محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 19 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 8 ماه و 21 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

نفسم بیست و یک ماهه شده!

میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی فقط تو مانده ای که هنوز از بهار لبریزی . . . این ماه استارت جمله سازیو زدی!!روز جمعه 93/6/21 وقتی شیر آب حمومو باز دیدی با گفتن:"آب اومد" ک یه جمله ی کامل بود غافلگیرمون کردی.   بعد از اون یه عاااااالمه جمله ی دوکلمه ای گفتی مثه:"ماما بیا ، بابا رفت ، نی نی افتاد ، بشین اینجا ، آب بخور ، بابا اومد و ......بعدشم نوبت رسید ب جملات سه کلمه ای مثه:بابا چی شد؟ و بلیم پیش عباش(بریم پیش عباس) و .... وقتی آب میخوای میگی :"آب بخور" وقتی هم نمیخوای میگی: "نـَ بُخور!!" جواب مثبتت از "ها" و "اوهوم" ب "آله"(آره) تغیی...
12 مهر 1393

باز آمد بوی ماه مدرسه!!

دو روز قبل از شروع مدارس،یه مانور آزمایشی داشتیم!!برای اینکه ببینم پدر و دختر در غیاب من چطور اوضاعشونو میگذرونن،رفتم توی کمد دیواری قایم شدم!!!!!خدارو شکر فقط همون اول ک متوجه ی غیبتم شدی بی تابی کردی ک کمتر از ده ثانیه طول کشید.روی تاب با بابا سرگرم بودی و بعدشم لالا کردی.یه مقدار از استرسم کمتر شد. یک مهر من شیفت ظهر بودم و بابایی صبح!از صبح چندین بار واست توضیح دادم ک قراره برم مدرسه و تو پیش بابا میمونی و زود برمیگردم و اینکه نباید گریه کنی و ....با اینکه هرچی میگفتم تایید میکردی و میگفتی "باشه"میدونستم متوجه ی منظورم نشدی! ناهار زرشک پلو درست کردم،خونه رو مرتب کردم،غذاتو دادم و لباساتو عوض کردم و...
2 مهر 1393

با سر انگشت اشاره!!!

مطابق هر پنجشنبه شب،بعد از مزار رفتیم خونه ی خاله ناهید! همه نشسته بودیم و تو داشتی خودتو واسه خاله حاجیه لوس میکردی و با شیرین زبونی خودت باش حرف میزدی ک یهو.....شتررررق...انگشت مبارکت خورد ب چشم چپم!! همون موقع درد اومد ولی چون مشغول بودیم زیاد جدیش نگرفتم! خیلی اشک میومد،طوریکه آخرشب سوژه شده بودم و یاسی ب شوخی میگفت:"خاله،تو هنوز داری گریه میکنی؟" از خونشون یه راست رفتیم بیمارستان.پزشک عمومی بود و بعد از یه معاینه سطحی و مختصر گفت ک چیزیش نیست و دوتا قطره تجویز کرد. شب اونقدر دردش زیاد بود ک با دوتا مسکن تونستم بخوابم. ظهر!!ک بیدار شدیم از شدت درد و ریزش اشک نمیتونستم چشمامو باز ...
17 شهريور 1393

بیست ماهه شدی گل دخترم!

نازنین محیای من 20 ماهه کنارمه و هر روز شیرین تر و مهربون تر میشه. پایان هجده ماهگیت نقطه ی عطفی توی زندگیت بود!!زبون باز کردی و یه عاااالمه کلمه یاد گرفتی.هر کلمه ای ک میشنوی تکرار میکنی.همه ی آشناها و نزدیکانو ب اسم میشناسی و صدا میزنی:آمانه(سمانه)-یاشی(یاسی)- عشل(عسل)- تمانه(تبسم)- اَیـَــم(مریم)- آناس(مبینا)- آفا(صفا)- آلا(سارا)- علی(علی)- اَماد(عماد)- عباش(عباس)- نی نی(محمدحسین)- لیلاس(خاله لیلا)- اَمال(دایی کمال)- اَجی(باباحاجی)- بی بی(بی بی) و ...... ازت میپرسیم اسمت چیه؟میگی: اَیــــا....(محیا) میپرسیم حالت خوبه؟میگی نَــنون..(ممنون) وقتی خوشحالی آواز میخونی:اَیــــاااااا....اَیــــــاااااا...ه...
12 شهريور 1393

آنی...

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند/ آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند یه خواب بد بود یا یه فیلم دردآور و باورنکردنی؟ مطمئنم نمیتونه واقعیت داشته باشه.....آنی....آناهیتای معصوم و پاک و دوست داشتنی ما،جلوی چشمامون پرپر شد.... اونقدر محیا بهش وابسته بود ک هروقت ازمون میپرسیدن "امسال سفر کجا میری؟" میگفتم :"هرجا آنی بره!!" باورم نمیشه دنیا اینقدر کثیف و بیرحم باشه ک جون یه بچه ی 12 ساله رو جلوی چشم مادر و پدر و عزیزانش بگیره شب قبل از سفر مهمون داشتیم.آنی هم کنارمون بود.واسه معرفیش گفتم: "این عشق محیاس!!" و حالا عشق محیا زیر خروارها خاک آروم گرفته و مارو در حسرت د...
2 شهريور 1393

شب قدر

خدایا ب حق این روزها و شبهای پربرکت محیای منو همیشه در پناه خودت سالم نگهدار.... خدایا تورو ب اسم اعظمت قسم میدم ک زندگی محیام پر از خیر و برکت باشه. خدایا من بنده ی ناچیز توام،روسیاهم و چشم امیدم ب لطف و رحمت توئه ک محیای منو عاقبت بخیر کنی یا الله و یا الله و یا الله.....نمیدونم چقدر فرصت دارم کنار دخترم باشم،نمیدونم عمرم کفاف میده از دیدن و بوییدنش سیر بشم یا نه.....بارالها ب محیام عمر با عزت عطا کن....خدایا هیچوقت نذار احساس تنهایی کنه.خدایا لذت دوست داشتنتو بهش بچشون.خدایا کمکش کن ب کسی و چیزی جز تو دل نبنده،فقط یاد تو دلشو آروم کنه.خدایا مأوا و تکیه گاهش باش.خدایا نظر لطفتو هیچوقت ازش برنگردون......محیای من،...
28 تير 1393

مکر کودکانه!!

آنتی لباس شدی!!از اینکه آزاد باشی و بدون لباس بازی کنی کیف میکنی!! شیطون بلای مامانی گاهی برای رسیدن ب این آزادی کلک هم میزنه!! چون کولر دائم روشنه وقتی لباست خیس بشه سریع عوضش میکنم.تو هم این نکته رو متوجه شدی!!وقتی اجازه نمیدم لباستو در بیاری میری سراغ آبسردکن و میگی : "آب"....یه ذره از آب میخوری و بقیشو روی لباست میریزی و با خوشحالی منتظرمیمونی عوضت کنم.بمحض درآوردن لباس با سرعت نور بر ثانیه ازم دور میشی و نمیذاری دستم بهت برسه! لباس جدید ک میپوشی بابا خیلی ازت تعریف میکنه.تو هم شرطی شدی و تا لباس عوض میکنی میری سراغ بابا و میگی: " چه قشن..." (چه قشنگه) دیروز یه لباس آوردی و گفتی:&quo...
27 تير 1393

نازنین محیای یک و نیم ساله ی من!

چند روز پیش بابا ازم پرسید:"حس میکنی محیامون بزرگ شده؟" گفتم:"آره....از وقتی مفهوم حرفامونو میفهمه،واقعا بزرگ شدنشو حس میکنم!" وقتی ازت سوالی میپرسیم با دقت گوش میدی و اگه جوابش مثبت باشه سرتو میاری پایین و میگی"اوهم" اگه هم منفی باشه بازم سرتو پایین میاری و میگی "نه"!! استاد پیداکردن اشیاء گمشده ای!!هروسیله ای رو بخوایم بهت میگیم و ظرف سه سوت پیداش میکنی و میگی "آنااا"(اینا) دیگه لازم نیست برای گرفتن ناخنهات منتظر خوابت بمونم.خیلی محترمانه میشینی و اجازه میدی ناخناتو ب قول خودت "چیک چیک" کنم. خیلی پرحرف شدی و چندین دقیقه متمادی ب زبون شیرین خودت حرف...
15 تير 1393