محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 3 ماه و 19 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 6 ماه و 21 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

نه ماهگیت مبارک گل من!

انگار همین دیروز بود ک بعد از دیدن نتیجه ی مثبت بیبی چک،از خوشحالی جیغ میکشیدم و اشک میریختم!!یادم نمیره ک با چه لحنی ب باباییت گفتم:واااای نه ماه باید صبر کنم؟!؟....نه مــــــــــــــــاه؟!؟خیـــــــــــلی زیاده!! و چقدر زودگذشت نه ماهی ک فکر میکردم یک عمر زمان میبره!وچقدر زود شیرین عسلم نه ماهگیشو پشت سر گذاشت. دیشب سردرد شدیدی داشتم.بابایی داشت سرمو ماساژ میداد .تو کنار اسباب بازیهات،مشغول تماشای تلویزیون بودی،یه لحظه برگشتی و دیدی دست بابایی روی شقیقمه!با سرعت نور بر ثانیه خودتو رسوندی و باعجله دست بابارو از سرم دور کردی!خندیدیم و سعی کردیم با گفتن:بــــه بـــــــــه و نــــــــــــازی نــــــــــازی متوجه بشی اینکارو دوست د...
19 مهر 1392

سه صبح دوری!!

4شنبه و 5شنبه و جمعه از ساعت 8 تا 13 یه دوره ی ضمن خدمت سه روزه داشتیم(ب مناسبت عوض شدن کتاب زبان انگلیسی) از ساعت11 ب بعد،راندمان مغزیم یه چیزی تو مایه های صفرمطلق بود!!آخه همه ی فکر و ذهنم پیش تو بود.فقط صدای خنده های شیرینتو میشنیدم و دلم واست یه ریزه شده بود. خداروشکر دختر خوبی بودی و بابایی رو اصلا اذیت نکردی. البته چهارشنبه شب،خونه مامان جون بودیم و ساعت10ک برگشتیم توی ماشین خوابیدی و 12 بیدار شدی و این آغاز یه شب بیخوابی واسه هممون بود!!تازه ساعت6 صبح خانوم خانوما خوابش برد و من فقط فرصت کردم از6 تا7/5بخوابم و سریع خودمو ب کلاس برسونم! اینجا ساعت3صبحه(همون صبح کذایی) فردا هم نوبت دندونپزشکی دارم و بازم...
23 شهريور 1392

روزت مبارک دخترم

محیای من،دخترک شیرینم،بهترین بهانه ی زندگیم،روزت مبــــــــــــــــــــــــــــارک امروز روز زیبایی بود.سومین دندون خوشگلت جوونه زد.لثه ی بالا سمت راست.ایشالا دندونای سالم و محکمی داشته باشی عسل مامان بعد از چندین ماه گرما و شرجی،بالاخره دیشب هوای خوبی داشتیم و امروز صبح فرصتی شد تا باهم توی حیاط حسابی آب بازی کنیم و ویتامین دی ذخیره کنیم! چند شب قبل با آجی مریم و مبینا رفتیم پارک.با اینکه هوا گرم بود اما ب تو و مبینا خیلی خوش گذشت.خیلی از تاب بازی خوشت اومده بود روز دختر ب تموم دخترای شیرین نی نی وبلاگی مبارک باشه   امیدوارم مثل حنا با مسولیت مثه کوزت صبور ...
16 شهريور 1392

کدبانوی نمونه!

همه میگن دختر همدم و یار مادره! خب همه راست میگن دیگه! محیای من از همین سن دوست داره توی کارهای خونه کمکم کنه! مدارکشم موجوده! اینم هست: البته گاهی خرابکاری هم میکنه. یه دفتر خاطرات دارم ک خیلی برام باارزشه.از دوران نامزدی خاطرات و تاریخهای مهم و ب یادموندنی رو توش مینوشتم. کمتر از یک دقیقه غفلت کافی بود ک محیا خودشو ب دفتر برسونه هربرگه رو چند تکه کنه اینم مجازاتت ...
14 شهريور 1392

بدرود هفت ماهگی!

هفت ماهگیت هم ب سرعت برق و باد سپری شد. یاد گرفتی بشینی، یه مقدار کم سینه خیز میری ، موقع بیرون رفتن دستتو ب نشونه ی خداحافظی تکون میدی ، موقع خوشحالی یا شنیدن آهنگ و تشویق کف میزنی(اینو خاله صدیقه یادت داد) ، علاوه بر دد،دادا،بابا،باوا بین غرغرهای روزانت حرف "گ" رو هم ب کار میبری ، با دستت ب همه چیز ضربه میزنی(عجب دست سنگینی هم داری،چندین بار مارو مستفیض کردی) ، خیلی ددری شدی اما غریبی میکنی و مامانی شدی ، دوتا دندون خوشگل درآوردی ، بعضی اصوات و حرکات مثه نچ نچ کردن یا زبون درآوردنو تقلید میکنی ، موقع آب یا غذا خوردن بشدت تلاش میکنی ظرفو ب دست بگیری و.... پ.ن1: این روزا سخت میگذرن.اما جای شکرش باق...
9 شهريور 1392

آیت الله بهجت

هیچ کودکی نگران وعده ی بعدی غذایش نیست زیرا ب مهربانی مادرش ایمان دارد ای کاش من هم مثل او ب خدایم ایمان داشتم اینو توی وبلاگ دخملی شکلک خوندم.خیلی ب دلم نشست.مخصوصا توی اینروزهایی ک گرفتار مشکل یکی از آشنایان هستیم.!به همین دلیل فکر نمیکنم تا مدتی بتونم آپ کنم یا ب وبلاگهای قشنگتون سر بزنم.فقط.....فقط....التماس دعای زیاد دارم ...
27 مرداد 1392

یه مروارید کوچولو

بالاخره انتظار ب سر رسید و نتیجه ی رقابت دو لثه مشخص شد! شما چی حدس میزنید؟ دیروز صبح وقتی آب میخوردی صدای دندون(!!) میشنیدم اما نمیدونستم بالاس یا پایین.کاوش هم بیفایده بود! تا اینکه امروز ظهر ساعت یک و بیست و پنج دقیقه متوجه ی یه جوونه ی ظریف و سفید از دندون پایین سمت راست شدم! بــــــــــــــــللللله ورم لثه ی بالایی فقط یه نکته ی انحرافی بوده! گل دخترم،داره کم کم بزرگ و خانوم میشه! وقتی میبوسیدمت و قربون صدقه ت میرفتم و بهت تبریک میگفتم،ناخوداگاه اشک توی چشام جمع شد.محیای کوچولوی من ک حتی نمیتونست گردنشو صاف نگه داره حالا هزار ماشالله بزرگ شده و داره دندون دار میشه! من و بابایی تصمیم ...
24 مرداد 1392

رقابت دو لثه!

بعد از حرکات چرخشی و دنده عقب،امروز بالاخره ب خودت زحمت دادی و یه قدم خودتو روی زمین کشیدی! گل دخترم جدیدا یاد گرفته وقتی آب میخواد لباشو با صدا باز و بسته میکنه! تقریبا یه هفته س لثه ی بالاییت ورم کرده و جای دو تا دندون خوشگل مشخصه.امروز هم لثه ی پایینیتو دیدم ک یه ذره کوچولو ورم کرده.رقابت بین دو لثه خیلی فشرده س!ببینم کدوم یکی زودتر پیروز میشه!هرچند من و بابایی ترجیح میدیم دیرتر دندون دربیاری ولی ظاهرا این قضیه ترجیح بردار نیس از وقتی ماشین دار شدی،مستقل خرابکاری میکنی و حتی از ظرف ماست هم نمیگذری!   این برنامه رو خیلی دوس داری هروقت صداشو میشنوی با سرعت خودتو ب تلویزیون میرسونی و مبهوتش...
15 مرداد 1392

هفت ماهگیت مبارک گل من

دنگ.....دنگ....دنگ....تقویم تاریخ!! هفت ماه پیش در چنین شبی،محیای شیرین من متولد شد! دخترک عزیز من،بخدا قسم زیباترین،بهترین و دوست داشتنی ترین هدیه ای هستی ک حدا ب ما عطا کرده. برعکس من ک دوره ی نوزادی و کودکی آروم و خوش خوابی داشتم،بنا بر روایات فراوان،بابایی شیطون و پرجنب و جوش بوده. چند روز پیش حسابی شیطنت میکردی و با اینکه چشات از بیخوابی قرمز شده بود حاضر نمیشدی بخوابی.منم ک دندون درد داشتم از کوره در رفتم و ب بابات گفتم: "آدم باید روز خواستگاری،بجای اخلاق و رفتار طرف،فقط از دوره ی نوزادیش سوال کنه!!اگه گفت بچه آدم بوده قبول کنه،اگه بچه جن بوده خودشو توی چاه نندازه!!!" ب...
13 مرداد 1392

واکسن شش ماهگی

گل دخترم واکسن شش ماهگیشو هم ب سلامتی زد و تا شش ماه دیگه از واکسن خبری نیست. مطابق برنامه ی واکسیناسیون از یه هفته قبل استرس داشتم و دلم نمیومد ببرمت واکسن بزنی. خدارو شکر از این خان هم اگر چ ب سختی اما ب سلامتی گذشتیم. بعد از برگشتن از بهداشت،بی تابی میکردی،بابایی قلمدوشت گرفته بود و واست شعر میخوند ک دیدیم جگرگوشمون روی شونه ی بابایی خوابش برده! الهی مامان فدات شه.دردو بلات ب جونم.خیلی سخت بود تب داشتی و بی حوصله بودی.اما خدارو شکر ک این سختی برای بیمه کردن مقابل سختیها و مریضیهای آینده س! با همت و پشتکار دختر عزیزم،الان چند روزه گوشیم توی کماست!نمیدونم چی ب سرش آوردی ک حسابی قاطی کرده و ...
12 مرداد 1392