حسام نگو طلا بگو😍
حسامِ شیطون و شیرین زبونم، انرژی مثبت خونست
پایه ی پیاده رویها و بیرون رفتنام شده❤️

فشن دیزاینر خوبی هم هست 🤭❤️
دیشب این لباسارو پوشیده بود و شده بود امام حسین🤭


اون شال روی صورتش هم نورِ امامته😅❤️

توی مهد باشون سرود کار میکردن.یه قسمت از سرود میگفت:یابن الحسن عنایتی بر ما فقیران....
حسام گفت به خاله کوثر گفتم: من ک فقیر نیستم، من پولدارم😅❤️
خاله کوثر هم خیلی قشنگ جوابشو داده بود و گفت منظورش اینو چون امام زمانو نداریم فقیریم

توصیفات بهشتو ک شنیده بود گفت : مچ خدارو گرفتم، فهمیدم بهشت چجوریه!!!😁❤️

توی عکس بالا، اولین بار بود ک یکی از همکلاسیاش اومده بود خونمون.امیر علی نصاری یه پسر مهربون و باادب
گفت اسم مادر امیرعلی، ابوحسامه!!!😵
کاشف به عمل اومد، اسمش ابتسامه😂
ازم پرسید چرا شیر سلطان جنگله؟
قبلا توی نت چندتا دلیل جالب خونده بودم، براش توضیح دادم
یکیش این بود ک شیر وقتی حیوونی شکار کنه، ب اندازه ی خودش میخوره و بقیه ی شکارشو میذاره بقیه ی حیوونا بخورن....
فرداش موقع ناهار، نصف غذاشو هل داد وسط سفره و با قلدری گفت: این بقیه ی غذامو میتونید بخورید، چون من سلطان این خونم!!!😂😂❤️❤️

واسش مغز تخمه آفتابگردان مزمز گرفتم،
گفت نمیخورم حالم بهم میخوره!!
پرسیدم چرا؟؟؟ گفت آخه دهنیه اون آقاهست که تخمه رو پوست گرفته!!😂❤️

وقتی باش پاسور بازی میکنم،وقتی کل کل میکنیم بهش میگم عجله نکن جوجه رو آخر پاییز میشمارن😁💪🏻
دیروز میگفت: مرغارو آخر پاریز میشمارن!!😂❤️

از حیاط اومد و با هیجان گفت: یه مگس شیر بزرگ دیدم!!!🤔
خودش یه مکث کرد و متوجه اشتباهش شد و سریع اصلاحش کرد و گفت: خرمگس🤭🤭😘😚

داشت شعر میخوند:
بعد از علی حسن بود، دم بسته در چمن بود
صل علی محمد صلوات بر محمد
من و محیا از خنده روده بر شده بودیم😂😂
چند دقیقه طول کشید تا بتونم خندمو بس کنم و بگم: گلدسته در چمن بود😂
بازی ک میکنه حسابی توی نقش فرو میره😍
اینجا گاندی شده بود😚

خندشو ب زور کنترل میکرد و میخاست جدی باشه🤭❤️

و بالاخره جدی شد😁❤️

اینجا هم یار امام زمان شده بود🤭❤️

الهی دورش بگردم ک جونم به جون خودش و محیا بنده❤️😍
الهی مرغ آمین به همه ی آرزوهای قشنگتون آمین بگه😍🙏🏻




حسام نگو طلا بگو😍 
