محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

محیا و حیوانات!!

این غذای دیروز ماست ک قبل از توی فر رفتن،آناتومیش توسط نازنین محیام بررسی شد!! اینا مربوط ب قبل از ماه محرمه ک رفته بودیم روستا این چندتا عکس هم از مسافرت مردادماهمونه توی اردبیل   ...
27 آبان 1393

نازنین محیام بیست و دوماهه شده!

بیست و دوماهگی گل دخترم با ایام محرم مصادف شد.انشالله در پناه حق،از محبان حسین(ع) باشی. اولین شبی ک همراه بابا رفتیم دسته های عزاداری،خیلی برات تازگی داشت.با ریتم طبل و سنج دست میزدی و حرکات موزون انجام میدادی !!ولی بعد از اینکه واست توضیح دادیم ک چطور باید عزاداری کنی،ب محض شنیدن صدای دسته و هیئت میگی اُسیـــن اُسیـــن(حسین حسین)و با دستای کوچیک و خوشگلت سینه میزنی. با شروع بیست و دو ماهگی خیلی راحت تونستی جمله های چهارکلمه ای مثه "عمو یه ماست بده!"رو بسازی و بکار ببری. تفاوت کلماتی مثه "بزرگ" و "زیاد" و "کوچیک" و همچنین تفاوت افعالی مثه "بشین و ن...
19 آبان 1393

مهربان محیایِ من!!

خیلی مهربون و بامحبتی.از خونه ک میخایم بریم بیرون،رو میکنی ب ساختمون و میگی:اونه آفز(خونه خداحافظ)!!توی خیابون ماشینا و آدما با شور و هیجان سلام میکنی.سرتو از شیشه ماشین میاری بیرون و میگی:ماشی بُــدُل هلااااااام(ماشین بزرگ سلام)!!! بیشترین واژه ای ک روزانه ب کار میبری اینه:نمنون(ممنون)!!هر چیزی بدم دستت حتما تشکر میکنی و میگی"نمنون" گاهی یهو میای سراغم و میگی:مامانی نمنون!و ناغافل میبوسیم.فقط یه مادر میتونه بفهمه اون لحظه چ حالی میشم و چقدر دنیام شیرین میشه.الهی مامان ب فدای دل کوچیک و مهربونت گاهی مهربونیت باعث اذیت شدنت میشه.وقتایی ک میریم مهمونی یا مهمون میاداگه بهت خوش گذشته باشه و...
3 آبان 1393

استقلال-آزادی!!

نفس مامان داره مستقل بودنو تجربه میکنه.باید صبر ایوب همرا با چاشنی حوصله ی بینهایت داشته باشی تا بتونی خرابکاریایی مستقلانه رو تحمل کنی!!عجب کار سختی هم هست این "حوصله کردنای تموم نشدنی مادرانه"!! خدا عمر با عزت ب بابایی بده.واقعا درکم میکنه و هوای هردومونو داره.وقتایی ک هوا خوبه یکی-دو ساعتی میبردت پارک تا هم ب کارای خونه برسم و هم اعصابی رفرش کنم و هم "دوری و دوستی" حفظ بشه و هم اینکه گل دختری خوشحال بشه. وقتایی ک آروم کنارم نشستی،دستای خوشگلتو میبوسم و میگم:آخه فسقلی،تو ب این کوچیکی چرا دردسرات اینقد بزرگن؟از همه ی حرفام فقط "بزرگو" متوجه میشی و تکرار میکنی:"بُــــــــــــــ...
26 مهر 1393

نفسم بیست و یک ماهه شده!

میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی فقط تو مانده ای که هنوز از بهار لبریزی . . . این ماه استارت جمله سازیو زدی!!روز جمعه 93/6/21 وقتی شیر آب حمومو باز دیدی با گفتن:"آب اومد" ک یه جمله ی کامل بود غافلگیرمون کردی.   بعد از اون یه عاااااالمه جمله ی دوکلمه ای گفتی مثه:"ماما بیا ، بابا رفت ، نی نی افتاد ، بشین اینجا ، آب بخور ، بابا اومد و ......بعدشم نوبت رسید ب جملات سه کلمه ای مثه:بابا چی شد؟ و بلیم پیش عباش(بریم پیش عباس) و .... وقتی آب میخوای میگی :"آب بخور" وقتی هم نمیخوای میگی: "نـَ بُخور!!" جواب مثبتت از "ها" و "اوهوم" ب "آله"(آره) تغیی...
12 مهر 1393

باز آمد بوی ماه مدرسه!!

دو روز قبل از شروع مدارس،یه مانور آزمایشی داشتیم!!برای اینکه ببینم پدر و دختر در غیاب من چطور اوضاعشونو میگذرونن،رفتم توی کمد دیواری قایم شدم!!!!!خدارو شکر فقط همون اول ک متوجه ی غیبتم شدی بی تابی کردی ک کمتر از ده ثانیه طول کشید.روی تاب با بابا سرگرم بودی و بعدشم لالا کردی.یه مقدار از استرسم کمتر شد. یک مهر من شیفت ظهر بودم و بابایی صبح!از صبح چندین بار واست توضیح دادم ک قراره برم مدرسه و تو پیش بابا میمونی و زود برمیگردم و اینکه نباید گریه کنی و ....با اینکه هرچی میگفتم تایید میکردی و میگفتی "باشه"میدونستم متوجه ی منظورم نشدی! ناهار زرشک پلو درست کردم،خونه رو مرتب کردم،غذاتو دادم و لباساتو عوض کردم و...
2 مهر 1393

با سر انگشت اشاره!!!

مطابق هر پنجشنبه شب،بعد از مزار رفتیم خونه ی خاله ناهید! همه نشسته بودیم و تو داشتی خودتو واسه خاله حاجیه لوس میکردی و با شیرین زبونی خودت باش حرف میزدی ک یهو.....شتررررق...انگشت مبارکت خورد ب چشم چپم!! همون موقع درد اومد ولی چون مشغول بودیم زیاد جدیش نگرفتم! خیلی اشک میومد،طوریکه آخرشب سوژه شده بودم و یاسی ب شوخی میگفت:"خاله،تو هنوز داری گریه میکنی؟" از خونشون یه راست رفتیم بیمارستان.پزشک عمومی بود و بعد از یه معاینه سطحی و مختصر گفت ک چیزیش نیست و دوتا قطره تجویز کرد. شب اونقدر دردش زیاد بود ک با دوتا مسکن تونستم بخوابم. ظهر!!ک بیدار شدیم از شدت درد و ریزش اشک نمیتونستم چشمامو باز ...
17 شهريور 1393

بیست ماهه شدی گل دخترم!

نازنین محیای من 20 ماهه کنارمه و هر روز شیرین تر و مهربون تر میشه. پایان هجده ماهگیت نقطه ی عطفی توی زندگیت بود!!زبون باز کردی و یه عاااالمه کلمه یاد گرفتی.هر کلمه ای ک میشنوی تکرار میکنی.همه ی آشناها و نزدیکانو ب اسم میشناسی و صدا میزنی:آمانه(سمانه)-یاشی(یاسی)- عشل(عسل)- تمانه(تبسم)- اَیـَــم(مریم)- آناس(مبینا)- آفا(صفا)- آلا(سارا)- علی(علی)- اَماد(عماد)- عباش(عباس)- نی نی(محمدحسین)- لیلاس(خاله لیلا)- اَمال(دایی کمال)- اَجی(باباحاجی)- بی بی(بی بی) و ...... ازت میپرسیم اسمت چیه؟میگی: اَیــــا....(محیا) میپرسیم حالت خوبه؟میگی نَــنون..(ممنون) وقتی خوشحالی آواز میخونی:اَیــــاااااا....اَیــــــاااااا...ه...
12 شهريور 1393