محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 8 سال و 20 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

شما مرا جان و جهانید😍♥️🥰

خونه دایی

عید فطر نتونستیم ب دایی کمال سر بزنیم.واسه همین تصمیم گرفتیم قضایِ بازدید عیدو ب جا بیاریم. ب اصرار دایی و زن دایی،دیرکردِ این بازدید و با چند روز موندن جبران کردیم. الحق ک دایی و زن دایی و مصطفی سنگ تموم گذاشتن و حساااااابی بهت خوش گذشت. بعد از ظهرِ اولین روز رفتیم خانه ی بازی   شب هم رفتیم فلافل لشکر و بستنی قدس     هیولایِ کی بودی تو؟         پیتزای خوشمزه ی زن دایی ب افتخار محیاگلی                 باز هم بازیکده           ...
18 شهريور 1396

پایان مسافرت تابستان ۹۶

کلی سبک و سنگین کردیم ک چطور راضیت کنیم برگردیم خونه از یه طرف دلت واسه خونه و اسباب بازیات تنگ شده بود و از طرف دیگه دوست نداشتی از دوستات جدا شی صبح توی خوابِ ناز بودی ک راه افتادیم.وقتی بیدار شدی گفتیم ک دوستات قبل از ما برگشتن خونه هاشون و قائله ختم بخیر شد 🏻 ناهارو توی پارک ملت دامغان صرف کردیم.   بعد از غذا اصرار داشتی نیازی ب شستن دست و صورتت نیست(تا بیشتر بتونی بازی کنی )این عکس سندی بود ک بهت نشون داد لازمه صورت قشنگت شسته بشه ️     شامو مهاجران صرف کردیم و تونستیم بابارو متقاعد کنیم ک شب اتراق کنیم و بقیه ی مسیرو فردا بعد از ظهر ادامه بدیم ک گرمای ظهر خوزستان هم اذیتمون نکنه. &nbs...
31 مرداد 1396

مشهد۹۶

عصر روز چهارشنبه ۱۸مرداد رسیدیم مشهد.وااای ک چقدر خوشحاااال بودیم.   سومین سفر ب مشهد من و بابایی و دومین زیارتِ نازنین دخترم،محیاگلی                     دومین شبی ک مشهد بودیم،رفتیم زیارت و تا صبح حرم موندیم و دعاگوی همه ی عزیزان بودیم                         خیلی جالب بود،با اینکه همه ی روزای سفر خوش گذشته بود و لذت برده بودیم اما حال و هوای مشهد و زیارت چیز دیگه ای بود.انگار خونه ی یه دوست قدیمی و مهربون مهمون...
27 مرداد 1396

جاده اسالم۹۶

دوشنبه ۱۶مرداد از خلخال ب سمت بندر انزلی ب راه افتادیم.   جاده ی اسالم بینظیر بود.                     این حیوونکی رو کنار جاده دیدیم،اونقدر گرسنه بود ک حتی فرصت نمیداد غذا ب زمین برسه و تند و تند لقمه هارو میخورد.         بین راه بلال خوردیم ک بلال شیرین ب مذاق تو و بابا خیلی خوش نیومد و بلال خودمونو ترجیح دادید         اسم این هاپوی کوچولو ب گفته ی صاحبش جکسون بود ک حسابی تورو مشغول کرد.           ...
18 مرداد 1396

خلخال۹۶

شروع سفر خلخال کمی نفس گیر بود(توی پست قبل مفصل توضیح دادم) خدارو شکر شب تونستیم استراحت کنیم و روز یکشنبه ۱۵ مرداد قبراق و سرحال رفتیم ازناو       جای خیلی باصفایی بود         با یک تکه چوب حسابی سرگرم شده بودی،مینداختیش توی آب و وقتی جریان آب میبردش،با عجله میدویدی و میگرفتیش                 تویِ این آلاچیقها با دیانا خاله بازی میکردی                         بعد از صرف...
16 مرداد 1396

الهی شکر

شنبه۱۴مرداد از زنجان ب سمت تبریز ب راه افتادیم.کلی مردد بودیم ک از جاده ی قدیم بریم یا جدید!!بالاخره تصمیم گرفتیم از جاده قدیم بریم!دو راهی تبریز و خلخال بودیم ک کاااملا یهویی نظرمون عوض شد و تصمیم گرفتیم بریم خلخال و اردبیل!! هوا عااالی بود و مناظر فوق العاده   حوالی ساعت ۱۱و ۳۰ بود ک یه پراید جلوی ماشین ترمز گرفت و بابا مجبور شد یهو ترمز کنه.ترمز گرفتن همان و شنیدن صدای افتادن چیزی و ب دنبالش صدای "آخِ"محیاگلی همان!! فوری برگشتیم ببینم چی شده ک دستتو از روی پیشونیت برداشتی و در عرض چند ثانیه یکطرف صورتت پر از خون شد!! خدااااایِ من،نمیدونستیم چی شده،اونهمه خون از کجاست....فوری پیاده شدیم و بغلت کردم و سعی کردم ...
15 مرداد 1396

زنجان ۹۶

سه شنبه ده مرداد از لالجین بطرف زنجان راه افتادیم.ناهار توی پارک توی شیرین سو صرف کردیم.عصر رسیدیم زنجان. روز بعد ناهار کوه گاوازنگ یا ائل داغی بودیم.   گل دخترکم همون اول آب بازی کرد و لباساشو عوض کردم             با یه تکه نخ و پلاستیک، بادبادک ساختیم.ک ایده ی ساختش از خاله شهلا بود                 هوای زنجان سردتر از همدان بود،طوری ک شب توی چادر سرد بود.هرچند واسه ما خوزستانیا تجربه ی این هوا توی مردادماه عااااالی و دلچسبه این عکسو صبح ازت گرفتم نفسم     &nbs...
14 مرداد 1396