محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 3 ماه و 19 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 6 ماه و 21 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

سازماندهی

امروز سازماندهی داشتم.از شب قبل نگرانت بودم. ساعت9صبح با خاله شهلا(خانم حمید) رفتیم اداره.تموم مدت ب فکرت بودم...میگفتم،میخندیدم،شوخی میکردم اما دلم پیش تو بود...انگار همه ی قلبمو خونه جاگذاشته بودم!هرچند دقیقه ب بابایی میزنگیدم و حالتو میپرسیدم.خدارو شکر خوب بودی و اذیتش نکرد ی ساعت از 12 گذشته بود ک رسیدم خونه.بقول بابایی مثه بچه گربه خودتو ب صورتم میمالی دی بو میکشیدی و میخندیدی!بابا قسم میخورد توی این مدتی ک نبودم اصلا نخندیدی و دپرس بودی!!قربووووون دخترک شیرینم.هرچقدر میبوسیدمت سیر نمیشدم الهی مامان ب فدات. بابایی در عجب بود ک چطور با وجود تو میرسم خونه رو مرتب کنم،غذا بپزم و ب کارای دیگه برسم...آخه گاز قطع شده بود و...
29 خرداد 1392

من یک مادرم

  "مادر" واژه ی غریبیه و حسی عجیب ک تابحال تجربه نکرده بودم..... ."مادر" برای من فقط حسی بود عمیق و پرعشق نسبت ب مادرم ک بحق اسطوره ی صبر و مهربونیه!هیچ تصوری از سختیهای ب دنبال کشیدن این نام نداشتم. اما امروز یک مادرم ...مادری ک دنیا رو با لبخند محیاش عوض نمیکنه...گاهی با یه لبخندش ب عرش میرسم و گاهی از فرط خستگی و بیخوابی بشدت احساس عجز و بی کسی میکنم... محیای من،روزی نیست ک دعات نکنم...میترسم فردا نباشم پس بذار تا هستم بیمه ی دعای مادرت کنم!! بابایی بغلت میکنه،میبوست و با نفس عمیق بوت میکشه و خدارو شکر میکنه...میگه بوی بهشت میدی! دخترکم،زودتر بزرگ شو....من و بابا واسه ...
27 خرداد 1392

نگاه مثبت

"بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد،نه در آنچه مینگری" فک کنم از رابیندرات تاگور باشه....و چقدر زیبا گفته اینروزا حس بدی از اتفاقات اطرافم دارم و دارم سعی میکنم ب همه چیز مثبت نگاه کنم....سخته ولی شدنیه!! محیای گل من دوروز مهمون خونه دایی بود.همه رو شیفته ی خودش کرده...زن دایی واست سوپ آماده کرد،برنج+هویج+گوجه و نمک...هرچی گفتم هنوز زوده و فقط شله و فرنی بهش میدم زیر بار نرفت و اصرار داشت باید جون بگیری...تو هم از خدا خواسته با اشتهای زیاد سوپتو خوردی اما الان اس شدی!! موقع خواب دستتو ب گوشت میگیری...مصطفی پسردایی میگفت داره خودشو کوک میکنه که خوب بخوابه!! خیلی خوش گذشت،هم ب ما و هم ب تو...... ...
25 خرداد 1392

آنتی اسلیپ!!!

میخوام سر فرصت همه ی اعضا و جوارحتو چک کنم ببینم این سنسور حساس ب خواب مادر کجای بدنت نصب شده؟!!!! بی انصاف یه ساعته تخت گرفته خوابیده،همینکه نیت میکنم دو دقیقه چشامو ببندم از خواب میپره!!! دارم از بیخوابی تلف میشم!! ...
2 خرداد 1392

سرفرصت!!

خیلی دوس دارم بیام و ازت بنویسم...اما فرصت نمیدی وقتایی ک لالا کردی میام نت و اطلاعاتمو بیشتر میکنم....خیلی ب غذا علاقه نشون میدی موندم بهت غذا بدم یا نه!! محیای من همه ی زندگیمی.....فقط خدا میدونه من و بابایی چقدر دوستت داریم....روزی هزار بارم خدارو بابت داشتن تو شکر کنیم بازم کمه ...
5 فروردين 1392

مولفیکس هوشمند!!

ساعت دو نصف شب،تازه داشتی خمیازه میکشیدی....."یا خدا...امیدوارم خوابش ببره!!" پوشکتو عوض کردم،زیر شیر آب بدقت شستمت...مشغول خشک کردن پاهای نازنینت بودم که یه جیش حوله رو مهمون کردی!! باز پاشدم پاهاتو آب زدم با حوصله خشکت کردم و با آهنگ و آواز و چرت و پرتهای ریتمیک پاهاتو کالاندولا زدم...سعی میکردم آروم نگهت دارم ک بابایی بیدار نشه.خوشبختانه موفق هم شدم.اما خب محیا خانم خوب بلده چطور آدمو غافلگیر کنه!!!وقتی همه چیز داشت خوب پیش میرفت و شلوارتو کشیدم بالا با یه فشار کوچولو.....تر زدی ب تموم زحماتم!!نوع 2 بود!! نمیدونم این پوشکهای لعنتی ب چه دردی میخورن!!اینهمه پول میدی واسشون اونوقت عرضه ندارن خبر بدن که بچه قراره خرابک...
9 اسفند 1391

ترسو شدم

میگه خیلی ترسو شدی!! شوخی میکرد اما خوب که فکر کردم دیدم راست میگه،"ترسو شدم" فیلم زندگیمو دوره کردم.با دور تند و کند عقب و جلو کردم تا ببینم از کی ترسو شدم!! نتیجه ش واسه خودمم جالب بود.....ی مقدارش بعد از ازدواج بود.تا مجرد بودم واسم مهم نبود دور و برم چی میگذره و کی چی میگه!!خطاهام به خودم مربوط بود....اما بعد از ازدواج شدم نماینده ی یه خونواده دیگه خطاهام مثه قبل دیده نمیشد و باید توی برخوردام دقت میکردم. اما بازم ترسو نشده بودم....فقط محتاط تر شده بودم. اما از وقتی "محیا"ی نازنینم وارد زندگیم شد یعنی از همون وقت که فهمیدم دارم مادر میشم کم کم ترس وارد زندگیم شد.دیگه نمیشه اسمشو گذاشت احتیاط....
29 آبان 1391

ب مثه بابا

دیشب خیلی تکون میخوردی.... دست بابایی رو گرفتم و گذاشتم روی شکمم.با اینکه زیاد عادت نداره دربارت ابراز احساسات کنه خوشحال شده بود و از حرکاتت تعجب میکرد.....اونم با تکون خوردنات به وجد اومده بود و میترسید دستش سنگین باشه و تو رو اذیت کنه. محیا....مامانی.....بیا که جات خیلی خالیه توی زندگیمون
10 مرداد 1391

اولین ها

اولین ها همیشه در خاطر ماندگارترند. اولین لحظه ای که فهمیدم اولین فرشته ی کوچولوی من داره در وجودم رشد میکنه از زیباترین لحظه های زندگیم بود. از خوشحالی جیغ میکشیدم و اشک شوق میریختم. هنوز نیومده دوستش دارم و برای دیدنش لحظه شماری میکنم. خدایا یک دنیا سپاس که مارو لایق عنوان پدر و مادری دیدی. ...
29 ارديبهشت 1391