محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

پانزده ماهگی محمدحسام.❤

محمدحسامم،عشق و نفسم،یکسال و ۳ ماه از اولین روزی ک در آغوش گرفتمت میگذره و بدون اغراق هر روز بیشتر از روز قبل عاشقتیم.😚😘😚 البته اگه میذاشتی ازت عکس بگیرم بیشتر عاشقت میشدم!😁😅😚 همینکه گوشی رو دستم ببینی با انگشتای خوشگلت بشکن میزنی و میرقصی و ازم میخای واست آهنگ یا کلیپ بذارم!صاحب سبک و سلیقه هم هستی و از آهنگی ک خوشت نیاد میگی اِ... و میخای عوضش کنم!😀😀 اینجا اجی رو هم ب راه خودت کشوندی و داری با محیا میرقصی.😁😘 خیلی مراقب این اسپیکر بودم و اصلا اجازه نداشتی بهش دست بزنی و از راه دور درخواست آهنگ میدادی!😆تا اینکه یه روز خاله زهرا داد دستت و همون یه بار سرویسش کردی و ب فنا رفت!👊❤ روز سه شنبه ۳ دی دندون آس...
26 دی 1398

جشن تولد هفت سالگی محیاگلی😘🎂

محیای نازنیم،عشق و نفسم هفت سالگیت مبارک باشه همه ی زندگی من.😘😚💋🎂  ❤ وقتی ۳-۴ساله بودی و آرزو میکردی بزرگ بشی!ازت میپرسیدم وقتی چند سالت بشه خیلی بزرگ شدی؟میگفتی۷!😀😘و حالا ب سن بزرگیت رسیدی عمر و نفسم.😚😚 قرار بود تولد امسالتو با دوستای همکلاسیت و دخترخاله هات جشن بگیریم.کلی هم نقشه و برنامه ریخته بودیم.😀 پام ک شکست بهت گفتم جشنو بذاریم بعد از خوب شدن پام.قبول کردی اما حسابی غصه خوردی!! قبل از تولدت خاله لیلا زنگ زد و گفت واسه محیا کیک درست میکنم و یه جشن خودمونی بگیریم واسش.بعدشم خاله ناهید گفت بخاطر محیا دور هم جمع میشیم ک خوشحال بشه.بقیه ی خاله ها استقبال کردن.و فقط و فقط بخاطر خوشحال کردن محیاگلی این جشنو گرفتن. ...
17 دی 1398

مادرِ پا شکسته!😊

ساعت ۱۸ و ۳۰ روز جمعه۲۹ آذر،در حالی ک حسامو بغل داشتم،توی حیاط خلوت خونمون لیزخوردم و فقط فرصت کردم مراقب باشم حسام چیزیش نشه و از خودم غافل شدم! یه لحظه بود!بعدش درد وحشتناک مچ پام،گریه ی حسام و جیغهای محیا ک از دیدن من روی زمین ترسیده بود و نفسی ک بخاطر درد زیاد پام بالا نمیومد!😣 نتیجه ی این سقوط آزاد شکستگی استخوان بیرونی نزدیک مچ و آسیب جدی ب مفصل مچ پای چپم بود! ماهشهر ک رفتیم چون همه ی متخصصها تعطیل بودن،پامو موقتی آتل گچی گرفتند.سوئیچ ماشینو پیدا نکردیم و عمومحمودو زحمت دادیم.عباس پسر خاله همراهمون بود. روز شنبه رفتیم متخصص.پامو گچ گرفت و گفت بعد از یه هفته درباره ی عمل کردن یا نکردن مغصل پام تصمیم میگیره!😓 حالا ای...
5 دی 1398

اندر معایب حفظ کردن!😁

محیا بی مقدمه پرسید بس کن نعمت الله یعنی چی؟؟؟ گفتم نمیدونم شاید یعنی اسراف نکنید!!😊 برای اینکه مطمئن شم پرسیدم کجا شنیدی؟؟ گفتی توی مدرسه میخونیمش!!میگیم بس کن نعمت الله!! کمی عجیب بود!! وقتی بیشتر اطلاعات خواستم متوجه شدم مربوط ب درس قرآنتونه و منظورت این آیه ی شریفه س!😅  الهی من فدااات شممممم عشقی محیای من،عشق شیرین زبونم😁😚😚 ...
4 دی 1398

مادرم دوستت دارم.❤

معلم خوش ذوق محیا،سرکارخانم کریمی،وقتی درسشون به حرف ”ت“ رسید و بچه ها تونستند بنویسند ”مادرم دوستت دارم“ ازشون خواست یه کارت پستال درست کنند و عکس مادرشونو بچسبونن و کارتو ببرن مدرسه! تا اینکه روز چهارشنبه ۲۷ آذر ۹۸ ساعت ۴ و نیم یه جشن تدارک دیده بود. هر مادری روی نیمکت کنار دخترش نشسته بود و وقتی اسمشو میخوندن میرفتند روی دوتا صندلی کنار هم مینشستند و دانش آموز کنار مادرش مینوشت مادرم دوستت دارم،بعدشم ماچ و بوس و اینا!😀😘💋 خیلی جالب و خاطره انگیز بود. من کمی دیر رسیدم.محیا قرار بود قرآن آغازین مراسمو بخونه.اما گفته بود تا مادرم نیاد نمیخونم.باج گرفته بود ناقلا!😀😘❤ از درب مدرسه تا طبقه ی بال...
3 دی 1398
1