محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 8 سال و 17 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

شما مرا جان و جهانید😍♥️🥰

مخربِ عزیزتر از جان!

مزیت وبلاگ داشتن اینه ک وقتی محیام خرابکاری میکنه،ب جای اینکه ناراحت بشم از اینکه سوژه ی یه پست جدید جور شده خوشحال میشم! توی این فکرم ک یه نسخه از وبلاگمو بفرستم سازمان ملل!!مطمئنم محیا رو هم جزء بزرگترین مخربها ثبت میکنن! فقط کافیه چند ثانیه صدای خوشگلشو نشنوم!مطمئن میشم شیرین عسلم یه گوشه مشغول خرابکاریه! الهی مامان فدایِ دخترِ خرابکارش بشه ک اینقده شیطون و شیرینه اینا دست گل یکی-دو روز پیش نازنین محیایِ منه ک با دستمال کاغذی ب آب داده. ظاهرا متنبه شده و لبشو با پشیمونی گاز گرفته.اما گول ظاهرو نباید خورد!! اینم دست گل مشابه با دستمال لوله ای بخاطر شیطنتهایِ گل دخترم،مجبور شدیم جای ت...
14 آبان 1392

محیای من ده ماهه شد!

ده ماهگیت مبارک باشه عسلِ مامان. نفسِ مامان توی این یه ماه،شیطون تر،شیرین تر و مامانی تر شده! آمار خرابکاریاشم ب قول مجریهای خبری"رشد چشمگیری" داشته!! گل دخترم توی این ماه توانایی ادای حروفِ "ت،ک،خ،ل"رو پیدا کرد و بیشترین کلمه ای ک بکار میبره "تیکو تیکو" هست! چند روزیه ک تن صداش کمی تغییر کرده و داره از حالت نوزادی فاصله میگیره.بدون کمک چند ثانیه میایسته. از پوشک ب شدت فراری شده و با دیدن "کالاندولا" یا "مولفیکس" فرارو بر قرار ترجیح میده!منم مجبور میشم ب حالت نشسته سرشو گرم و پوشکش کنم! اینم چند نمونه از شیرینکاریای محیاگلیِ من ب روایت تصویر: دخترکم اهل کتاب و کتابخوانیه!فقط مشکل اینجاس ک ترجیح میده بعد از مطالعه کتابو...
10 آبان 1392

استقبال پرشور!

بخاطر حق شیردهی 20 دقیقه زودتر میام خونه.معمولا تو و بابایی میایید دنبالم و همون دم در فیلم هندی شروع میشه! از دور دستاتو باز میکنی و میپری بغلم،ماچ و بوس و بوییدنی راه میندازیم ک دیدن داره! امروز ظهر با آژانس اومدم.خیلی شیرین و معصومانه توی رختخوابت خوابیده بودی. ناهار خوردم،رفتم سراغ نت و وقتی میخواستم چای دم کنم از خواب بیدار شدی. انگار انتظار نداشتی خونه باشم!جا خوردی!!اونقدر از دیدنم خوشحال شدی ک میخواستی هرچی شیرینکاری بلدی یه جا رو کنی!در حالیکه با دهنت صدای موتور درمیوردی،دستتو کنار گوشت میبردی و "الو" میگفتی و تند و تند کف میزدی.. واقعا انتظار همچین استقبال پرشوری نداشتم.بغلت کردم و ...
8 آبان 1392

خنده درمانی!

وقتی خسته از سرکار برمیگردم،وقتی از کارای خونه خسته و دلزده میشم،وقتی دلم میگیره و ب قول اخوان ثالث نمیدونم "ب کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را"،خنده های شیرینت یه مرهم برای تموم خستگی ها و روزمرگیهای منه!! وقتی میخندی و صدای خنده هات توی خونه میپیچه خداروشکر میکنم ک مارو لایق داشتن فرشته ی شیرین و مهربونی مثه تو دونست. محیای من،نفس من،دوست دارم چنان مادری باشم ک هروقت نام "مادر" را شنیدی جز محبت و مهربانی چیزی ب ذهنت نرسه. اینروزها صبح ک از خواب بیدار میشی،فوری میری سراغ بابایی و "تیکو تیکو" گویان گوششو میخوری،با بینیش بازی میکنی و اونقدر خودتو لوس میکنی ک بیدار شه و بغلت کنه.شیطون بلا کم کم داری بابایی میش...
6 آبان 1392

محیا در نقش منکرات!

میگن "دختر هوویِ مادره"!!!با این تجربه ی کمی ک توی دختر داری دارم،داره بهم ثابت میشه!! از دست این شیرین عسل خانوم مگه میتونم دست ب وسیله ای بزنم؟فوری مثه برق و باد خودشو میرسونه و وسیله رو چنگ میزنه و ازم میبره! از ترست جرات ندارم دست ب موبایل و لپ تاپ بزنم جدیداً هم علاوه بر ایفای نقش جاروبرقی توی خونه،ایفای نقش منکرات رو هم برعهده گرفتی! کافیه بابایی دستمو توی دستش بگیره یا سرمو بذارم روی پاهاش،هرجای خونه ک باشی انگار بوی لاو ب مشامت خورده باشه یهو ظاهر میشی....لب بالاییتو میدی بالا،چشاتو میبندی و میای سراغمون و دستشو ازم دور میکنی و خودت میشینی بغلم الهی مامان فدات شه ک مامانو فقط واسه خودت میخوای ...
23 مهر 1392

بهونه گیر شیرین!

اولین فصل خزانو تجربه میکنی.امیدوارم بهار آرزوهات هیچوقت رنگ خزان نبینه و اگه خدای نکرده غم و غصه ای ب دلت راه پیدا کرد،مثه برگهای پائیزی از دلت فرو بریزه. من عاشق پائیز و بی برگیشم.عاشق هوایی ک نه سرده و ن گرم و حس هوای عاشقانه و شاعرانه ای ک داره!امیدوارم تو هم توی این حس با من شریک باشی! روزهای پاییزی امسال شروع خوبی نداشتند.اینروزها ب شدت درگیر برنامه ی تداخل یافته ی مدارسم و دنبال تغییر مدرسه! هشت ماه تمام روز و شب کنارت بودم و اینروزها نصف روز از دیدن هم محرومیم و این تورو زودرنج و بهونه گیر کرده!سابق بر این وقتی مشغول انجام کارهای خونه بودم،تو با تلویزیون و اسباب بازیهات سرگرم میشدی و فقط برای شیر خوردن میومدی سراغم...
19 مهر 1392

باز آمد بوی ماه مدرسه!!

سال اول تدریسم همه چیز راحت بود!مجرد بودم و بدون مسئولیت زندگی،فقط ب کارم میرسیدم. سال بعد دانشجو شدم.کارم سخت تر شد.تعلیم و تعلم در کنار هم!! بعد از ازدواج شرایط عوض شد.مسئولیتهام سنگین تر و توقعات بیشتر شد.اما با برنامه ریزی و لطف خدا و کمک همسرم تونستم از عهده ی کارها بربیام.امسال با وجود محیاگلی بازم کارم سنگین تره! متاسفانه یا خوشبختانه از اون دست معلمهای پرانرژیم ک تمام نیرومو صرف دانش آموزا میکنم و میخوام کارمو ب بهترین نحو انجام بدم.با نزدیکتر شدن مهر،شمارش معکوس منم شروع شده! خدارو شکر بابای محیا خیلی هوامو داره و همه جوره حمایتم میکنه.اما ب محیام ک نگاه میکنم بغضم میگیره.کارمو دوست دارم اما چطور میتونم ...
19 مهر 1392

اندر احوالات پاییزی ما!

ب شخصه فکر میکنم اگه بوته ی آزمایش یعقوب و لقمان عوض میشد و در شرایط مادرانه ی ما قرار میگرفتند،هم یعقوب صبرشو از دست میداد و هم لقمان ادبشو! باد پاییزی ب جز حس و هوای عاشقانه ش،ارمغان دیگه ای هم داره ک اصلا خوشایند نیست.اونم مرکب سواری دادن ب ویروسهای مختلفه! دو-سه روزی میشه ک سرما خوردم و علیرغم تمام اقدامات امنیتی-سلامتی از قبیل اسفند دود کردن و گذاشتن پیاز در اقصی نقاط خونه و ..... محیا خانوم هم داره علایم سرماخوردگیو نشون میده! دیالوگهای ویروس دار مادر و دختر: محیا: سرفه من: آخیییی دردت ب جونم عزیزدلم محیا: سرفه الکی من: مامان فدات شه عسل مامان محیا: بازم سرفه الکی من: قربونت...
19 مهر 1392

نه ماهگیت مبارک گل من!

انگار همین دیروز بود ک بعد از دیدن نتیجه ی مثبت بیبی چک،از خوشحالی جیغ میکشیدم و اشک میریختم!!یادم نمیره ک با چه لحنی ب باباییت گفتم:واااای نه ماه باید صبر کنم؟!؟....نه مــــــــــــــــاه؟!؟خیـــــــــــلی زیاده!! و چقدر زودگذشت نه ماهی ک فکر میکردم یک عمر زمان میبره!وچقدر زود شیرین عسلم نه ماهگیشو پشت سر گذاشت. دیشب سردرد شدیدی داشتم.بابایی داشت سرمو ماساژ میداد .تو کنار اسباب بازیهات،مشغول تماشای تلویزیون بودی،یه لحظه برگشتی و دیدی دست بابایی روی شقیقمه!با سرعت نور بر ثانیه خودتو رسوندی و باعجله دست بابارو از سرم دور کردی!خندیدیم و سعی کردیم با گفتن:بــــه بـــــــــه و نــــــــــــازی نــــــــــازی متوجه بشی اینکارو دوس...
19 مهر 1392

سه صبح دوری!!

4شنبه و 5شنبه و جمعه از ساعت 8 تا 13 یه دوره ی ضمن خدمت سه روزه داشتیم(ب مناسبت عوض شدن کتاب زبان انگلیسی) از ساعت11 ب بعد،راندمان مغزیم یه چیزی تو مایه های صفرمطلق بود!!آخه همه ی فکر و ذهنم پیش تو بود.فقط صدای خنده های شیرینتو میشنیدم و دلم واست یه ریزه شده بود. خداروشکر دختر خوبی بودی و بابایی رو اصلا اذیت نکردی. البته چهارشنبه شب،خونه مامان جون بودیم و ساعت10ک برگشتیم توی ماشین خوابیدی و 12 بیدار شدی و این آغاز یه شب بیخوابی واسه هممون بود!!تازه ساعت6 صبح خانوم خانوما خوابش برد و من فقط فرصت کردم از6 تا7/5بخوابم و سریع خودمو ب کلاس برسونم! اینجا ساعت3صبحه(همون صبح کذایی) فردا هم نوبت دندونپزشکی دارم و بازم...
23 شهريور 1392