محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 19 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 8 ماه و 21 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

تولد یکسالگی محیاگلی

باورم نمیشه 1 سال گذشته باشه.یک سال از به دنیا اومدنت،از دیدنت،از لمس کردنت،از لحظه ای ک بعد از درد و انتظار بیست ساعته تو رو روی سینه م گذاشتن و با دیدنت لبخند زدم و گفتم:"محیایِ من،الهی قربونت برم،به دنیا خوش اومدی" محیایِ من،دخترکِ شیرینم،هیچ چیز و هیچ کس توی این دنیا اونقدر ارزش نداره که حتی لحظه ای آرامشو ازت بگیره.نمیدونم تا کی کنارت خواهم بود و چقدر فرصت دارم که سپری بشم در برابر ناملایمات.اما گل دخترکم هیچوقت فراموش نکن هر روز و هر لحظه دعای خیرِ من بیمه ی زندگیته.فراموش نکن خدا بینهایت بزرگ و مهربونه و محبتِ من در مقابل مهربونیی خدا،قطره ای در برابر دریاست.فراموش نکن دلت ریشه ی خدایی داره،نذار غبار کینه روی دلت بشینه.دل...
26 بهمن 1392

محیایِ یه ساله ی من!!

میگن شرکت دینا(چی توز)یه محصول جدید معرفی کرده،چقدر واسم آشناس این محصول!! حس میکنم روی تردمیل زمان ایستادم و مجبورم روی دور تندش حرکت کنم.از شما چ پنهون کم کم دارم نفس کم میارم!!! حالا ک یهbreakپیدا شده و گوش شیطون کر،نازنین محیا در خواب نازه،تا بیدار نشده چندتا از شیرین کاریای یک سالگیشو بنویسم. ب شدت بهونه گیر و بدغذا شده(به به،شیرینیش دلتونو نزنه هاااا) خیلی ب من وابسته شده(مزاقب قند خونتون باشید،از ما گفتن بود) پرحرف شده و ب زبون خودش یه عالمه غر میزنه(خداوکیلی این دیگه واقعا شیرین بود) خیلی اجتماعی شده و وقتی میریم خونه ی خاله هاش حاضر نمیشه برگردیم و معمولا با چشم گریون سوار ماشین میشه! با...
26 بهمن 1392

ویروس باوفا

گاهی فکر میکنم در حق ویروس سرماخوردگی کم لطفی شده و جاش توی ضرب المثلها خیلی خالیه!!باید ب عنوان سمبل سماجت یا ضدحال و یا یه دوست باوفا ک آدمو تنها نمیذاره ازش تقدیر بشه!!آخه بدمصب دو هفته س ک از محیام دل نمیکنه و هنوز عوارضش هست!الهی درد و بلات بجونم شیرین عسلکم. دیشب از طرف اداره یه جشن توی سالن شهر برگزار شده بود.همراه خاله ناهید اینا رفتیم.ساعت اول محیا حسابی ذوق کرده بود.دست میزد و میخندید و نرم نرمک حرکات موزون نشون میداد!استارت نمایش با خستگی و بی قراری محیا همزمان شد. دلم نیومد بابا و خاله رو از بقیه ی مراسم محروم کنم.واسه همین پاشدم ک با محیا بریم پارک نزدیک سالن ک مسئول سالن پیشنهاد داد برم پشت صحنه تا محی...
26 بهمن 1392

سیزده ماهگیت مبارک عسلم!

ظاهرا هر چه بیشتر از عمرمون میگذره اسب زمان نیرومندتر میشه و سریع تر می تازه!!تازگی ها هم انگار اِکس زده و یه نفس داره یورتمه میره و فرصت نمیده ترمزی بزنیم و آپی کنیم و کامنتی نثار دوستانِ آپ شده بنماییم! هنرنماییهای محیای سیزده ماهه ی من: ازش میپرسیم:-کو دستت؟دستاشو بازو بسته میکنه! -کو پنکه؟ب پنکه اشاره میکنه! -کو زبونت؟زبونش نشون میده ب شیوه ی خاله شادونه ازش میپرسم:کی از همه قشنگتره؟دستشو میبره بالا و میگه بَـم بَم(همون من...من) –کی از همه شیرین تره؟ -بَم بَم!! و الخ! در هر حالتی باشه بهش بگیم "الله اکبر" رکوع و سجده میره! چند روزی ک هوا بهتر شده بود روزی دو_سه ساع...
21 بهمن 1392

یلدایِ محیاگلی!

سومین سونو تاریخ تولدتو اول دیماه زده بود!! تصمیم داشتم اگه تاریخش درست بود اسمتو بذارم "یلدا"!!بابا موافق نبود! کارِ خدا بود ک 1دی ب دنیا نیومدی و شدی"محیا" و بین من و بابا تفرقه نیفتاد! یلدای پارسال،شکمم یه چیزی بود تو مایه های برجِ میلادِ افقی!! تاندون پای چپم بر اثر فشارِ محیای خوشگلم کشیده شده بود و ب زحمت میتونستم راه برم. امسال اما نرم و نازک،چست و چابک!! باباحاجی دیروز رفت کربلا و ما شب یلدارو خونه ی مامان جون سپری کردیم.ب صرف هندونه و بستنی و یه عالمه هله هوله! تو هم شده بودی ستاره ی مجلس و با دست زدن و حرکاتِ موزون،همه رو ب خنده وامیداشتی! و اما....یا ب عبارتی عامّااا....بهترین و شیرین ت...
1 دی 1392

تاتیماسیون!!

از اونجاییکه هدایت تکوینی در راه بردن محیام داره با تاخیر عمل میکنه!!!تصمیم گرفتم ب توصیه ی مهتاب جون(مامان علیرضا)عمل کنم و از عملیات تاتیماسیون ب عنوان کاتالیزور استفاده کنم!!! در هر فرصتی محیارو تاتی میکنم.ب امید اینکه شیرین عسلکم شرمنده بشه و یادش بیاد سن و ماهی ازش گذشته و باید روی پاهای خودش راه بره!! محیایِ من،شیرین عسلم،پلیز شیرینی تولد یکسالگیتو با تاتی کردن چند برابر کن! گل دخترکم اینروزا ب خوردن لیموشیرین،موز و شلغم علاقه ی زیادی نشون میده.کماکان استامبولی دوست داره.روز جمعه برای اولین بار ماهی رو تست کرد  حسابی استقبال کرد.ظاهرا مثل مامان ماهی دوستی! ...
23 آذر 1392

برای وقتی ک بزرگ شدی!!

یه حرفایی هست ک باید گفته بشه.میترسم وقت گفتنش ک برسه من نباشم بهت بگم.میترسم بزرگ ک شدی کسی نباشه بهت بگه بابایی چطور پا ب پای من برات زحمت کشیده.میترسم یادت بره چقدر واسش عزیزی!! برخلافِ من ک همیشه عاشق بچه بودم،بابات دوست نداشت بچه دار شیم!عمه هات میگفتن"چون تورو خیلی دوست داره،میترسه یه رقیب پیدا کنه!!" باردار ک شدم،انگار دنیا رو بهم داده بودن.با وجود درد و اذیتهایی ک داشتم،خوشحال بودم و از لحظه لحظه ش لذت میبردم! بابا خیلی مراقبم بود و خیلی زیاد هوامو داشت.اما هنوز خبری از ابراز احساسات نبود! گاهی نگران میشدم ک نکنه هیچوقت احساسات پدرانه ش بروز نکنه! بعد از بدنیا اومدنت حال بابا دیدن داشت!یه چرخش 180درجه ای!...
22 آذر 1392