محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 23 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

بشکن بشکنه😃

  عروسک خوشگل من دیشب یاد گرفت بشکن بزنه بدون هیچ آموزشی!!!یهو اومد و با خوشحالی گفت:ببین میتونم بشکن بزنم!منم حسابی ذوق کردم و دونفره کلی بشکن زدیم                       الهی فدات شم،با اینکه هنوز ناخوشیت کاملا برطرف نشده ولی شیطونیات و شیرین زبونیات بازم دنیامونو قشنگ و رنگی میکنه.یه دنیاااااا عااااشقتم محیای دوست داشتنی من                 یه شعبده بازی هم ابداع کردی ک دستاتو پشت سرت قایم میکنی و میگی:من دست ندارم!!(دور از جونت نفسم...
9 خرداد 1396

شب زنده داری!!

  چهارشب پیش همراه بابا و عمه رفتید پارک.تا دیروقت پارک بودید.وقتی برگشتی سرحال نبودی،اون شب تا صبح بی تابی کردی و همون شب استارت ناخوشیت زده شد!سرماخوردی بانضمام سرفه و گوش درد!! آویشن عسل سرماخوردگیت و پیاز درد گوشتو بهتر کرد ولی از اون شب تا الان نتونستی یه شب هم راحت بخوابی.هرچند من و بابا هم نخوابیدیم اما خستگی و بیخوابیِ ما،فدای یه تارِ مویِ گل دخترمون.تو سالم و سرحال باش،ما حاضریم تا آخر دنیا هم ، شبها کنارت بیدار بمونیم! الانم کنارت نشستم و با بغض مینویسم.خدایااااا محیای من همه ی زندگیِ منه.تورو ب ذات کبریاییت قسم میدم بلاهارو از دخترم دور نگه داری.من طاقت دیدن ناخوشی محیارو ندارم همه ی ناخوشیها و بیماریها رو ب من...
8 خرداد 1396

روغن محیا😃

  وقتی یه برند با نام محیا میبینیم،یه حسی پیدا میکنیم ک انگار ما صاحب اون برندیم یا بعدها قراره سهامشو ب نام محیامون بزنن یکی از همین حس خوبارو دیشب بابایی بعد از دیدن این روغن پیدا کرد فقط هم بخاطر اسمش خرید و تو هم اصراررر ک عکس بگیر و واسه خاله ها و عاطفه بفرس📸 خاله محبوبه با دیدن عکست گفت:"عزیزدلم باید مربای محیا میساختن نه روغن محیا... شیرین من "(دقیقا عین پیامشو کپی پیست کردم ) ...
5 خرداد 1396

جشن پایان دوره تحصیلی ۹۶-۹۵

  روز یکشنبه ۳۱اردیبهشت ۹۶جشن پایان دوره ی محیاطلای من بود     از فروردین 95 دانش پژوه موسسه ی کودک خلاق بودی.نحوه ی آشناییمون با موسسه و اینکه چطور رفتی یه پست جداگونه میطلبه ولی از بین مربیهای مهد خانم عاطفه محمودی رو دوست داشتی و از اونجاییکه خانم محمودی مربی پیش دبستانی بودن و شما هم حاضر نبودی بری کلاس دیگه!!یه سالو با بچه های پیش دبستانی گذروندی اولش نگران بودم نکنه سختت باشه و اینکه چون بچه ها ازت بزرگترن و زودتر یاد میگیرن اعتماد بنفست کم بشه!!ک خانم محمودی خیالمو راحت کرد و گفت محیا اونقدر باهوشه ک زودتر از اونا مطلبو میگیره و برای اینکه مطالب پیش واست تکراری نشه بجای مشق و حروف نقاشی میک...
4 خرداد 1396

جشن پایان تحصیلی آجی!😉

بدون شک عزیزترین کسی ک بعد از مامان و بابات عاشقشی،عمه امله...بینهاااااااااایت دوستش داری و بهش میگی اجی امل و واقعا هم مثه یه خواهر دوسش داری و خدارو شکر ک این احساس دوطرفه س و عمه امل هم خیییییییلی دوستت داره ️ دیروز جشن پایان دوره ی کارشناسی عمه امل توی دانشگاه خرمشهر بود.ساعت 3 ظهر راه افتادیم سمت خرمشهر و تفریبا 5 بعداز ظهر رسیدیم       حسابی ذوق دیدن عمه امل رو داشتی و برای دیدنش لحظه شماری می کردی.     خیلی ب هممون خوش گذشت. بزرگترین دلیل خوشحالیت این بود ک عمه املو میدیدی و قرار بود همراهمون بیاد خونه و چند روزی کنارمون بمونه     خیلی خوشحالم ک عم...
4 خرداد 1396

سفرنامه ی تهران 96

  اولین سفر بدون بابایی رو با من و همکارام تجربه کردی. یه تجربه ی شیرین و به یادموندنی ک صدالبته جای بابا سبز بود و اگه اونم بود خیلی بیشتر خوش میگذشت. خیلی وقت بود دوست داشتم برم نمایشگاه کتاب اما بابا ک معون مدرسه س براش مقدور نبود.امسال دلو زدم ب دریا و تصمیم گرفتم همراه دوستان و همکارام برم تهران.خداروشکر بابا از تصمیم استقبال کرد.تنها نگرانیش تو بودی...می ترسید اذیت بشی یا اذیتم کنی ک خدارو شکر هیچکدوم نشد. تا لحظه ی آخر خبر نداشتی ک قرار نیست بابا همراهمون باشه.توی خونه چندبار سعی کرده بودم بهت بگم اما بغض و اصراری ک میکردی منصرفمون میکرد.     برای رفت بلیط قطار گرفتیم...
28 ارديبهشت 1396

پای در رفته ی بابایی

    در گیر و دار مراسم ختم یکی از آشناهای بابا بود ک بابا از پله های خونه ی عموت زمین خورد و پاش دررفت   روز چهارشنبه ۲۱فروردین پاشو جا انداختن و مجبور شدن گچ بگیرن   تو خیلی گریه کردی و میگفتی الان بابای عزیزمو آمپول میزنن   میخاستم از ناراحتی درت بیارم و جو رو شاد کنم بهت گفتم خیلی خوب میشه پاشو گچ بگیرن،یه عااالمه مهمون میاد(تو عاشق مهمون اومدن و مهمونی رفتنی)میتونیم روی گچ پاش نقاشی بکشیم و ....  این ترسیمات آینده تونست حالتو بهتر کنه   تا یه هفته هرشب چند گروه مهمون داشتیم،غروب ک میشد با خوشحالی منتظر مهمونای اون شب میموندی بعد از سه هفته دوشب پیش یعنی چهارش...
15 ارديبهشت 1396

نوروز96

  استارت گردشهای نوروزی قبل از خود تعطیلات زده شد و جمعه 27 اسفند رفتیم دیلم و علاوه بر خریدهای متفرقه یه چادر مسافرتی فقط و فقط بخاطر اصرارهای گل دخترم خریدیم.     آخرین ناهار سال95 همه ، خونه ی بابابزرگت جمع شدیم. سر سفره بودیم ک سال تحویل شد.ما هم ک این پیش بینی رو کرده بودیم توی سفره ی ناهار هم بساط هفت سین گذاشتیم   . با اینکه خودمون توی خونه سفره هفت سین چیده بودیم ولی خونه باباحاجی هم سفره هفت سین گذاشتیم و شد سومین سفره ی هفت سینمون . دور سفره نشستیم و باباحاجی واسه هممون دعاهای قشنگ کرد.   سفره هفت سین ما:     &nbs...
20 فروردين 1396

حرفی و کلامی....

آخ ک چقدر دلم یه تنبلی تپل و درست و حسابی میخواد!!روی مبل لم بدم و در حالی ک دارم یه عااالمه هله هوله میخورم یه فیلم سرد و جشنواره پسند ببینم و بخاری رو هم زیاد کنم و ذره ای هم نگران مرتب بودن خونه نباشم!! یادم نمیاد آخرین باری ک تنبلی اساسی کردم کی بود...ولی خوب یادمه ک با اومدن مهمون سرزده چقدررررر خجالت زده شدم و لذت اون شلختگی چطور از بین رفت!! نیم ساعت دیگه باید برم محیارو از موسسه بیارم.دیشب خوب نخوابیدم.محیاگلی چندبار بیدار شد و بردمش دست ب آب.شیفت صبح بودم و فرصت استراحت نداشتم. اما دوست داشتم بیام و اینجا بنویسم.چرا؟؟؟خودمم درست نمیدونم ولی نوشتنو خیلی دوست دارم مخصوصا اگه توی وبلاگ یکی یه دونه ی خودم باشه  ...
6 بهمن 1395