محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 19 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 8 ماه و 21 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

الهی شکر

شنبه۱۴مرداد از زنجان ب سمت تبریز ب راه افتادیم.کلی مردد بودیم ک از جاده ی قدیم بریم یا جدید!!بالاخره تصمیم گرفتیم از جاده قدیم بریم!دو راهی تبریز و خلخال بودیم ک کاااملا یهویی نظرمون عوض شد و تصمیم گرفتیم بریم خلخال و اردبیل!! هوا عااالی بود و مناظر فوق العاده   حوالی ساعت ۱۱و ۳۰ بود ک یه پراید جلوی ماشین ترمز گرفت و بابا مجبور شد یهو ترمز کنه.ترمز گرفتن همان و شنیدن صدای افتادن چیزی و ب دنبالش صدای "آخِ"محیاگلی همان!! فوری برگشتیم ببینم چی شده ک دستتو از روی پیشونیت برداشتی و در عرض چند ثانیه یکطرف صورتت پر از خون شد!! خدااااایِ من،نمیدونستیم چی شده،اونهمه خون از کجاست....فوری پیاده شدیم و بغلت کردم و سعی کردم ...
15 مرداد 1396

زنجان ۹۶

سه شنبه ده مرداد از لالجین بطرف زنجان راه افتادیم.ناهار توی پارک توی شیرین سو صرف کردیم.عصر رسیدیم زنجان. روز بعد ناهار کوه گاوازنگ یا ائل داغی بودیم.   گل دخترکم همون اول آب بازی کرد و لباساشو عوض کردم             با یه تکه نخ و پلاستیک، بادبادک ساختیم.ک ایده ی ساختش از خاله شهلا بود                 هوای زنجان سردتر از همدان بود،طوری ک شب توی چادر سرد بود.هرچند واسه ما خوزستانیا تجربه ی این هوا توی مردادماه عااااالی و دلچسبه این عکسو صبح ازت گرفتم نفسم     &nbs...
14 مرداد 1396

همدان ۹۶

هفت مرداد رسیدیم همدان. این دومین سفر محیاگلی ب همدانه. خداروشکر همه چیز عااالی بود و حسابی ب هممون خوش میگذره شب اول بابارو سورپرایز کردیم.تولدش بود،ولی اونقدر مشغول بود ک فراموشش شده بود.آقای حیدری و خاله شهلا زحمت کشیدن و یه کیک تولد خوشگل گرفتن.من از قبل هدیه رو آماده کرده بودم،با هم رفتیم و از مغازه های نزدیک محل اسکانمون برف شادی و شمع تولد و آبمیوه گرفتیم.       صبح بابا زود بیدار شد و ب کمک هم واسه صبحانه نون سنگک گرم و پنیر و حلواشکری گرفتیم،چای آماده کردیم،مرغ واسه جوجه گرفتیم و توی مواد خوابوندیم و چلو بار گذاشتیم!اقای حیدری حسابی از کار بابا خوشش اومده بود و ب شوخی ب خانمش گفته بود اگه عدن...
11 مرداد 1396

بروجرد۹۶

سفر تابستونی امسال ب قصد همدان و زنجان و ... از ساعت ۲ و ۴۰دقیقه جمعه ۶مرداد شروع شد صبحانه رو بین خرم آباد و بروجرد،ساندویچ فلافلِ مامان ساز خوردیم       ناهار کباب بروجردی ک خیلی معروفه صرف کردیم،یه رستوران سنتی در میدان ابتدای شهر         توی باغ فدک استراحت کردیم روز بعد رفتیم منطقه ی چغا و ناهارو همونجا صرف کردیم                                         قایق سواری کردیم...
9 مرداد 1396

سفرنامه ی تهران 96

  اولین سفر بدون بابایی رو با من و همکارام تجربه کردی. یه تجربه ی شیرین و به یادموندنی ک صدالبته جای بابا سبز بود و اگه اونم بود خیلی بیشتر خوش میگذشت. خیلی وقت بود دوست داشتم برم نمایشگاه کتاب اما بابا ک معون مدرسه س براش مقدور نبود.امسال دلو زدم ب دریا و تصمیم گرفتم همراه دوستان و همکارام برم تهران.خداروشکر بابا از تصمیم استقبال کرد.تنها نگرانیش تو بودی...می ترسید اذیت بشی یا اذیتم کنی ک خدارو شکر هیچکدوم نشد. تا لحظه ی آخر خبر نداشتی ک قرار نیست بابا همراهمون باشه.توی خونه چندبار سعی کرده بودم بهت بگم اما بغض و اصراری ک میکردی منصرفمون میکرد.     برای رفت بلیط قطار گرفتیم...
28 ارديبهشت 1396

نوروز96

  استارت گردشهای نوروزی قبل از خود تعطیلات زده شد و جمعه 27 اسفند رفتیم دیلم و علاوه بر خریدهای متفرقه یه چادر مسافرتی فقط و فقط بخاطر اصرارهای گل دخترم خریدیم.     آخرین ناهار سال95 همه ، خونه ی بابابزرگت جمع شدیم. سر سفره بودیم ک سال تحویل شد.ما هم ک این پیش بینی رو کرده بودیم توی سفره ی ناهار هم بساط هفت سین گذاشتیم   . با اینکه خودمون توی خونه سفره هفت سین چیده بودیم ولی خونه باباحاجی هم سفره هفت سین گذاشتیم و شد سومین سفره ی هفت سینمون . دور سفره نشستیم و باباحاجی واسه هممون دعاهای قشنگ کرد.   سفره هفت سین ما:     &nbs...
20 فروردين 1396