محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 8 سال و 26 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

شما مرا جان و جهانید😍♥️🥰

جشن تولد دوسالگی محمدحسامم😘

گل غنچه کرد و غنچه شکفت💖 و خداوند در هشتم مهرماه سال ۹۷ دومین هدیه ی زیبایش را به ما داد💖 میلادت مبارک گل پسر شیرینم،حسام عزیزم💖 تمام دارایی من قلبی است، که برای تو و محیا می تپد ، آن را تقدیمتان میکنم 💞💞💞💞💞💞💞💞💞 وقتی وارد خونه شدی و ژله رو روی میز دیدی،سریع رفتی حسابشو رسیدی😅😅😘😘 بهت گفتم تولدته و واست کیک و ژله خریدیم و میخایم دست بزنیم و برقصیم و ..... خییییییلی خوشحال شدی و با ذوق و شوق لباستو‌ عوض کردی و تمام مدت با خوشحالی میخندی و دیگه خرابکاری نکردی!!😂😂💖💖💖💖 شمع فوت کردنت خیلی بامزه بود.😄❤️ حاضر نبودی خم شی و شمعو فوت کنی!!شمعو از جا میکندی و فوت میکردی و می‌ذاشتی سر ...
19 آبان 1399
1600 15 16 ادامه مطلب

محیای دوچرخه سوار😘

وای خدای من باورم نمیشه این همه مدت توی وبلاگ چیزی ننوشتم😅😅 یک عالمه خاطره جا مونده دارم،از تولد خودم بگیر تا تولد حسام و ماهگرداش😍 یک دنیا سپاس از دوستان عزیزی که به یادم بودند و پیام گذاشتند،و عذر تقصیر از اینکه مدتی فرصت سر زدن به وبلاگ های قشنگتون رو ندارم. ❤️❤️❤️❤️❤️ حیفم اومد این تاریخ قشنگ رو برای محیاگلی ثبت نکنم 😘😘 دو روز پیش محیا برای اولین بار رفت خونه دوستش نرجس،خیلی بهش خوش گذشته بود. ❤️😘 تارا هم بهشون ملحق شد و سه تا دوستای خوب ساعاتی با هم خوش بودند. ❤️💞💖 خونه نرجس بود که محیا برای اولین بار بدون چرخ کمکی دوچرخه سواری کرد.😍👏👏👏 دیروز ظهر بابا چرخ کمکی های دوچرخه محیار و هم درآورد و از...
13 آبان 1399
1566 11 10 ادامه مطلب

جشنواره دانایی توانایی

محیا خوشگل و مهربونم مثه مامانی خیلی کتاب دوسته.😘😍 کلاس اول ک بود،مسابقه ی کتابخوانی داشتند.اسم کتاب «اگر صبر کنی»بود.خداروشکر محیا تونست توی مدرسه اول بشه‌.❤️😍 بخاطر کرونا و تعطیلی مدارس دیگه از مرحله ی شهرستان خبری نشد.تا همین چند هفته ی پیش ک خانم‌مرادی عزیز معاون پرورشی پارسالشون زحمت کشیدند و‌ کتاب مرحله ی بعدو واسمون آوردند کلاس اسکیت.😉🌹 اسم کتاب فندقی و کاربزرگ بود. این بار هم محیای با ذوق و توانای من گل کاشت و توی شهرستان هم اول شد.😘😘 خیلی خوشحال شدیم.بعنوان جایزه واسش یه کتاب و‌یه دست لباس خریدم.😀😘💋💖 اینم از تبریک خانم حمید مدیر مدرسه مهاجرین مرح...
13 مهر 1399
1581 16 11 ادامه مطلب

آغاز سال تحصیلی ۱۴۰۰-۱۳۹۹

۱۵ شهریور سال تحصیلی۱۴۰۰-١٣٩٩ آغاز شد!!! علیرغم مخالفت همه ی صاحبنظران و متخصصان و معلمان و والدینی ک به شدت نگران سلامتی دانش آموزان بودن! قسمت جالب ماجرا اینجا بود ک وزیر آ.پ با وبینار اعلام کرد مدارس حضوری تشکیل میشن و رئیس جمهور هم بصورت مجازی زنگ آغاز سال تحصیلی رو نواخت!!!یعنی هیچکدوم جرات نداشتند توی تجمع کنترل شده حاضر بشن!!پارادوکسهایی ک هیچ عقل سلیمی قادر ب حلشون نیس!!😏 با شنیدن خبر شروع مدارس،محیا حسابی ذوق زده و خوشحال شد!💋❤ اما وقتی خطرات حضور در مدرسه رو براش توضیح دادم قانع شد .❤ وسایل مدرسشو حاضر کردیم. جامدادی و مداد و مدادنوکی و رنگ انگشتی ومداد رنگی و مداد شمعی و خط کش چند مدل تراش ...
19 شهريور 1399
2194 16 14 ادامه مطلب

بیست و سه ماهگی محمدحسام❤

عشق و نفسِ ما بیست و سه ماهگیشو ب لطف خدا بسلامتی پشت سر گذاشت.💋💞 فرهنگ واژگان آقاحسام گل در بیست و سه ماهگی❤😘: اَم نون:ممنون الوود:تولد بیا:بیا بودو:بدو آتی:آتیش اَنی:بستنی!😆 کاکائو:کاکائو(اینو خییییلی شیرین میگی و آخرشو میکشی!😘) دای:چای (منظورت اینه ک بسکوئیت توی چای بزنی😉) کارت:کارت بانکی دَش:کفش اَبو:تبسم دخترخاله لِلا:خاله تیک تیک:چراغ ایلی:کلید آعلی:یا علی(موقع پاشدن) البته هرکلمه ای بگیم تکرارا میکنی ولی اینارو خودت بدون اینکه ما ازت بخایم بکار میبری😘 محیارو بینهایت دوست داری.عشق و دوست داشتن نابی ک هیچ حسادتی توش نیست.😘❤محیای مهربونم هم خیلی خیلی دوستت دار...
14 شهريور 1399
2750 15 18 ادامه مطلب

محرم ۹۹

محرم امسال هم مثل هر سال دهه ی اول سیاهپوش عزای امام حسین(ع)بودیم. مراسم دومین سالگرد فوت بی بی مصادف شد با هفتم محرم😔. همه ب خونواده سرمزار بی بی جمع شدیم. بعد از مزار رفتیم خونه ی باباحاجی و شام اونجا بودیم.برای همسایه ها و چندتا از فامیل و آشناها هم شام و حلوا و شله زرد فرستادند. بعد از شام توی اتاق بی بی جمع شدیم و مثل قدیم ک وقتی دورش جمع میشدیم میگفتیم و میخندیدیم،کلی خاطره گفتیم و خندیدیم و یادشو گرامی داشتیم.❤ من و حسام صبح هفتم محرم رفتیم خونه باباحاجی و حسام کلی با این گوسفند نذری سرگرم شد و خوشش اومده بود.💝😀 پدربزرگ پدری هم دعوتی ناهار تاسوعارو بخاطر کرونا با کمی تغییر برگزار کردند.یعنی ۲۲۰ پرس غذا...
11 شهريور 1399
1573 16 19 ادامه مطلب

محیا و تارا😘

روز جمعه هفته ب پیش کااااملا یهویی گفتی دوست دارم موهامو کوتاه کنم!😎 من و بابا حسابی جاخوردیم چون خییییلی ب موهات حساس بودی. علی الحساب اوکی دادم ولی محض احتیاط اونروزو نشنیده گرفتم!😆 روز شنبه بازم اصرار کردی ببرمت آرایشگاه.دلیلتم منطقی بود؛میگفتی هوا گرمه و موی کوتاه راحتتره.😘 منم پیشنهادتو لبیک گفتم و رفتیم آرایشگاه مروارید پیش مامانِ دوستت تاراخانم.💜 حسام حاضر نشد پیش بابا بمونه و همراهمون اومد.ولی داشت حوصلش سرمیرفت و در آستانه ی خرابکاری بود ک بهش گفتم بریم آلا!اونم ک عاااشق آلا با خوشحالی پرید توی ماشین!😀😘 خوشگل بودی،خوشگلتر شدی😚💋❤ همونجا توی آرایشگاه با تارا قرار گذاشتید واسه روز بعد.💝 ...
2 شهريور 1399