محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 8 سال و 17 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

شما مرا جان و جهانید😍♥️🥰

ویروس باوفا

گاهی فکر میکنم در حق ویروس سرماخوردگی کم لطفی شده و جاش توی ضرب المثلها خیلی خالیه!!باید ب عنوان سمبل سماجت یا ضدحال و یا یه دوست باوفا ک آدمو تنها نمیذاره ازش تقدیر بشه!!آخه بدمصب دو هفته س ک از محیام دل نمیکنه و هنوز عوارضش هست!الهی درد و بلات بجونم شیرین عسلکم. دیشب از طرف اداره یه جشن توی سالن شهر برگزار شده بود.همراه خاله ناهید اینا رفتیم.ساعت اول محیا حسابی ذوق کرده بود.دست میزد و میخندید و نرم نرمک حرکات موزون نشون میداد!استارت نمایش با خستگی و بی قراری محیا همزمان شد. دلم نیومد بابا و خاله رو از بقیه ی مراسم محروم کنم.واسه همین پاشدم ک با محیا بریم پارک نزدیک سالن ک مسئول سالن پیشنهاد داد برم پشت صحنه تا محی...
26 بهمن 1392

سیزده ماهگیت مبارک عسلم!

ظاهرا هر چه بیشتر از عمرمون میگذره اسب زمان نیرومندتر میشه و سریع تر می تازه!!تازگی ها هم انگار اِکس زده و یه نفس داره یورتمه میره و فرصت نمیده ترمزی بزنیم و آپی کنیم و کامنتی نثار دوستانِ آپ شده بنماییم! هنرنماییهای محیای سیزده ماهه ی من: ازش میپرسیم:-کو دستت؟دستاشو بازو بسته میکنه! -کو پنکه؟ب پنکه اشاره میکنه! -کو زبونت؟زبونش نشون میده ب شیوه ی خاله شادونه ازش میپرسم:کی از همه قشنگتره؟دستشو میبره بالا و میگه بَـم بَم(همون من...من) –کی از همه شیرین تره؟ -بَم بَم!! و الخ! در هر حالتی باشه بهش بگیم "الله اکبر" رکوع و سجده میره! چند روزی ک هوا بهتر شده بود روزی دو_سه ساع...
21 بهمن 1392

یلدایِ محیاگلی!

سومین سونو تاریخ تولدتو اول دیماه زده بود!! تصمیم داشتم اگه تاریخش درست بود اسمتو بذارم "یلدا"!!بابا موافق نبود! کارِ خدا بود ک 1دی ب دنیا نیومدی و شدی"محیا" و بین من و بابا تفرقه نیفتاد! یلدای پارسال،شکمم یه چیزی بود تو مایه های برجِ میلادِ افقی!! تاندون پای چپم بر اثر فشارِ محیای خوشگلم کشیده شده بود و ب زحمت میتونستم راه برم. امسال اما نرم و نازک،چست و چابک!! باباحاجی دیروز رفت کربلا و ما شب یلدارو خونه ی مامان جون سپری کردیم.ب صرف هندونه و بستنی و یه عالمه هله هوله! تو هم شده بودی ستاره ی مجلس و با دست زدن و حرکاتِ موزون،همه رو ب خنده وامیداشتی! و اما....یا ب عبارتی عامّااا....بهترین و شیرین ت...
1 دی 1392

تاتیماسیون!!

از اونجاییکه هدایت تکوینی در راه بردن محیام داره با تاخیر عمل میکنه!!!تصمیم گرفتم ب توصیه ی مهتاب جون(مامان علیرضا)عمل کنم و از عملیات تاتیماسیون ب عنوان کاتالیزور استفاده کنم!!! در هر فرصتی محیارو تاتی میکنم.ب امید اینکه شیرین عسلکم شرمنده بشه و یادش بیاد سن و ماهی ازش گذشته و باید روی پاهای خودش راه بره!! محیایِ من،شیرین عسلم،پلیز شیرینی تولد یکسالگیتو با تاتی کردن چند برابر کن! گل دخترکم اینروزا ب خوردن لیموشیرین،موز و شلغم علاقه ی زیادی نشون میده.کماکان استامبولی دوست داره.روز جمعه برای اولین بار ماهی رو تست کرد  حسابی استقبال کرد.ظاهرا مثل مامان ماهی دوستی! ...
23 آذر 1392

برای وقتی ک بزرگ شدی!!

یه حرفایی هست ک باید گفته بشه.میترسم وقت گفتنش ک برسه من نباشم بهت بگم.میترسم بزرگ ک شدی کسی نباشه بهت بگه بابایی چطور پا ب پای من برات زحمت کشیده.میترسم یادت بره چقدر واسش عزیزی!! برخلافِ من ک همیشه عاشق بچه بودم،بابات دوست نداشت بچه دار شیم!عمه هات میگفتن"چون تورو خیلی دوست داره،میترسه یه رقیب پیدا کنه!!" باردار ک شدم،انگار دنیا رو بهم داده بودن.با وجود درد و اذیتهایی ک داشتم،خوشحال بودم و از لحظه لحظه ش لذت میبردم! بابا خیلی مراقبم بود و خیلی زیاد هوامو داشت.اما هنوز خبری از ابراز احساسات نبود! گاهی نگران میشدم ک نکنه هیچوقت احساسات پدرانه ش بروز نکنه! بعد از بدنیا اومدنت حال بابا دیدن داشت!یه...
22 آذر 1392

گل دخترم یازده ماهه شده!!

  پارسال همین وقتا بود ک می ایستادم توی ایوونِ کوچیکِ خونمون و غرق لذت میشدم از تماشای بارون. دستمو روی شکمم میذاشتم و می گفتم:"محیایِ من،کی میای تا با هم بارونو ببینیم؟کی میای تا قشنگیای دنیارو نشونت بدم؟".....و حالا تو کنارمی.بغلم آروم میگیری و ب صدای بارون گوش میدی. یازده ماهه ک میتونم ب چشمای قشنگت نگاه کنم و آروم توی گوشِت بگم:"دوستت دارم" یازده ماهه ک صدای خنده ها و گریه هات،آهنگِ خوش صدایِ زندگیم شده. توی این یک ماه میتونی اصوات "ز،ث و ش" رو ب خوبی ادا کنی. بیشتر از قبل سعی داری اصواتو تقلید کنی. بیست و هفت آبان دندون پنجم و اول آذر دندون ششمت جوونه زد ...
11 آذر 1392

تشکر از دوستان

سلام ب همه ی دوستای خوبم خدارو شکر حال محیا خیلی بهتره و ب توصیه ی دکتر بعد از پنج روز همه ی داروهارو قطع کردیم تا بدنش بطور طبیعی سیر سلامتیشو طی کنه. ممنون از همتون ک جویای احوالش بودید.بدون اغراق ب خودم میبالم ک دوستان خوب و پرمهری مثه شما دارم در اولین فرصت بهتون سرمیزنم و غیبت اینروزا رو جبران میکنم بووووووووووووس واسه همه ی دوستای خوبم ...
6 آذر 1392

ماراتن پرستاری!!

                 یکشنبه شب رفتیم خونه مامان جون،اونقدر بی تابی کردی ک نیم ساعت بیشتر نموندیم.تا ب حال سابقه نداشت اینقدر بیقرار باشی! دمای بدنت ک بالا رفت فهمیدم بهونه گیریت بی دلیل نبوده!تبت بیشتر و بیشتر شد تا اینکه ساعت یک نصفه شب ب 39/5درجه رسید!!خیلی ترسیدیم.با استامینوفن و پاشویه تبتو پایین آوردیم اما از ترس اینکه خدای نکرده تشنج کنی حتی یک دقیقه من و بابایی پلک روی هم نذاشتیم.تو فقط بغلم آروم میگرفتی و توی خواب ناله میکردی و دلمونو آتیش میزدی.   فردا صبحش دیگه حاضر نشدی شیر بخوری.تبت بهتر شده بود ولی همچنان بیقراری میکردی.آبریزش ب...
29 آبان 1392

گاهی منم کم میارم!

وقتی بعد از نیم روز سرو کله زدن با دانش آموزای جورواجور و گوش کردن ب توقعات تکراری و بیجای مدیر می رسم خونه و حتی فرصت نمیکنم یه لیوان آب بخورم،وقتی از دست شیطنتهای تو مجبور میشم ناهارمو سرپایی بخورم،وقتی با وجود خستگی زیاد مجبورم بیدار بمونم و سرگرمت کنم،وقتی بخاطر تو خیلی از مهمونیهارو نمیرم و از دستم دلخور میشن،وقتی مجبور میشم در حالیکه تورو بغل گرفتم آشپزی کنم و ب کارای خونه برسم،وقتی دلم گرفته و بخاطر تو و بابایی باید تظاهر کنم خوبم .....از خودم می پرسم "مادر" شدن یه پاداشه یا تاوان؟ گاهی فکر میکنم شاید هنوز برای "مادر" شدن زود بود.مسئولیتهای سنگین مادری اونقدر دور از انتظارم بود ک گاهی تنها آرزوم...
25 آبان 1392