آنیکا
جریانی داریم با این آنیکایِ شما![]()
پارسال ک دوست بابا دو تا بلدرچین واست آورد حسابی باهاش مشغول شده بودی و دوستشون داشتی.
یکیشون تونست پرواز کنه و رفت،یکی دیگه هم جان ب جان آفرین تسلیم کرد و ما بهت گفتیم اونم پرواز کرده و رفته پیش دوستش.(حالا هر وقت اینو بخونی حقیقتو متوجه میشی
)
![]()
تا چند وقت واسشون سوگواری کردی و گررررریه ک دلم واسشون تنگ شده.
بعد از اونم همیشه دلت بلدرچین میخواست
بابا واست دوتا مرغ عشق خوشگل خرید تا از فکر بلدرچین بیای بیرون.(امید و آرزو
)

اما فایده نداشت و بازم بلدرچینو بیشتر دوست داشتی(بگفته ی خودت چون میتونی بغلش کنی و باهاش بازی کنی)
تا اینکه یه روز ک سالادالویه درست کرده بودم و با هم رفتیم نون باگت بخریم،یه ماشین دیدم ک بلدرچین میفروخت.
اول ازت قول گرفتم ک اگه گم شد یا مرد یا پرواز کرد و رفت نباید غصه بخوری و بعد ب انتخاب خودت یه سفیدشو خریدیم و اسمشو گذاشتی آنیکا.
یه عااااااااالمه خوشحال شدی.چند روز باهاش حسابی خوش بودی تا اینکه آبادان عروسی جعفر پسر خاله دعوت شدیم.
ظهر بابا ک داشت ماشینو دم در تمیز میکرد حواسش ب در نبود و بلدرچینت رفت![]()
![]()
طفلکی بابا فوری بهم زنگید و گفت چی شده.(هر دو تامون خونه بودیم ولی میخاست تو متوجه نشی از بیرون زنگید
)
بهش گفتم برو یکی بجاش بخر محیا ول کن نیستاااا![]()
گفت فردا صبح!!
ده دقیقه نگذشته بود ک خواستی بزی سراغ آنیکا!!!سریع بساط ناهارو گذاشتم و حواستو پرت کردم ک نری.ناهارتو سریع خوردی و پاشدی غذای آنیکارو بدی![]()
دیدیم اینجوری فایده نداره![]()
بهت گفتیم ک چون شب دیروقت از عروسی برمیگردیم و ممکنه گربه بیاد سراغش،بابا آنیکارو داد جمال مغازه تا مراقبش باشه!
و این شد شروع یه فاز جدید از لواپیسات؛نکنه بچش اذیتش کنه،نکنه اونجا گربه بخورش،نکنه گم شه،نکنه دیگه نیارتش!!!
خلاصه بابا لباس پوشید و رفت بعد از کلی گشتن،یه دوره گرد پیدا کرد و یه بلدرچین مشابه آنیکا خرید![]()
![]()
این خان هم بخیر گذشت
عروسی هم حسابی بهت خوش گذشت![]()




تا اینکه دیروز.....![]()
امسال تدریس هفتم دارم.بعد از اینکه همه ی حروف الفبارو یاد گرفتن واسشون جشن گرفتم.

چون موسسه تعطیل بو،تورو هم همراه خودم بردم.

وقتی میخاستیم بریم در باز مونده بود و آنیکای۲ ناغافل رفته بود![]()
![]()
از مدرسه ک برگشتیم طبق عادتت فوری خاستی بری سراغ آنیکا....بازم سرتو گرم کردیم و رفتیم سالن ارشاد مراسم شب یلدا
بمحض برگشتن هم باز رفتی دنبالش....اینبار بهت گفتم ک ما ک رفته بودیم در باز مونده بود و ....دیدم چشمات پر اشک شد!!گفتم ک عموجمال اونو دید و بردش خونشون![]()
![]()
![]()
شب کلی بیقراری کردی و میگفتی بدون شب بخیر ب آنیکا خوابت نمیبره![]()
صبح بابا با کلیییییییی زحمت تونست یه آنیکای دیگه واست پیدا کنه![]()
از وقتی بیدار شدی،هزار بار سراغشو گرفتی و دم در منتظر بابا نشسته بودی![]()
اینبار اما بمحض دیدنش گفتی اینکه آنیکا نیس!!!!!
از ما اصرار و از تو انکار!!![]()
![]()



بعد ک قانع شدی گفتی پس چرا زیر چشمش سیاه شده؟چرا اینقدر بزرگ شده؟چرا صداش اینجوری شده؟چرا پر زیرش بیشتر شده و یه عالمه تفاوت جزیی ک فقط خودت دقت کرده بودی![]()
ما هم همه رو یه جورایی توجیه کردیم تا بلکه آنیکای سوم مقبول بیفته![]()
ک خدارو شکر کمابیش قانع شدی و پذیرفتی![]()



فعلا ک حسابی باهاش مشغول شدی
خداکنه عمر و وفای این آنیکا بیشتر از دوتای قبلی باشه و مدت طولانیتری کنارمون بمونه![]()
![]()
![]()




آنیکا 

