یک روز پرحادثه!!
دو شب پیش رفته بودیم مهمونی و ساعت یک برگشتیم خونه.اونقدر خسته بودی ک هنوز لباس عوض نکرده،شیرتو خوردی و خوابیدی.نیم ساعت از خوابت گذشته بود ک از خواب پریدی و شروع کردی ب جیغ زدن!!چشاتو بسته بودی و با جیغ گریه میکردی! بابایی از توی حیاط سراسیمه اومد ببینه چی شده؟!صداشو ک شنیدی یه لحظه آروم شدی و باز زدی زیر گریه! نمیدونستم چیکار باید بکنم،ب کی زنگ بزنم؟از کی کمک بخوام. بابا میگفت خواب بد دیدی!فقط از خدا و فاطمه ی زهرا(س) کمک میخواستم.تو فقط گریه میکردی.اونقدر ک ترسیدم از حال بری. الهی مامان فدات،درد و بلات بجونم،آخه فرشته ی کوچولوی من چ خواب بدی میتونه ببینه؟ تقریبا یه...












