مرداد ۹۸

سفر تابستونی امسالمون با کلی آره و نه شروع شد!!😀 دلمون مشهد و زیارت حرم امام رضا(ع)میخواست،اما نمیدونستیم حسام هم مثه محیا خوش سفر هست یا نه!😉 واسه همین تصمیم گرفتیم بریم شهرکرد،اگه حسام خوش سفر بود و توی مسیر اذیت نکرد،سفرمونو ادامه بدیم ب سمت مشهد. در غیر اینصورت یه هفته ای چهارمحالو بگردیم و برگردیم خونه! محیا حسابی ذوق سفر داشت و دعا دعا میکرد مشهد هم بریم.اینقدر ذوق داشت ک شب ساعت ۳ بزور خوابید!😀من ک حتی ۱دقیقه هم نخوابیدم و مشغول آماده کردن وسایل و تجهیزات سفر بودم!😉 مرغ عشقها و خرگوش محیارو ب آقای خمیسی همسایمون سپردیم. روز یکشنبه ۶ مرداد ساعت ۶ صبح از خونه زدیم بیرون. صبحونه رو توی یه پارک توی قلعه تل صرف کردیم. ...
19 مرداد 1398

قلک محیاطلا❣

تقریبا یادمون رفته بود قلک داری! یعنی در این حد فعال بودیم ما!😅 تا اینکه چند روز پیش یهو یادم افتاد ک یه قلکی داشتی!بهت گفتم قلکو باز کنیم.اولش گفتی نهههه یادگاری خاله صدیقه س!😅 ولی بعدش ک تورمو ب زبون ساده واست توضیح دادم،قانع شدی!یعنی گفتم اگه پارسال قلکتو میشکوندی میتونستی باهاش یه تبلت بخری اما امسال دیگه نمیشه چون تبلت گرون شده و پولای قلکت تقریبا ثابت مونده!گفتم اگه الان خرجش نکنی سال دیگه باز هم چیزهای کمتری میتونی بخری!!(یعنی تورم خط بطلانی کشید ب فلسفه ی پس انداز!!!😁) هیچی دیگه،امروز قلکتو خیلی ظریف باز کردیم چون میخاستی ظاهرش حفظ بشه و یادگاری بمونه!! کلی ذوق کرده بودی،مخصوصا از اینکه سکه هات زیاد بودن!😁😘 ...
4 مرداد 1398

نماز عشق!

نماز عشق میخوانی،جانانم😘😍 وقتی بعد از اینکه نتونستیم حریف حسام بشیم،بردمش یه اتاق دیگه!محیا اومد دنبالمون و گفت:بدون شیطنت حسام،نماز مزه نداره!!😀و خواست ک برگردیم کنارش!😁 محیای گلم،با وجود شیطنتهای حسام،باز هم با حوصله و مهربونی باهاش رفتار میکرد و دلش نمی اومد از خودش برنجونش!😘😘 محیا تا این لحظه ۶ سال و ۵ ماه و ۱۱ روز سن دارد.😘 محمد حسام تا این لحظه ۸ ماه و ۱۳ روز سن دارد.😘 ...
21 خرداد 1398

دومین دندون آقاحسام😘

دومین مروارید آقاحسام دقیقا در هشتمین ماهگرد تولدش جوونه زد. تا الان که جوونه زدنِ هر دندونش یه پروسه ی طولانی و نسبتا سخت بوده!فکر نمیکردم بین رویش دوتا دندونش یه ماه وقفه بیفته😉 امیدوارم دندونهای بعدی راحتتر جوونه بزنن و گل پسرم اذیت نشه.😘   عکسای بالارو سمانه دخترخاله،توی اولین دورهمی بعد از فوت بی بی،از حسام گرفته بود و واسم فرستاد.😉😘 اینجا بخاطر عوارض قبل از دندون درآوردن،بیحال بودی.الهی مامان ب فداتون ک برای هر دندون چقدر اذیت میشید.❤ این عروسکو یاسمن دخترخاله،توی یه مغازه اصفهان دیده بود.خاله عکسشو توی گروه واتساپ فرستاد و گفت اگه گفتید این عروسک شبیه کیه؟؟!! همه گفتن حساااااام!😂💋❤ &n...
10 خرداد 1398

جام جم

دیشب با بچه ها و آجی امل رفتیم جام جم ماهشهر. از چند روز قبل قولشو ب محیا داده بودیم،چندبار هم قصد کردیم بریم ک نشد.....واسه همین محیا کلی ذوق داشت ک بالاخره داریم میریم.😅 حسامم لابد از ذوقش صندلیو گاز میگرفت!!😅😅 اول رفتیم واسه محیاخانم لباس ژیمناستیک گرفتیم.   بعدشم رفتیم کلبه سحرآمیز و محیا یه عااالمه بازی کرد و خوش گذروند.😘 انگری بردزو واسه بار اول بود بازی میکرد.همون بار اول هم برنده شد.و بن جایزه گرفت.😘 اول فریزبی کمی ترسید.ولی وقتی تموم شد،گغت بازم میخاد سوار شه!😁 حسام هم از اونهمه نور و آهنگ و بچه ها خوشش اومده بود.😁 ...
5 خرداد 1398