محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 19 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 8 ماه و 21 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

دَدَریِ خرابکارِ عزیزتر از جان😘

حسام بدجوری دَدَری شده!😀 عادت کرده هرشب همراه بابا و محیا بره بیرون! دیشب بابا رفته بود خرید و دنبال تمدید بیمه نامه ماشین و ...و نتونست زود بیاد خونه. حسام بهونه میگرفت و خودشو میکشید طرف درب هال،یعنی بریم بیرون!😁 من و محیا هم حسامو گذاشتیم توی کالسکه و زدیم بیرون!😉 خدارو شکر اذیت نکرد و تونستیم بریم پارک بانوان.و حسام واسه اولین بار ب کمک محیاخانوم گلم تونست تاب و سرسره رو تجربه کنه.😘   خیلی زیاد نتونستیم بمونیم،چون خاله ها زنگ زدن و گفتن میخان بیان عیادت! عیادت کی؟! مامانی😉 شب یکشنبه ۱۸ فروردین،توی آشپزخونه لیزخوردم و انگشت وسط دست چپم ترک مویی برداشت و دک...
27 فروردين 1398

شش ماهگیت مبارک،حسامم😘

حسامم،شش ماه از اومدنت میگذره و من شش ماهه که بهانه ی تازه ای برای زندگی پیدا کرده ام.😘 گل پسرکم،با اومدنت نور تازه ای به قلب ماتم زده از داغ مادرم تابیدی و ثابت کردی دنیا هنوز هم میتونه با وجود تو و محیا و بابایی زیبا باشه.❤ در پایان شش ماهگی میتونی با کمک بشینی،هرچند کماکان بغلمو ترجیح میدی.😉 دیگه رسما غذا خور شدی و علاوه بر فرنی و سرلاک،سوپ و شله هم ب وعده غذاهات اضافه شده. علاوه بر اونا،در حد مزه کردن از غذای سفره هم با انگشت بهت میدم تا کم کم با طعمهای مختلف اشنا بشی.از همه ی طعمها بیشتر طعم قرمه سبزی رو دوست داشتی!😀😘 از میوه ها سیب نرم شده و کمی آب پرتقال خوردی. توی روروئک میتونی حرکت کنی.اما زیاد ...
24 فروردين 1398

سیزده بدر-نوروز ۹۸

روز سیزده با عمه اینا رفتیم اطراف رامهرمز،جوج زدیم😀 هوا عالی،جمعمون عالی،غذا عالی فقط جای خوش اخلاقیِ حسام خالی!!😀😀 فقط میخواست بغلم باشه و خیلی غریبی میکرد 😘 این عکسای خوشگل هنری هم کار محیاخانوم خوشگله😘 پ.ن:پنج روز از سیزده گذشته و تازه فرصت کردم عکساشو بذارم.واقعا با وجود بچه ی کوچیک وقت آزاد خیلی کمه.😅   بعدا نوشت:سبزه ی عیدمونو بردیم توی طبیعت بذاریم اما محیا راضی نشد و با خودمون برگردوندیم خونه و محیا سبزه رو داد خرگوشش نوش جان کرد.😀 ...
18 فروردين 1398

پارک ساحلی-نوروز ۹۸

روز یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۸ همراه خاله حاجیه و خاله صدیقه و خاله لیلا رفتیم پارک ساحلی سربندر به صرف شام. عصر ک راه افتادیم هوا خیلی خوب بود،اما یهو سر شام باد شد و دائم شدیدتر میشد و مجبور شدیم بعد از شام سریع برگردیم.😉   ...
5 فروردين 1398

آخرین های سال ۹۷

آخرین جمعه ی سال ۹۷ ب پیشنهاد محیا گلی ناهار ماهی داشتیم و بعد از ناهار رفتیم طبیعت گردی. محیا کلی کُنار جمع کرد.هرچند چون خیلی شیرین بودن زیاد خوشش نیومد و فقط دو-سه تا خورد.😉 این پروانه ی خوشگلو ب آرومی روی انگشتش گرفت و خیلی زود روی گلها گذاشتش و مراقبش بود تا پر بزنه و برگرده خونشون!😉😘 روز خوبی بود و به هممون خیلی خوش گذشت. آخرین پنجشنبه ی سال هم کنار مزار مادرم بودیم.و باز هم جای خالیش بزرگترین غم اینروزهای ماست.💔 برای شادی روح همه ی پدران و مادران آسمانی الفاتحه مع الصلوات.🌹🌹 ...
26 اسفند 1397

هوا دلپذیر شد!😉

هر چقدر از هوای خوب و بهاریِ اینروزا بگم،کم گفتم!😊👌 روز جمعه(تنها روزِ تعطیلی بابایی)،از اونجایی ک هوا ب شددددت ۴ نفره بود!!😆(من و بچه ها و باباشون😅)،بعد از ناهار و خوابِ قیلوله ی بابایی،بساط چای و تخمه رو برداشتیم و زدیم ب دل طبیعت!😉 رفیتم سمت باغ مستوفی.هوا فوق العاده بود! کلاهِ خوشگلِ محیا،هنرِ دستِ مامان بزرگشه.👌 با نزدیک شدن غروب،هوا داشت رو ب سردی میرفت.عزم برگشت کردیم ک محیا یاد دخترعمش افتاد و اصرارررر ک بریم خونشون! بابا میگفت الان بدموقس و درست نیست بریم!رای من ممتنع بود ک بخاطر اصرارهای محیا، ب نفع محیا تغییر کرد.😆 خلاصه از محیا اصرار بود و از بابا انکار...
19 اسفند 1397

پنج ماهگی محمد حسام.❤

۵ ماهگیت مبارک باشه عزیزممم.😘 داری کم کم بزرگ و آقا میشی گل پسرکم.💖 دیگه کاملا میتونی وسائلو با دستت بگیری و نگهداری. تلاش میکنی شیشه شیرتو تنهایی نگه داری.تقریبا میتونی ولی مدت کوتاه،و بازم ب کمک ما نیاز داری. جای شلوغ و جدید ک بریم،اگه محیط بسته مثه خونه باشه بی تاب و ناآروم میشی اما توی فضای باز راحت و سرحالی.خیلی جالبه ک توی این سن تشخیص میدی ”هیچ جا خونه ی آدم نمیشه!“😀 مامانی شدی،شدیدا غریبا!!!!سابق بر این بابا تورو میخوابوند و بغلش آروم بودی.ولی دیگه خبری از اون روزهای پرشکوه نیست!😁 بغل هر کی باشی،کافیه صدامو بشنوی یا منو از دور ببینی،اونقدر بی تابی میکنی ک مجبور میشم کارمو رها کنم و بغ...
11 اسفند 1397