محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 8 سال و 22 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

شما مرا جان و جهانید😍♥️🥰

آبله-آبله😀

در حالی که بیصبرانه منتظر بودیم برای اولین بار ”بابا“ و ”ماما“ و ”دَ دَ“ ازت بشنویم و تو همچنان در دنیایِ ” اَقو“ و ”آغا“ سیر میکردی،با یه کلمه ی جدید حسااابی غافلگیرمون کردی!😀😘 هفدهم خرداد بود که من و محیا و بابا اصرارت میکردیم ک حداقل! بگی بابا!!😅 تو هم احتمالا توی رودرواسی!به اذن خدا زبون باز کردی و گفتی:”آبله،آبله!!“😂😀😘 بیشتر از دو-سه ساعت دائم تکرارش میکردی و با هربار ”آبله،آبله“گفتنت،ما از خنده ریسه میرفتیم و تشویقت میکردیم!😀❤ دیگه ول کن نبودی و با خنده و آبله-آبله گویان نگاهمون میکردی و منتظر خنده هامون بودی!😀💋...
23 خرداد 1398

نماز عشق!

نماز عشق میخوانی،جانانم😘😍 وقتی بعد از اینکه نتونستیم حریف حسام بشیم،بردمش یه اتاق دیگه!محیا اومد دنبالمون و گفت:بدون شیطنت حسام،نماز مزه نداره!!😀و خواست ک برگردیم کنارش!😁 محیای گلم،با وجود شیطنتهای حسام،باز هم با حوصله و مهربونی باهاش رفتار میکرد و دلش نمی اومد از خودش برنجونش!😘😘 محیا تا این لحظه ۶ سال و ۵ ماه و ۱۱ روز سن دارد.😘 محمد حسام تا این لحظه ۸ ماه و ۱۳ روز سن دارد.😘 ...
21 خرداد 1398

حس خوبِ قدردانی!

حسِ خوبِ پیام! وقتی بشدت درگیرِ کارِ خونه و بچه ها باشی و این پیام مدیر سابقتو ببینی چ حاااالی میده!😄 مدیر اون یکی مدرسه هم برای اینکه مدرسه ش کلاس بگیرم واسم دوجا سفارش سرویس رفت و آمد داده!😉اما چون قرار نیست برم مدرسش،اونو جدی نگرفتم.😅   و وقتی از مهمونی برگشتی و این پیام دانش آموز سابقتو ببینی،باز هم چ کیفیداره!😊😍 میدونم خیلی لوسه گذاشتنِ این اسکرینها!!!😅😅اما حال خوبو ب اشتراک گذاشتم تا هروقت این صفحاتو ورق زدم و توی برگ برگ خاطرات بچه هام غرق شدم،حسم بهتر و بهتر بشه!😊   سعی میکنم خیلی زود یه پست دیگه بذارم ک این لوس بازیو بشوره ببره!!😀😜     ...
21 خرداد 1398

هشت ماهگی آقاحسام.😘

آقا حسام گلم،نفس مامان،پایان هشت ماهگیت مبارک باشه.😘 واسه این ماه هرکاری کردم بخوابی ک به شیوه ی ماهگردهای قبلیت ازت عکس بندازم موفق نشدم و سریع مینشستی و در میرفتی!😀❤ گل پسرکم توی این یکماه ماهرانه چهاردست و پا میرفتی.برای نشستن هم خیلی جالبه ک اصلا هیچ دوره ای😘 نیازی ب بالشت و تکیه گاه نداشتی و هزار ماشالله خیلی زود یادگرفتی بدون کمک بشینی.از تک پله ی آشپزخونه و حمام هم میتونی بالا بری و پایین بیای👏👏 دومین دندونت هم دقیقا در روزی ک ۸ ماهه شدی جوونه زد.❤ از اواسط ماه،یعنی وقتی ۷ ماه و نیم بودی.دستتو ب وسایل و مبل و ... میگرفتی و ب تنهایی می ایستادی💟 یکی از اداهای جدیدت این بود که،بینیتو از ب...
18 خرداد 1398

دومین دندون آقاحسام😘

دومین مروارید آقاحسام دقیقا در هشتمین ماهگرد تولدش جوونه زد. تا الان که جوونه زدنِ هر دندونش یه پروسه ی طولانی و نسبتا سخت بوده!فکر نمیکردم بین رویش دوتا دندونش یه ماه وقفه بیفته😉 امیدوارم دندونهای بعدی راحتتر جوونه بزنن و گل پسرم اذیت نشه.😘   عکسای بالارو سمانه دخترخاله،توی اولین دورهمی بعد از فوت بی بی،از حسام گرفته بود و واسم فرستاد.😉😘 اینجا بخاطر عوارض قبل از دندون درآوردن،بیحال بودی.الهی مامان ب فداتون ک برای هر دندون چقدر اذیت میشید.❤ این عروسکو یاسمن دخترخاله،توی یه مغازه اصفهان دیده بود.خاله عکسشو توی گروه واتساپ فرستاد و گفت اگه گفتید این عروسک شبیه کیه؟؟!! همه گفتن حساااااام!😂💋❤ &n...
10 خرداد 1398

جام جم

دیشب با بچه ها و آجی امل رفتیم جام جم ماهشهر. از چند روز قبل قولشو ب محیا داده بودیم،چندبار هم قصد کردیم بریم ک نشد.....واسه همین محیا کلی ذوق داشت ک بالاخره داریم میریم.😅 حسامم لابد از ذوقش صندلیو گاز میگرفت!!😅😅 اول رفتیم واسه محیاخانم لباس ژیمناستیک گرفتیم.   بعدشم رفتیم کلبه سحرآمیز و محیا یه عااالمه بازی کرد و خوش گذروند.😘 انگری بردزو واسه بار اول بود بازی میکرد.همون بار اول هم برنده شد.و بن جایزه گرفت.😘 اول فریزبی کمی ترسید.ولی وقتی تموم شد،گغت بازم میخاد سوار شه!😁 حسام هم از اونهمه نور و آهنگ و بچه ها خوشش اومده بود.😁 ...
5 خرداد 1398
1914 17 14 ادامه مطلب

عقد آجی امل!

هرکی محیارو میشناسه،بدون شک از علاقه ی محیا به آجی امل خبر داره! آجی امل یه عمه ی بینظیره ک محیا عاشقشه! اونقدر دوسش داره،ک بهش میگه آجی!و قلبا هم باور داره ک عمش نیست و خواهرشه!😉 چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت،بله برون آجی امل بود.همه کنجکاو واکنش محیا بودند.😅 قبلا هروقت بحث خواستگاری یا ازدواج آجی امل ب میون میومد،محیا بغض میکرد و میگفت آجی هیچوووووقت نباید ازدواج کنه!😁 همه ی نگرانیش هم از این بابت بود که بعد از ازدواج،آجی امل دیگه نتونه زیاد خونمون بمونه!😉 آخه هروقت میرفتیم خونه ی مامان بزرگش،آجی رو با خودش میاورد و چند روز خونمون میموند.گاهی پیش میومد آجی ۲۰ روز خونمون مونده بود و باز هم محیا راضی نمیشد برگرده!😁 علاق...
3 خرداد 1398