قورمه سیاه😁
حسام به قرمه سبزی میگه:خورشت سیاه!!!😁ب خاطر رنگ خورشت،البته شایدم پیشگوی خوبیه!!!!😂 محیا عاشق قرمه سبزیای منه و میگه هیچ قرمه سبزی مثه قرمه سبزیای من نمیشه.(قربونش برم درباره ی استامبولی،ته چین مرغ، سالادالویه و سالاد پاستا و تقریبا همه ی غذاهام همینو میگه😁😍🥰) شب با خاله صدیقه تلفنی گپ میزدیم ک گفت ناهار فرداش قرمه سبزیه! بعد از قطع تماس منم مشغول پخت قرمه شدم..... همزمان هم مشفول شستن ظرفا شدم. بچه ها after dinner گشنشون شده بود ، ماکارونی سریع واسشون آماده کردم بعد از صرف شام سری دوم،رفتیم لالا توی رختخواب ب این فکر کردم که شعله ی زیر قرمه رو خاموش کردم آیا؟؟و دقیقا یادم افتاد که خاموش کردم!!!!! صبح با صدای خش ...
نویسنده :
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
15:15
روز مادر ۱۴۰۱
اوایل ازدواجمون کلی مناسبت داشتیم واسه تبریک و هدیه😉💞 ماهگردهای ازدواج، سالروز آخرین خواستگاری،عقد،تولد،ولنتاین و .... به روز مادر که رسیدیم به عدنان گفتم بیا روز پدر و مادر به همدیگه هدیه ندیم،تبریک بگیم، بریم واسه پدر و مادرمون و بذاریم بچه هامون هر وقت بزرگ شدن خودشون اینروزو واسمون جشن بگیرن😉 اونموقع که این حرفو زدم واسم خیلی دور بود روزی که بچه دار شیم،بچمون بزرگ شه و بتونه خودش هدیه بگیره😍 و حالا به لطف خدا..... محیای مهربونم،دختر یکی یه دونه ی نازم اونقدر بزرگ شده که خودش تدارک روز مادرو دید،با پولای خودش برام کلی هدیه ی خوشگل گرفت💞😘😍🥰 خدا میدونه چقدررررررر خوشحال شدم،از خوشحالی چشام پر اشک شده بود😍😍😍 چقدر ای...
ما قوی تر از کروناییم.💪
باید قوی باشم... اما میترسم.... کاش روزی برسه که با هم این نوشته رو بخونیم و حس و حال اینروزها رو واستون تعریف کنم.... کاش عمرمون قد بده! میترسم.... خیلی میترسم.... بیشتر از اون روزی ک ایران تحریم شد،بیشتر از روزی ک ترامپ تهدید کرد و گفتند جنگ میشه،بیشتر از روزی ک گفتند قراره سیل و زلزله بیاد میترسم چون شهر قم ک مرکز بیماری کرونا بود قرنطینه نشده.چون خوزستان داره گرمتر میشه و خیلیها ب اینجا میان تا از ویروس در امان باشند درحالیکه خودشون ناقل این ویروسند! میترسم چون ب کادر درمانی اعتمادی ندارم میترسم چون مدیریت بحران در ایران،با سوءمدیریتش ب گسترش بحران دامن میزنه میترسم چون زندگی بعد از گرفتن مادرم،در نظرم بیرحم و ستمگره.... میترس...
نویسنده :
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
3:18
می ترسم!
مادرِ پا شکسته!😊
ساعت ۱۸ و ۳۰ روز جمعه۲۹ آذر،در حالی ک حسامو بغل داشتم،توی حیاط خلوت خونمون لیزخوردم و فقط فرصت کردم مراقب باشم حسام چیزیش نشه و از خودم غافل شدم! یه لحظه بود!بعدش درد وحشتناک مچ پام،گریه ی حسام و جیغهای محیا ک از دیدن من روی زمین ترسیده بود و نفسی ک بخاطر درد زیاد پام بالا نمیومد!😣 نتیجه ی این سقوط آزاد شکستگی استخوان بیرونی نزدیک مچ و آسیب جدی ب مفصل مچ پای چپم بود! ماهشهر ک رفتیم چون همه ی متخصصها تعطیل بودن،پامو موقتی آتل گچی گرفتند.سوئیچ ماشینو پیدا نکردیم و عمومحمودو زحمت دادیم.عباس پسر خاله همراهمون بود. روز شنبه رفتیم متخصص.پامو گچ گرفت و گفت بعد از یه هفته درباره ی عمل کردن یا نکردن مغصل پام تصمیم میگیره!😓 حالا ای...
نویسنده :
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
12:48
روزهای بنزینی!
محیا و حسامم،دلبرکان شیرینم،حال روزهای اخیرمان چندان تعریفی نبود! امیدوارم روزهای آتی روزهای پر از امید و پر از خبرها و اتفاقهای خوب برای همه باشه.💟 سیاسی نوشتن نه کار منه و نه علاقه ی من!!اما گاهی این سیاستِ سیاه و تودرتو آنقدر همه جای زندگیمان ریشه و شاخه میدواند ک هر گله ای از هرموضوعی کنیم ممکن است متهم شویم ب سیاسی گفتن و نوشتن!!!! اما خلاصه و غیرسیاسی مینویسم تا روزی ک بزرگتر شدید از حال و روز مردمم در این روزگار باخبر باشید: نرخ بنزینی ک سال ۸۶ لیتری ۱۰۰تومن بود بتدریج زیاد شد و سال ۹۴ به ۱۰۰۰تومن افزایش پیدا کرد. قرار شد سود حاصل از این گرانی صرف بهتر شدن وضع معیشتی مردم شود!! صبح روز جمعه ۲۴ آبان بدون هیچ اطلاع یا زمینه ی قبلی...
نویسنده :
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
12:40









