محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 3 ماه و 19 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 6 ماه و 21 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

اولین برف بازی❄️⛄️

یکی از نعمتهایی ک منطق سردسیر دارن و ما ازش بی بهره ایم،لذت برف دیدن و برف بازی کردنه! هر وقت تی وی برف نشون میداد یا شخصیتهای کارتونی آدم برفی درست میکردن،با حسرت میپرسیدی برف چ شکلیه؟یکی از آرزوهات دیدن برف و آدم برفی درست کردن بود. از تابستون همه ی حرفت شده بود برف و ادم برفی! بهت قول دادم هروقت هواخیلی سرد شد بریم یه جا ک برف باشه و بتونی برف بازی کنی. اما امسال خیلی کم بارش برف و بارون داشتیم. ب شوخی میگفتیم از وقتی این تصمیمو گرفتیم خشکسالی شده!باید از تصمیمون منصرف شیم کشاورزا بدبخت نشن   دیگه داشتیم نا امید میشدیم.و تصمیم گرفتیم نهایتش اگه نشد،یه پیست اسکی توی یکی از شهرهای بالا بریم و قال قضیه رو بکنیم. تا ا...
7 اسفند 1396

یه روز تعطیل

امیدوارم زمانی ک بزرگ میشی و این نوشته هارو میخونی،خوزستان عزیزمون از بلای ریزگردها رها شده باشه. بعد از چند روز گردو غبار و تعطیلی مدارس،بالاخره روز جمعه کمی هوا بهتر شد و مطابق هر آخر هفته رفتیم ب دامان طبیعت   اولین کنار امسالو ب همت تو و بابایی خوردیم                                                                   &n...
11 بهمن 1396

در مسیر مشهد۹۶

صبح روز سه شنبه ۱۷مرداد با همسفرامون خداحافظی کردیم و ب سمت مشهد ب راه افتادیم. ناهارو توی چالوس رفتیم اکبر جوجه!   هوای شمال شرجی بود و هم اینکه آخرین خاطره ی من از شمال هنوز آزارم میداد و نمیتونستم بمونم و هم بخاطر بخیه ی پیشونیت ک میترسیدیم عرق کنی و اذیت شی،ترجیح دادیم توقف نداشته باشیم.چندبار واسه خوردن بستنی و خوراکی نگه داشتیم.اما دریارو بیخیال شدیم گرگان هم یه توقف کوتاه داشتیم و استراحت کردیم.     شب علی آباد کتول خوابیدیم.                 دفعه ی قبل ک من و بابا همراه خاله معصومه اینا زفته بودیم جنگل گلستان،تو ...
23 آذر 1396

قدمگاه

همینکه کمی هوا خوب میشه من و بابا سریع سبد چای و کلمن آبو برمیداریم و میزنیم ب دشت و دمن!و صد البته ک تو بیشتر از ما مشتاق بیرون رفتنی روز جمعه هم ب پیشنهاد گل دختری رفتیم قدمگاهِ نزدیک شهر       هوا عالی بود و این پیشنهادت حسابی چسبید و ب هر سه تامون خوش گذشت                 چند سال پیش بعد از یه بارون خیلی شدید،بعضی از سنگ قبرهایِ کنار این قدمگاه(علی هادی)شکسته شدن وقتی میدیدی بعضیها سالم و بعضیا شکستن،شروع کردی ب نقشه ریختن واسه سنگ قبر من و بابات گفتی اگه مُردید سنگ مزارتونو خیلی خوشگل میذارم و همیشه تزیینش میکنم.و...
25 مهر 1396

پایان مسافرت تابستان ۹۶

کلی سبک و سنگین کردیم ک چطور راضیت کنیم برگردیم خونه از یه طرف دلت واسه خونه و اسباب بازیات تنگ شده بود و از طرف دیگه دوست نداشتی از دوستات جدا شی صبح توی خوابِ ناز بودی ک راه افتادیم.وقتی بیدار شدی گفتیم ک دوستات قبل از ما برگشتن خونه هاشون و قائله ختم بخیر شد 🏻 ناهارو توی پارک ملت دامغان صرف کردیم.   بعد از غذا اصرار داشتی نیازی ب شستن دست و صورتت نیست(تا بیشتر بتونی بازی کنی )این عکس سندی بود ک بهت نشون داد لازمه صورت قشنگت شسته بشه ️     شامو مهاجران صرف کردیم و تونستیم بابارو متقاعد کنیم ک شب اتراق کنیم و بقیه ی مسیرو فردا بعد از ظهر ادامه بدیم ک گرمای ظهر خوزستان هم اذیتمون نکنه. &nbs...
31 مرداد 1396

مشهد۹۶

عصر روز چهارشنبه ۱۸مرداد رسیدیم مشهد.وااای ک چقدر خوشحاااال بودیم.   سومین سفر ب مشهد من و بابایی و دومین زیارتِ نازنین دخترم،محیاگلی                     دومین شبی ک مشهد بودیم،رفتیم زیارت و تا صبح حرم موندیم و دعاگوی همه ی عزیزان بودیم                         خیلی جالب بود،با اینکه همه ی روزای سفر خوش گذشته بود و لذت برده بودیم اما حال و هوای مشهد و زیارت چیز دیگه ای بود.انگار خونه ی یه دوست قدیمی و مهربون مهمون...
27 مرداد 1396

جاده اسالم۹۶

دوشنبه ۱۶مرداد از خلخال ب سمت بندر انزلی ب راه افتادیم.   جاده ی اسالم بینظیر بود.                     این حیوونکی رو کنار جاده دیدیم،اونقدر گرسنه بود ک حتی فرصت نمیداد غذا ب زمین برسه و تند و تند لقمه هارو میخورد.         بین راه بلال خوردیم ک بلال شیرین ب مذاق تو و بابا خیلی خوش نیومد و بلال خودمونو ترجیح دادید         اسم این هاپوی کوچولو ب گفته ی صاحبش جکسون بود ک حسابی تورو مشغول کرد.           ...
18 مرداد 1396

خلخال۹۶

شروع سفر خلخال کمی نفس گیر بود(توی پست قبل مفصل توضیح دادم) خدارو شکر شب تونستیم استراحت کنیم و روز یکشنبه ۱۵ مرداد قبراق و سرحال رفتیم ازناو       جای خیلی باصفایی بود         با یک تکه چوب حسابی سرگرم شده بودی،مینداختیش توی آب و وقتی جریان آب میبردش،با عجله میدویدی و میگرفتیش                 تویِ این آلاچیقها با دیانا خاله بازی میکردی                         بعد از صرف...
16 مرداد 1396

الهی شکر

شنبه۱۴مرداد از زنجان ب سمت تبریز ب راه افتادیم.کلی مردد بودیم ک از جاده ی قدیم بریم یا جدید!!بالاخره تصمیم گرفتیم از جاده قدیم بریم!دو راهی تبریز و خلخال بودیم ک کاااملا یهویی نظرمون عوض شد و تصمیم گرفتیم بریم خلخال و اردبیل!! هوا عااالی بود و مناظر فوق العاده   حوالی ساعت ۱۱و ۳۰ بود ک یه پراید جلوی ماشین ترمز گرفت و بابا مجبور شد یهو ترمز کنه.ترمز گرفتن همان و شنیدن صدای افتادن چیزی و ب دنبالش صدای "آخِ"محیاگلی همان!! فوری برگشتیم ببینم چی شده ک دستتو از روی پیشونیت برداشتی و در عرض چند ثانیه یکطرف صورتت پر از خون شد!! خدااااایِ من،نمیدونستیم چی شده،اونهمه خون از کجاست....فوری پیاده شدیم و بغلت کردم و سعی کردم ...
15 مرداد 1396

زنجان ۹۶

سه شنبه ده مرداد از لالجین بطرف زنجان راه افتادیم.ناهار توی پارک توی شیرین سو صرف کردیم.عصر رسیدیم زنجان. روز بعد ناهار کوه گاوازنگ یا ائل داغی بودیم.   گل دخترکم همون اول آب بازی کرد و لباساشو عوض کردم             با یه تکه نخ و پلاستیک، بادبادک ساختیم.ک ایده ی ساختش از خاله شهلا بود                 هوای زنجان سردتر از همدان بود،طوری ک شب توی چادر سرد بود.هرچند واسه ما خوزستانیا تجربه ی این هوا توی مردادماه عااااالی و دلچسبه این عکسو صبح ازت گرفتم نفسم     &nbs...
14 مرداد 1396