محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

بیست وشش ماهگیت مبارک باشه عسلکم!

بیست و شش ماه از اولین لمس بودنت میگذره و من هر روز بیشتر از قبل ب داشتنت میبالم. چقدر زندگی با تو زیباست،همه ی دار و ندارِ من شیرین زبون تر و شیطونتر شدی و کماکان مارو با جمله های ابتکاریت غافلگیر میکنی. از دستت ک ناراحت میشم،دست ب سینه میایستی و میگی: مامانی بَـــــخشید،حاسم نبود . و بعد اصرار میکنی: آحت نشو بــــخند (ناراحت نشو) اینروزا تازه متوجه ی مفهموم "اسم" شدی و دوست داری اسم هرچیزیو بپرسی.عروسکایی ک تا الان واست دَده و پیشی و خرس بودن،حالا هرکدوم یه اسم جدید پیدا کرده:پری،بلوبر،پاتریک و.... حروف الفبای انگلیسی رو تقریبا تا حرف P میتونی بگی.حرف O رو تشخیص میدی و از ا...
11 اسفند 1393

راز و نیاز گل دخترم!

نماز میخوندم.چادرتو سر کردی(البته یه روسری بزرگه ک شده چادر گل دخترم).مهرتو گذاشتی کنار مهرم و عمود بر جهت قبله ب نماز ایستادی!! نمازم ک تموم شد اصرار کردی:"هنوز نماز بُــخون".گفتم میخوام دعا کنم.دستامو ب دعا بلند کردم و گفتم:خدایا...مریضارو خوب کن،آمین. خدایا...مشکل گرفتارا رو حل کن،آمین. خدایا....پاهای بی بی خوب بشن،آمین.خدایا...محیام سالم باشه،آمین و ... بازم اصرار کردی نماز بخونم!!ایستادم و مثلا مشغول نماز شدم! تو دستای کوچولوتو رو ب صورت ماهت گرفتی و گفتی:خدایا...بی بی بَـــه بَـــه بشه،آمین.خدایا مریضا خوب بشن،آمین.خدایا عمه امل تمیز بشه آمین!! ...
1 اسفند 1393

جادوی چسب زخم

مثه بچگیهای خودم(و احتمالا اغلب بچه ها)،وقتی "اوف" میشی باید بوسش کنم تا آروم بگیری! همیشه فکر میکنی با بوسیدنش دردش آروم میشه! کفشتو توی یه پیاده روی نسبتا طولانی بدون جوراب پوشیدی،انگشت شست(شایدم شصت)پات یه تاول کوچولو زده بود.بعد از خوب شدنش درد نداشتی ولی تغییر ظاهریش بهت تلقین میکرد ک هنوز "اوفه"! واسه ختم بخیر شدن غائله بهش چسب زخم زدم......هیچی دیگه.....از اونروز علاوه بر بوسه هاس شفابخش باید چسب زخم جادویی هم برای از بین بردن دردای کوچولوی محیاگلی ب کار بره!! حالا تا میخوری زمین میای میگی اوف شدم چــشـب بزن!! دیروز با بابایی شمشیربازی میکردی،ک شمشیرت خورد ب صورت بابا.سری...
18 بهمن 1393

بیست و پنج ماهه شدی زندگیِ من!

وااااای محیای من،دنیای بعد از دو سالگیت خیلی شیرین و قشنگه....خیلی مااااه شدی.دخترک مهربون و دوست داشتنیِ ما یه عااالمه جمله ی تازه میسازه و حسابی مارو غافلگیر میکنه! وقتی خرابکاری میکنی و مزاحمت میشم!!!!میگی مامانی بلو آشَـــخوونه!(برو آشپزخونه) دیشب میخواستیم بریم خونه ی مامان بزرگ.بابا گفت محیا بریم توی ماشین؟گفتی:صبــ کن آماده بشم،حالا میام!!!! خاطره تعریف میکنی!!!جالب اینجاس ک فکر میکنی کلمه ی "پسر" باید مثه ضمیر توی نقل قول تغییر کنه و بشه "دختر"!! گوشی تلفنو ورمیداری میگی:"بـــله؟جــونـــــم؟خوبـــــی؟سلاحتـــی؟" از دستت ک ناراحت میشم میگی:"...
14 بهمن 1393

خونه ی خاله کدوم وره؟

خاطرات نوزادی شاید بعدها ب خاطر نیان ولی توی احساسات آدم خیلی تاثیر دارن! وقتی توی نوزادی از کسی محبت ببینی،بزرگ تر ک بشی همیشه حس خوبی نسبت ب اون شخص داری! نه ماهه بودی ک برگشتم سرکار،یه روز در هفته میذاشتمت پیش مامان بزرگ و خاله محبوبه. اوایل کمی سخت بود ولی بعدها اونقدر بهت خوش میگذشت ک حاضر نمیشدی برگردی خونه. هنوزم ک هنوزه "بی بی" و "محوُوه" رو خیلی دوست داری! فکر میکرم خاله ک ازدواج کنه رابطش با تو کمرنگتر میشه ولی الان "عموجمال"هم شده یکی دلتنگیهای روزانه ت!! چند روز پیش خاله پیام داد ک عمو نیست و ازمون خواست بریم پیشش تا از تنهایی دربیاد. از مدرسه ...
9 بهمن 1393

دو سالگیت مبارک عشق من!

جیگرطلای مامان دوساله شده الهی صد و بیست و دو ساله بشی نفس مامان. امسال بنا ب دلایلی ک توی پست قبل مفصل نوشتم جشن تولد گل دخترم با پارسال خیلی تفاوت داشت. بابا واست یه کیک خوشگل و خوشمزه خرید و تنها مهمونمون عمه امل بود. کیک تولدتو ک روی میز گذاشتیم حسابی غافلگیر شدی و با دستت روی کیک زدی!!وقتی دیدی هم دستت کثیف شده و هم روی کیک خراب شده زدی زیر گریه!! بعد از اینکه مطمئنت کردم ک اشکالی نداره و دست خوشگتو تمیز کردم تازه از کیک و شمع فوت کردن خوشت اومد و چندین بار بابا شمعو روشن کرد و تو فوت کردی!! خوشحالم ک دوساله در کنارمی و لیاقت داشتم مادر این فرشته ی مهربون و د...
12 دی 1393

آنی،محیام دو ساله شده!!

این عکس مربوط ب سفر مرداد ماهمونه!تو بغلم خواب بودی.بابا واسم گل آورد.گذاشتمش کنار موهات،بنظرم خیلی خوشگل شده بودی.از بابا خاستم ازت عکس بگیره!قبول نمیکرد و میگفت حالت خوبی نیست،دوست ندارم!!ایشالا عمرت طولانی عسل مامان. همون موقع آنی اومد کنارمون و پرسید:خاله امسالم واسه محیا جشن تولد میگیری؟گفتم:آرههه حتما!گفت:خاله هرسال واسش جشن بگیر!! امسال اما جای خالی آنی اونقدر واسم سنگین بود ک نتونستم ب خواسته ش عمل کنم. خاله ناهید گفت جشن بگیر و بچه هارو دعوت کن....اما خاطرات جشن پارسال ک همش پر بود از خنده های آنی بدجور عذابم میده. آنی....عزیزم،محیام دو سالش شده.شیرین زبونیاش بیشتر شد...
10 دی 1393

نورچشمانم بیست و سه ماهه شده!!

خدایا شکرت ک 1سال و 11 ماهه ک پاره ی تنمو کنارم دارم.خدایا شکرت ک تنش سالم و لبش خندونه. جیگرطلای مامان یه عااااااالمه رنگ یادگرفته و توی هرموقعیتی تکرارشون میکنه:مَـــمَـــش(بنفش)،مِــــمِـــز(قرمز)،آسِــــدی(صورتی) ،سِـــــسیــد(سفید)،سَــبِــه(سبز)،سیـــــلاااااح(با تکیه ی زیاد روی"ل" و "ح" از ته حلق=سیاه)،آبی،زرد بهت میگم محیا فلان کارو نکن!!میگی:"نَـــــــــــه ادان نباش(نگران نباش) حروف الفبای انگلیس رو تا حد زیادی میتونی درست همخونی کنی. یه کتاب زبان دارم ک وقتای بیکاری با هم ورق میزنیم و مکالماتشو واست میخوندم.حالا خودت تنهایی کتابو ورق میزنی و میگی:هلو،آم مَم اندی hell...
12 آذر 1393