محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 8 ماه و 22 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 11 ماه و 24 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

سی و چهار ماهه شدنت مبارک نفسم

  خدارو هزاران هزار بار شکــــر ک گل دخترم سی و چهارماهگیشو ب سلامت پشت سر گذاشت.     هزار ماشالله خیـــــــــــــــــــــــــلی خیلی شیرین زبون و حاضر جواب شدی.هرکس باهات هم صحبت میشه از اینهمه شیرین زبونی توی این سن و سال تعجب میکنه     ب خاطر ماه محرم یه سری از چراغهای آذین بندی شهرو خاموش کردن.ب محض اینکه رفتیم خیابون امام متوجه تغییر شدی و گفتی:"خدا خیرشون بده...شی(چی) شده چراغارو خاموش کردن؟"     شب مشول آماده کردن ناهار فردا بودم ک اومدی و خبردادی ک گوی رو شکستی!!تصمیم گرفتم طبق متد توصیه شده ی روانشناسا برخورد کنم....
13 آبان 1394

محرم 94 و عقیقه ی نازنین محیام

  عسلکم امسال بیشتر از سالهای قبل متوجه ی مراسمات ماه محرم شده بود. تقریبا هرشب همراه میرفتیم و گل دخترم پای پیاده همراه دسته سینه میزد.                   خدارو شکر  روز نهم محرم تونستیم گوسفند واسه عقیقه ی گل دخترم قربونی کنیم و دینی ک گردنمون بودو ادا کردیم.انشالله همیشه تنت سالم باشه دخترکِ شیرین زبونم     ...
12 آبان 1394

سی و سه ماهگی محیاطلا

  چقدر لذت بخشه لحظه ب لحظه با تو بودن.گاهی از اینهمه گذر سریع عمر در عجب میشم.محیای من ک حتی نمیتونست گردنشو نگه داره الان شیطون و بازیگوش شده و با شیرین زبونیهاش دنیامو شیرین تر کرده.     میدونم هیچوقت توی زندگیت محبتی بهتر و عمیق تر و واقعی تر و بی پیرایه تر از محبت مادر نمی تونی پیدا کنی عزیزنرین هدیه ی الهی. حاضر نیستم یه تار موی تورو با تموم دنیا عوض کنم       تازگیا سوال و جوابو با هم میگی.لوبیا چیتی و نخود لپه و عدس قرمز و لوبیا چشم بلبلی رو با هم قاطی کردی!!وقتی بهت گفتم نباید اینکارو میکردی گفتی:میدونی چرا اینارو با هم گذاشتم؟چون میخام غذام خوشمزه ب...
20 مهر 1394

محیــــــــــــایِ سی و دو ماهه یِ من!

  خدارو شکر این ماه لجبازیات ب نسبت کمتر شده هرچند کماکان ترجیح میدی همیشه حرف حرف خودت باشه .     تنهایی با عروسکات بازی میکنی و سرگرم میشی.حسابی پرحرف و شیرین زبون شدی.تمام کلماتو خیلی قشنگ و سلیس تلفظ میکنی فقط توی یه سری از کلمات دوحرفو جابجا میگی مثلا:تخل(تلخ) کاشپن(کاپشن) مردسه(مدرسه) تلبت(تبلت) و بامزه ترین و عجیب ترین کلمه ای ک گفتی تِــرمازی(اسمارتیز) بود!! (البته منم گاهی این خصلتو موقع تایپ دارم)     خیــــــــــــــــــلی روحیه ی حساسی داری طوریکه تحمل دیدن هیچ صحنه ی ناراحت کننده یا خشونت باری رو توی تلویزیون نداری.کافیه یه نفر توی فیلم گ...
11 شهريور 1394

بسم الله

یه کلیپ توی گوشیم بود ک یه خانمه خودشو دخترشیطان مینامید و یه عالمه عمل جراحی واسه کریه المنظر شدنش انجام داده بود.متاسفانه قبل از اینکه حذفش کنم تو دیدیش و پرسیدی "کیه؟" گفتم شیطانه.پرسیدی چرا خودشو نقاشی کرده؟گفتم فکر میکنه اینجوری قشنگ میشه ولی خیلی زشت شده مگه نه؟تو هم تایید کردی. حرفو عوض کردم و سعی کردم حواستو پرت کنم.فکر نمیکردم ذهنت درگیرش بشه. شب واسه اولین بار تنهایی رفتی خونه ی خاله محبوبه. وقتی برگشتی زود خوابت نبرد و ساعت2 خوابیدی و یهو ساعت5بیدار شدی و شروع ب گریه ک "میخام برم خونه ی خاله محبوبه" هرچقدر میگفتم اونا خوابن زیر بار نمیرفتی و یه بند گریه میکردی.بعد ک کمی آروم گرفتی بهت گفتم:محیا تو دخترمی ...
10 شهريور 1394

محیــــا دختری در شهرکرد!!!

بعد از مسافرت پارسال و حادثه ی تلخی ک اتفاق افتاد،ترس عجیبی از سفر داشتم! از یه طرف واسه تغییر روحیه لازم المسافرت بودم و از طرف دیگه با شنیدن اسم مسافرت صحنه ی وحشتناک تصادف آنی عزیزم جلوی چشمام ظاهر میشد! بالاخره بعد از اینکه بابات خیالمو راحت کرد ک با احتیاط رانندگی میکنه،با کلی نذر و دعا ، ب خدا توکل کردیم و صبح روز سه شنبه 94/5/13 راهی شهرکرد شدیم. عمه امل هم همراهمون بود.خدارو شکر به هممون خیـــــــــــــــــــــــــلی خوش گذشت.تو بیشتر از بقیه خوش گذروندی و واقعا ذوق زده بودی.خدارو شکر خیلیم خوش مسافرتی عزیزدلم.   صبحونه رو توی ایذه صرف کردیم     اینجا سد کارون 3 توی ای...
21 مرداد 1394

ســی و یکــــــ ماهگـــــی محیــــــــــــــاطلا

  محیای من،دخترک شیرینم،آنقدر از داشتنت سرمستم ک گاهی فراموش میکنم قبل از داشتنت چطور زندگی میکردم! همه ی زندگی و دنیای منی.......خنده های شیرینت زیباترین و دلنوازترین ترانه ی زندگیمه اغراق نیست اگه بگم روزی بیش از ده بار با صدای بلند خدارو بابت این هدیه ی ارزشمندش شکر میگم.تو هم یاد گرفتی و گهگاهی یهو میگی:"خدایـــا شکر" وقتی نوزاد بودی ب لبهای قشنگت نگاه میکردم و آرزو میکردم روزی برسه ک "دوستت دارم" رو از زبونت بشنوم.خدارو شکر میکنم ک هرزوز بی مقدمه با خوشحالی ب من میگی "مامانی دوستت دارم" و منو غرق بوسه میکنی.محیایی نمیدونم چه لذتی میبرم وقتی شاد و سرحالی.   ...
10 مرداد 1394

محیاگلی سی ماهه شده!

جیگرطلای مامان سی ماهه شد.الهی مامان ب فدای دخترکِ شیرین زبونش. عسل مامان توی این ماه لجبازتر شده و کمتر ب حرفم گوش میده!!! گل دختری کمابیش یاد گرفته دوچرخه سواری کنه و میتونه چند بار رکاب بزنه. داستانی داشتیم با موهات!!این اواخر ب راحتی حاضر نمیشدی موهاتو ببندم یا گیره بزنم.واسه همین بعد از جلب رضایتت بردمت آرایشگاه پردیس.علیرغم اینکه خودت موافقت کرده بودی،ب محض ورود ب آرایشگاه پشیمون شدی و مثه دفعه ی قبل با کلی جاروجنجال و گریه موهاتو کوتاه کرد. خوشگل تر شدی و بهت میاد ولی برخلاف تصورم با گذشت زمان خیلی یاد موهات میکردی و دوست داشتی موهات بلند باشه و تکون بخور...
19 تير 1394

بیست و نه ماهه شدنت مبارک نفسم

محیاطلای من بیست و نه ماهگیشو هم بسلامت پشت سر گذاشت.خدارو هزاربار شکر ک منو لایق مادری این فرشته ی کوچولو و لجباز دونست.فرشته ای ک حاضرم جونمو فدای خنده های شیرینش کنم. شیرین زبون شدی.هرکی چند ساعتی رو باهات بگذرونه شیفته ی شیرین زبونیات میشه. وقتایی ک خاله بازی میکنیم و تو میشی مامانِ من،تکه کلامت خطاب ب من اینه:"عزیزگلم" و من عااااااشق لحظه ایم ک واسم مادری میکنی و سرمو میذارم روی پاهات و تو میگی:"بخواب عزیزگلم،استراحت کن."محیایِ من،انشالله تو هم یه روز مادر میشی و این لذتو میچشی و میبینی چقدر مست و سرخوشت میکنن این لحظاتِ وصف نشدنی!! چندر...
19 خرداد 1394