غذاخوردنِ حسام!
هشدار:این پست حاوی صحنه هایی است که ممکن است برای همه خوشایند نباشد!😁😀 اندر احوالات غذاخوردن حسام هر چی بگم بازم کمه! و از اونجایی ک شنیدن کی بود مانند دیدن و اینا!!!بهتره خودتون ببینید!😉 درباره ی هشدار هم بخاطر نامرتب غذاخوردنش، شوخی کردم.😉😚 اینم آش خوردنش!😁 معلوم نیس اون داره غذا میخوره،یا غذا اونو میخوره!😆 محمدحسام تا این لحظه ۱۱ماه و ۲۶ روز سن دارد.😚❤ ...
محیا به کلاس اول میرود.❤
نازنین محیایِ من،عشق شیرین زبونم کلاس اولی شد.😚💋❤ ثمره ی زندگیم بزرگتر شده و وارد یکی از مهمترین مراحل زندگیش شده.👄😚 جشن شکوفه ها ساعت ۸ و ۳۰ بود.بیدار ک شدم،کلی ذوق فرمودیم از اینکه ساعتها عقب کشیده شدن و کلی وقت داریم.😁 رفتم نون بربری گرم و کره مربا واسه صبحونه محیاگلیم گرفتم.و من حسامِ سحرخیز بیدارش کردیم.😀😚 خیلی ذوق و شوق داشت و با خوشحالی دست و روشو شست و مسواک زد. ❤ موهاشو شونه زد و صبحونه خورد و خونوادگی رفتیم مدرسه.😁💝 علاوه بر نرجس و تارا(دوستای پارسالیت)،آیناز دوست کلاس ژیمناستیکتو هم بود و کلی دویدید و بازی کردید.یعنی با هزار زحمت نگهت میداشتم ک یه عکس بگیری.❤😀 ...
نویسنده :
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
8:59
تاتی تاتی حسامی😚
حسامم بزرگمرد کوچکِ من،روز جمعه ۲۹ شهریور برای اولین بار تونست بدون کمک بطور کامل چندمتر راه بره.😚😚💋❤ مادر ب فدای قدمهای کوچکت.❤❤ الهی جز در راه راست قدم نگذاری.❤ الهی خیر و خوشی و خوشبختی همقدمت باشه.❤ الهی پا روی هر زمینی میذاری پر برکت باشه.❤ جالب اینجاست ک هم محیا و هم حسام دقیقا وقتی ۱۱ماه و ۲۰ روزشون بود تونستند کامل راه بیفتن.❤😚 محیا اولین قدمهای مستقلشو توی خونه بی بی و کنار خاله محبوبه و بی بی برداشت،محمدحسام اولین قدمهاشو خونه ی خودمون و کنار من و محیا برداشت.😘 چقدر لذت بخش و شیرینه دیدن اولین قدمهای مستقل جگرگوشه ها❤❤❤ الهی در راه حق ثابت قدم گام برداری گل پسر شیرینم.❤💋 ...
بلبل دندونی یا دندون بلبلی!😆
فکر میکردم دندونهای شیری محیا ک دربیان،دیگه از مصائبِ دندونی راحت میشم!😅 ولی زهی خیال باطل!!!ظاهرا این قصه سر دراز دارد!😉 قبل از اینکه دندوناش بیفتن،بهونه میگرفت ک همه ی دوستام دندوناشون افتاده و چرا دندونِ من نمیفته!😒 خدا خواست و دندونش لق شد!ولی موضعش ۱۸۰ درجه تغییر کرد و دیگه اصلاااا دلش نمیخواست دندونش بیفته و ب هر روشی متوسل میشد تا جلوی افتادنشو بگیره!!! با هر تزلزلِ!! دندون اسیر میشدیم ما!😁 از ترس اینکه دندونش بیفته ب زور غذامیخوره!😮 قصه و روایت و حکایت و نصیحت و تشویق و تطمیع و هرترفندی به کار بردیم و بی فایده بود!!فقط امیدمون ب خدا و گذرِ زمانه که👈این نیز بگذرد!😉 چهارمین دندون محیاگلی لق شده ...
نویسنده :
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
16:08
تولد مامانی!🎂
دیروز تولدم بود.جیییغ دست و هورااا 🎊🎉🎈🎁💝 ب دلایل امنیتی و منکراتی😉نمیشه عکس خودمو توی تولد بذارم!😅بجاش عکس بچه هارو میذارم.❤ ب پیشنهاد محیا،برای اولین بار کیک خامه ای درست کردم.چون تازه کار بودم دردسرش زیاد بود ولی طعمش اونقدر خوب شد ک ازم قول گرفتند بازم بپزم!😊 خانم کوچولوی کنار محیا،دیانا دختر همسایمونه ک اینروزا با محیا همبازین و آخر شب بزور و با گریه از خونمون میره.😘 حسام هم مثه همیشه مشغول خرابکاری بود و نمیذاشت یه عکس ازش بگیرم!😚 اینم نمونه های از مقاومت حسام در مقابل عکس!😁 آخرشم محیا دیگه کلافه شد از دستش!😁😁 اولین تبریک تولدم از طرف بابایی بود.❤ اما او...
نویسنده :
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
15:35
پایان دهه اول محرم ۹۸
شام غریبان همیشه دلگیر و پرماتمه!مخصوصا اگه داغدارِ یه عزیزِ سفرکرده باشی!😔💔 شام غریبان امسال،من و محیا همراه دایی منصور رفتیم سرمزار بی بی!خاله ها بودند و شمع روشن کردیم. یه هیئت عزاداری هم طبل و سنج و دمام آورده بود و همونجا آهنگ عزای حسینی زدند. تاسوعای امسال هم طبق معمول هرسال،از شب قبلش رفتیم خونه ی بابابزرگ.برای ناهار تاسوعا دوتا گوسفند قربانی کردند و روضه داشتند.همه ی عموها و عمه ها از شب قبل جمع شده بودند ک کمک کنند. هرچند بخاطر حسام،کاری از دستم برنمیومد و بابا میگفت خودم بجات کمکشون میکنم،ولی شب و روز خیلی خوبی رو کنارشون گذروندیم. ...
نویسنده :
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
9:18











