محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 8 سال و 17 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

شما مرا جان و جهانید😍♥️🥰

ثبت نام کتاب کلاس اول حسام😍

الهی دورت بگردم حسامم، عزیزم، جانم😍♥️ امروز بعد از ناهار متوجه شدم مدیرتون توی گروه پیام داده اسم تو هم توی لیست بود😍 اینقدر از دیدن اسمت ذوق کردم ک هزار بار بوسیدمت و گفتم الهی مادر به فدات، تو کِی اینقدر بزرگ شدی😍😍🥹🥹 انگار همین دیروز بود ک نی نی بودی توی بغلم♥️😍🥹 الهی من دورت بگردم چ حس شیرینیه دیدن بزرگ شدن پاره های تنم♥️😍 محیا گفت مامان بغضی شده!! 😅 ب اشکی ک داشت از چشمم میومد اشاره کردم و گفتم دیگه بغض نیس😂😅♥️ در حالی ک قربون صدقه ی هردوتاشون میرفتم کتاب حسامو سفارش دادم😍 انشالله راه موفقیت براتون هموار باشه عزیزای من، انشالله هر روز زندگیتون قشنگتر و بهتر از ...
9 تير 1404

حسام نگو طلا بگو😍

حسامِ شیطون و شیرین زبونم، انرژی مثبت خونست پایه ی پیاده رویها و بیرون رفتنام شده❤️ فشن دیزاینر خوبی هم هست 🤭❤️ دیشب این لباسارو پوشیده بود و شده بود امام حسین🤭 اون شال روی صورتش هم نورِ امامته😅❤️ توی مهد باشون سرود کار میکردن.یه قسمت از سرود میگفت:یابن الحسن عنایتی بر ما فقیران.... حسام گفت به خاله کوثر گفتم: من ک فقیر نیستم، من پولدارم😅❤️ خاله کوثر هم خیلی قشنگ جوابشو داده بود و گفت منظورش اینو چون امام زمانو نداریم فقیریم توصیفات بهشتو ک شنیده بود گفت : مچ خدارو گرفتم، فهمیدم بهشت چجوریه!!!😁❤️ توی عکس بالا، اولین بار بود ک یکی از همکلاسیاش اومده بود خونمون.امیر علی نصاری یه پسر مهرب...
3 خرداد 1404

پایان پیش دبستانی حسام ♥️

پیش ۲ حسام نازنینم هم به پایان رسید😍 روز یکشنبه حسام رفت روستا و با علیرضا رفته بود مدرسشون، ب همین دلیل از تعطیلی مهد و تاریخ جشن بی خبر بودیم، تا اینکه روز دوشنبه با درب بسته ی مهد مواجه شدیم😁 حسام همراهم اومد مدرسه و خاله کوثر این پیامو داد: ساعت ۵ توی بی برقی حاضر شدیم و رفتیم سالن ارشاد🤩 با حضور خادمان حرم امام رضا(ع) حسابی غافلگیر شدیم با شعر و آهنگ و حرفای قشنگ بچه هارو خوشحال کردند بعد از رفتن خادمهای حرم، یه نمایش بامزه مخصوص سن بچه ها، اجرا شد ک بچه ها کلی خندیدن بعد از صحبتهای خاله کوثر، بچه ها سرود خوندن آهنگ سرود کمی غمگین بود و درباره ...
20 ارديبهشت 1404