محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 8 سال و 18 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

شما مرا جان و جهانید😍♥️🥰

شب زنده داری!!

  چهارشب پیش همراه بابا و عمه رفتید پارک.تا دیروقت پارک بودید.وقتی برگشتی سرحال نبودی،اون شب تا صبح بی تابی کردی و همون شب استارت ناخوشیت زده شد!سرماخوردی بانضمام سرفه و گوش درد!! آویشن عسل سرماخوردگیت و پیاز درد گوشتو بهتر کرد ولی از اون شب تا الان نتونستی یه شب هم راحت بخوابی.هرچند من و بابا هم نخوابیدیم اما خستگی و بیخوابیِ ما،فدای یه تارِ مویِ گل دخترمون.تو سالم و سرحال باش،ما حاضریم تا آخر دنیا هم ، شبها کنارت بیدار بمونیم! الانم کنارت نشستم و با بغض مینویسم.خدایااااا محیای من همه ی زندگیِ منه.تورو ب ذات کبریاییت قسم میدم بلاهارو از دخترم دور نگه داری.من طاقت دیدن ناخوشی محیارو ندارم همه ی ناخوشیها و بیماریها رو ب من...
8 خرداد 1396

روغن محیا😃

  وقتی یه برند با نام محیا میبینیم،یه حسی پیدا میکنیم ک انگار ما صاحب اون برندیم یا بعدها قراره سهامشو ب نام محیامون بزنن یکی از همین حس خوبارو دیشب بابایی بعد از دیدن این روغن پیدا کرد فقط هم بخاطر اسمش خرید و تو هم اصراررر ک عکس بگیر و واسه خاله ها و عاطفه بفرس📸 خاله محبوبه با دیدن عکست گفت:"عزیزدلم باید مربای محیا میساختن نه روغن محیا... شیرین من "(دقیقا عین پیامشو کپی پیست کردم ) ...
5 خرداد 1396

جشن پایان دوره تحصیلی ۹۶-۹۵

  روز یکشنبه ۳۱اردیبهشت ۹۶جشن پایان دوره ی محیاطلای من بود     از فروردین 95 دانش پژوه موسسه ی کودک خلاق بودی.نحوه ی آشناییمون با موسسه و اینکه چطور رفتی یه پست جداگونه میطلبه ولی از بین مربیهای مهد خانم عاطفه محمودی رو دوست داشتی و از اونجاییکه خانم محمودی مربی پیش دبستانی بودن و شما هم حاضر نبودی بری کلاس دیگه!!یه سالو با بچه های پیش دبستانی گذروندی اولش نگران بودم نکنه سختت باشه و اینکه چون بچه ها ازت بزرگترن و زودتر یاد میگیرن اعتماد بنفست کم بشه!!ک خانم محمودی خیالمو راحت کرد و گفت محیا اونقدر باهوشه ک زودتر از اونا مطلبو میگیره و برای اینکه مطالب پیش واست تکراری نشه بجای مشق و حروف نقاشی میک...
4 خرداد 1396

جشن پایان تحصیلی آجی!😉

بدون شک عزیزترین کسی ک بعد از مامان و بابات عاشقشی،عمه امله...بینهاااااااااایت دوستش داری و بهش میگی اجی امل و واقعا هم مثه یه خواهر دوسش داری و خدارو شکر ک این احساس دوطرفه س و عمه امل هم خیییییییلی دوستت داره ️ دیروز جشن پایان دوره ی کارشناسی عمه امل توی دانشگاه خرمشهر بود.ساعت 3 ظهر راه افتادیم سمت خرمشهر و تفریبا 5 بعداز ظهر رسیدیم       حسابی ذوق دیدن عمه امل رو داشتی و برای دیدنش لحظه شماری می کردی.     خیلی ب هممون خوش گذشت. بزرگترین دلیل خوشحالیت این بود ک عمه املو میدیدی و قرار بود همراهمون بیاد خونه و چند روزی کنارمون بمونه     خیلی خوشحالم ک عم...
4 خرداد 1396

سفرنامه ی تهران 96

  اولین سفر بدون بابایی رو با من و همکارام تجربه کردی. یه تجربه ی شیرین و به یادموندنی ک صدالبته جای بابا سبز بود و اگه اونم بود خیلی بیشتر خوش میگذشت. خیلی وقت بود دوست داشتم برم نمایشگاه کتاب اما بابا ک معون مدرسه س براش مقدور نبود.امسال دلو زدم ب دریا و تصمیم گرفتم همراه دوستان و همکارام برم تهران.خداروشکر بابا از تصمیم استقبال کرد.تنها نگرانیش تو بودی...می ترسید اذیت بشی یا اذیتم کنی ک خدارو شکر هیچکدوم نشد. تا لحظه ی آخر خبر نداشتی ک قرار نیست بابا همراهمون باشه.توی خونه چندبار سعی کرده بودم بهت بگم اما بغض و اصراری ک میکردی منصرفمون میکرد.     برای رفت بلیط قطار گرفتیم...
28 ارديبهشت 1396

پای در رفته ی بابایی

    در گیر و دار مراسم ختم یکی از آشناهای بابا بود ک بابا از پله های خونه ی عموت زمین خورد و پاش دررفت   روز چهارشنبه ۲۱فروردین پاشو جا انداختن و مجبور شدن گچ بگیرن   تو خیلی گریه کردی و میگفتی الان بابای عزیزمو آمپول میزنن   میخاستم از ناراحتی درت بیارم و جو رو شاد کنم بهت گفتم خیلی خوب میشه پاشو گچ بگیرن،یه عااالمه مهمون میاد(تو عاشق مهمون اومدن و مهمونی رفتنی)میتونیم روی گچ پاش نقاشی بکشیم و ....  این ترسیمات آینده تونست حالتو بهتر کنه   تا یه هفته هرشب چند گروه مهمون داشتیم،غروب ک میشد با خوشحالی منتظر مهمونای اون شب میموندی بعد از سه هفته دوشب پیش یعنی چهارش...
15 ارديبهشت 1396

نوروز96

  استارت گردشهای نوروزی قبل از خود تعطیلات زده شد و جمعه 27 اسفند رفتیم دیلم و علاوه بر خریدهای متفرقه یه چادر مسافرتی فقط و فقط بخاطر اصرارهای گل دخترم خریدیم.     آخرین ناهار سال95 همه ، خونه ی بابابزرگت جمع شدیم. سر سفره بودیم ک سال تحویل شد.ما هم ک این پیش بینی رو کرده بودیم توی سفره ی ناهار هم بساط هفت سین گذاشتیم   . با اینکه خودمون توی خونه سفره هفت سین چیده بودیم ولی خونه باباحاجی هم سفره هفت سین گذاشتیم و شد سومین سفره ی هفت سینمون . دور سفره نشستیم و باباحاجی واسه هممون دعاهای قشنگ کرد.   سفره هفت سین ما:     &nbs...
20 فروردين 1396

حرفی و کلامی....

آخ ک چقدر دلم یه تنبلی تپل و درست و حسابی میخواد!!روی مبل لم بدم و در حالی ک دارم یه عااالمه هله هوله میخورم یه فیلم سرد و جشنواره پسند ببینم و بخاری رو هم زیاد کنم و ذره ای هم نگران مرتب بودن خونه نباشم!! یادم نمیاد آخرین باری ک تنبلی اساسی کردم کی بود...ولی خوب یادمه ک با اومدن مهمون سرزده چقدررررر خجالت زده شدم و لذت اون شلختگی چطور از بین رفت!! نیم ساعت دیگه باید برم محیارو از موسسه بیارم.دیشب خوب نخوابیدم.محیاگلی چندبار بیدار شد و بردمش دست ب آب.شیفت صبح بودم و فرصت استراحت نداشتم. اما دوست داشتم بیام و اینجا بنویسم.چرا؟؟؟خودمم درست نمیدونم ولی نوشتنو خیلی دوست دارم مخصوصا اگه توی وبلاگ یکی یه دونه ی خودم باشه  ...
6 بهمن 1395

چهارسالگیت مبارک،قشنگترین بهونه ی زندگیم!

  محیای عزیزم،تولد "تو" تولد من است!!چون زندگی من با آمدن "تو" آغاز میشود همه ی هستیِ من!   عزیزترینم،سالروز زمینی شدنت مبارک باشه. امسال باز هم سعی کردم جشن تولدت متفاوت از سالهای قبل باشه.ب پیشنهاد خودت،جشن چهارساله شدنتو توی مهد(موسسه کودک خلاق) برگزار کردیم.     یه عاااالمه ب تو و دوستات خوش گذشت.         یه هفته قبل از جشنت،با هم واسه سفارش کیک رفتیم.وقتی بهت گفتم قراره عکس خوشگل خودتو روی کیک چاپ کنن اولش مخالفت کردی ولی وقتی متوجه شدی خوراکیه و میتونی عکسو بخوری خیلی واست جالب ...
27 دی 1395