محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

آنی...

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند/ آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند یه خواب بد بود یا یه فیلم دردآور و باورنکردنی؟ مطمئنم نمیتونه واقعیت داشته باشه.....آنی....آناهیتای معصوم و پاک و دوست داشتنی ما،جلوی چشمامون پرپر شد.... اونقدر محیا بهش وابسته بود ک هروقت ازمون میپرسیدن "امسال سفر کجا میری؟" میگفتم :"هرجا آنی بره!!" باورم نمیشه دنیا اینقدر کثیف و بیرحم باشه ک جون یه بچه ی 12 ساله رو جلوی چشم مادر و پدر و عزیزانش بگیره شب قبل از سفر مهمون داشتیم.آنی هم کنارمون بود.واسه معرفیش گفتم: "این عشق محیاس!!" و حالا عشق محیا زیر خروارها خاک آروم گرفته و مارو در حسرت د...
2 شهريور 1393

شب قدر

خدایا ب حق این روزها و شبهای پربرکت محیای منو همیشه در پناه خودت سالم نگهدار.... خدایا تورو ب اسم اعظمت قسم میدم ک زندگی محیام پر از خیر و برکت باشه. خدایا من بنده ی ناچیز توام،روسیاهم و چشم امیدم ب لطف و رحمت توئه ک محیای منو عاقبت بخیر کنی یا الله و یا الله و یا الله.....نمیدونم چقدر فرصت دارم کنار دخترم باشم،نمیدونم عمرم کفاف میده از دیدن و بوییدنش سیر بشم یا نه.....بارالها ب محیام عمر با عزت عطا کن....خدایا هیچوقت نذار احساس تنهایی کنه.خدایا لذت دوست داشتنتو بهش بچشون.خدایا کمکش کن ب کسی و چیزی جز تو دل نبنده،فقط یاد تو دلشو آروم کنه.خدایا مأوا و تکیه گاهش باش.خدایا نظر لطفتو هیچوقت ازش برنگردون......محیای من،...
28 تير 1393

مکر کودکانه!!

آنتی لباس شدی!!از اینکه آزاد باشی و بدون لباس بازی کنی کیف میکنی!! شیطون بلای مامانی گاهی برای رسیدن ب این آزادی کلک هم میزنه!! چون کولر دائم روشنه وقتی لباست خیس بشه سریع عوضش میکنم.تو هم این نکته رو متوجه شدی!!وقتی اجازه نمیدم لباستو در بیاری میری سراغ آبسردکن و میگی : "آب"....یه ذره از آب میخوری و بقیشو روی لباست میریزی و با خوشحالی منتظرمیمونی عوضت کنم.بمحض درآوردن لباس با سرعت نور بر ثانیه ازم دور میشی و نمیذاری دستم بهت برسه! لباس جدید ک میپوشی بابا خیلی ازت تعریف میکنه.تو هم شرطی شدی و تا لباس عوض میکنی میری سراغ بابا و میگی: " چه قشن..." (چه قشنگه) دیروز یه لباس آوردی و گفتی:&quo...
27 تير 1393

نازنین محیای یک و نیم ساله ی من!

چند روز پیش بابا ازم پرسید:"حس میکنی محیامون بزرگ شده؟" گفتم:"آره....از وقتی مفهوم حرفامونو میفهمه،واقعا بزرگ شدنشو حس میکنم!" وقتی ازت سوالی میپرسیم با دقت گوش میدی و اگه جوابش مثبت باشه سرتو میاری پایین و میگی"اوهم" اگه هم منفی باشه بازم سرتو پایین میاری و میگی "نه"!! استاد پیداکردن اشیاء گمشده ای!!هروسیله ای رو بخوایم بهت میگیم و ظرف سه سوت پیداش میکنی و میگی "آنااا"(اینا) دیگه لازم نیست برای گرفتن ناخنهات منتظر خوابت بمونم.خیلی محترمانه میشینی و اجازه میدی ناخناتو ب قول خودت "چیک چیک" کنم. خیلی پرحرف شدی و چندین دقیقه متمادی ب زبون شیرین خودت حرف...
15 تير 1393

محیای من هفده ماهه شده

گل دخملیِ من هفده ماهه شده خدارو هزار بار شکر ک ب مدد لطف و رحمتش نازگلم هفده ماهه شده عسلِ مامان روز بروز داره شیطون تر،شیرین تر،باهوش تر و ایضا قلدرتر میشه!!!! تکه کلام این ماهت ک اصلا از زبونت نیفتاد "بـــده"  بود.هرچیزیو بخوای دستتو دراز میکنی و محکم و جدی میگی:"بــده" خیلـــــــی خودتو واسه بابا شیرین میکنی.اغلب شبها نصف شبی بیدار میشی و میری بغل بابا میخوابی!موقع صدا زدنش یه عالمه ناز قاطی صدات میکنی و میگی:"بــــــــــــاباتی" جدیدا هم ب اسم صداش میزنی و بهش میگی:"اَنـــــــــان" (عدنان) اولین باری ک باهم رفتیم بستنی بخوری...
14 خرداد 1393

شانزده ماهگیت مبارک نفس مامان.

هر چ بیشتر میگذره،بیشتر عاشقت میشم!هرچقدر نگات میکنم از دیدنت سیر نمیشم.مامان ب فدای خنده های شیرینت،قربون اون نگاههای مهربونت. محیای من،همه ی زندگیمی.دخترکم،همه ی دار و ندارمی،بخدا همه ی دنیارو با یه تار موت عوض نمیکنم. چند وقت پیش معاون دبیرستانمون ازم پرسید:"محیا چطوره؟بزرگ شده؟اذیتاش کم شده؟"وقتی تایید کردم گفت:"معلومه!آخه خیلی لاغر شده بودی الان داری تپل میشی،معلومه کمتر اذیتت میکنه!!!!"یعنی خراب نکته سنجیشم! گل دخترکم چند وقتیه یاد گرفته اسم خودشو میگه،وقتی صدات میزنم محیــــــــــــــــــــــا.....تو میگی: بــــــــــــــــــادو گاهیم میگی دوبــــــــــا ...
14 ارديبهشت 1393

نازنین محیام پانزده ماهه شد

پانزدهمین ماهگرد تولد محیاگلی مصادف شد با تعطیلات نوروزی که امسال واقعا خوش گذشت ،تقریبا هر روز همراه حداقل3-4خونواده بیرون بودیم و درحال آشتی کنون با طبیعت!!(البته عکس زیر قبل از آشتی با طبیعته!!!! وااالا با این اخمش) به جز اطراف شهر خودمون،ماهشهر،سربندر،رامهرمز،اهواز،دزفول،ابوذر(بهبهان) و بندر دیلم هم رفتیم.از شور و شوقی ک نشون میدادی معلوم بود بیشتر از همه پارک ساحلی سربندر و پارک ارم ماهشهر و کنار دریای دیلم بهت خوش گذشت ه دزفول رفتنمون با تب دندونی محیاگلی همزمان شد و فقط پارک خانواده که بقول محیا"تی تی" داشت به محیام خوش گذشت نفس من توی این ماه خیلی نماز خون شده!!وضو میگیره و نماز...
15 فروردين 1393

سال نو مبارک

دوقدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم درچشم بهاری دیگر...تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبدعاطفه دارم همه ارزانی تان دوستان عزیزم نوروزتان مبارک   شاید خرافات باشه،شایدم تلقین.....ولی همیشه حسم نسبت ب سال جدید درست از آب در میاد!! خوب نیست پشت سر رفته ها حرف زد ولی.....سال 92 درکل سال زیاد خوبی نبود،یه شروع بد و پرتنش داشت و تا آخر سال یه عالمه اتفاق بد داشتیم و کدورت و جای نیشِ مار 92!! رویِ سخنم با توئه سال 93....حسم نسبت ب تو خوبه،شروعت هم خوب بود....پلیز سال خوبی بمون،اسب مراد باش و ب کاممون یورتمه برو،جفتک پراکنی و لگدزنی رو هم فراموش کن لدفن!!  ...
15 فروردين 1393