محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 8 سال و 25 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

شما مرا جان و جهانید😍♥️🥰

قلک محیاطلا❣

تقریبا یادمون رفته بود قلک داری! یعنی در این حد فعال بودیم ما!😅 تا اینکه چند روز پیش یهو یادم افتاد ک یه قلکی داشتی!بهت گفتم قلکو باز کنیم.اولش گفتی نهههه یادگاری خاله صدیقه س!😅 ولی بعدش ک تورمو ب زبون ساده واست توضیح دادم،قانع شدی!یعنی گفتم اگه پارسال قلکتو میشکوندی میتونستی باهاش یه تبلت بخری اما امسال دیگه نمیشه چون تبلت گرون شده و پولای قلکت تقریبا ثابت مونده!گفتم اگه الان خرجش نکنی سال دیگه باز هم چیزهای کمتری میتونی بخری!!(یعنی تورم خط بطلانی کشید ب فلسفه ی پس انداز!!!😁) هیچی دیگه،امروز قلکتو خیلی ظریف باز کردیم چون میخاستی ظاهرش حفظ بشه و یادگاری بمونه!! کلی ذوق کرده بودی،مخصوصا از اینکه سکه هات زیاد بودن!😁😘 ...
4 مرداد 1398
2321 16 11 ادامه مطلب

نه ماهگی محمدحسام.😘

محمدحسامم ۹ ماهه شده.جییغ دست و هورااااا😀😅 عجب ماهی بود این ۹ماهگی!😉 پر از اتفاقای قشنگ و خاطرات ب یادموندنی😘❤👄 اول از همه از آواها و نیمچه کلماتی ک میگی بگم!😉: ۲۰خرداد یعنی وقتی ک ۸ ماه و ۱۳ روزت بود واسه بارِ اول گفتی بابا🙋💋 ۳شنبه ۲۹ خرداد ساعت ۱و۳۰ دقیقه ی بامداد برای اولین بار گفتی ماما و بعدش ۱۱ بار عطسه کردی!😂😘(نمیدونم چی بو کرده بودی جیگرم) وای وای منو میگی؟توی آسمونا بودم از خوشحالی،میبوسیدمت و قربون صدقت میرفتم و خودمو خوشبخترین میدیدم!😚😍 همون روز هم ساعت ۱۴ گفتی دَدَ و اینو گذاشتیم بحساب آجی محیا و بازم کلی خوشحال شدیم و محیا با ذوق و شوق جیییغ میکشید و بالا و پایین میپرید و خوشحال بود ک اسمشو گفتی!😘 ...
27 تير 1398
1009 24 15 ادامه مطلب

واکسن شش سالگی محیاخانوم😘

محیاگلی واکسن زد چ واکسنی!!😀💉❤ واکسن شش سالگی،یادآور واکسن هجده ماهگیه و برای محیا سنگین تر و دردناکتر از هجده ماهگی بود و نفسِ مامان خیلی اذیت شد.💟 قرارر بود محیا و صفا با هم واکسن بزنن.دائم امروز و فردا کردیم تا اینکه روز چهارشنبه دوازدهم تیرماه رو اوکی کردیم!اما صبح ک بیدار شدم،دیدم خاله لیلا و صفا جا زدن!😀 واسه ناهار ب سفارش محیاگلی پلو میگو درست کردم و ساعت ۱۱ بیدارت کردم ک بریم بهداشت.بهت گفتم صفا نمیاد!خدارو هزار بار شکر خیلی راحت و با شجاعت گفتی اشکالی نداره خودمون بریم واکسنمو بزنم دیگه راحت شم!😁😘 داشتیم آماده میشدیم ک خاله زهرا پیام داد ک ساعت ۷ و نیم صبح واکسن عباسو زده و فیلم واکسن زدنشو فرستادو نوشت از طرف ...
16 تير 1398
6723 22 19 ادامه مطلب

اولین تجربه دندانپزشکی محیا😘

میگن هرچی برای خود میپسندی،برای دیگران بپسند و هر چه برای خود نمی پسندی،برای دیگران هم مپسند! این ”بپسند“ و ”نپسند“ واسه بچه هامون خیلی پررنگتره!😉 من همیشه از دندونپزشکی فراری بودم!(و البته هنوزم هستم...😅) برای همینم اصلا دوست نداشتم دندونهای بچه هام مشکلی پیدا کنن و کارشون ب دندونپزشکی بکشه! اولین باری ک متوجه شدم یکی از دندونهای محیام،یه کوچولو سیاه شده،دور از چشمِ محیا،شام غریبونی ب پا کردم!😅😭 آخه خیییییلی مراقب دندوناش بودم.هرچند الان میدونم دیگه زیادی حساس بودم!😅😆 خدارو شکر محیا ب نسبت همسن و سالاش دندونهای سالمتری داره.دندونهای جلوییش اصلا پوسیدگی یا بدرنگی ندارن و کاملا سالمن.ام...
29 خرداد 1398
1149 24 16 ادامه مطلب

محیاخانومِ کدبانو😘

(محیا) خیلی وقته که ظاهرا مسئولیت مرتب کردن اتاقتو ب خودت سپردیم. البته معمولا مرتب کردن با خودمه و مسئولیتت خلاصه میشه در اینکه:”بعد از بازی،هر وسیله رو سرجاش بذاری!“😉 خب طبیعیه ک با تمام این تخفیفها😉 بازم گاهی اتاقت نامرتب باشه و با توجه به سنت هیچ اعتراضی وارد نیست!😀 وقتی ازت بخام اتاقتو مرتب کنی،اولین حرکتت،کمک خواستن از باباست!😁 در ظاهر قراره بابا فقط کمکت کنه!ولی در واقع،شما فقط نظارت میکنی و بابا همه ی زحمتشو میکشه!😀 البته بی انصافیه اگه نگم خیلی وقتها هم خودت ب تنهایی از پسش برمیای عزیزکم و واقعا هم کارتو خوب انجام میدی.😘   دیروز اتاقت بدجوری بهم ریخته بود. ...
25 خرداد 1398

آبله-آبله😀

در حالی که بیصبرانه منتظر بودیم برای اولین بار ”بابا“ و ”ماما“ و ”دَ دَ“ ازت بشنویم و تو همچنان در دنیایِ ” اَقو“ و ”آغا“ سیر میکردی،با یه کلمه ی جدید حسااابی غافلگیرمون کردی!😀😘 هفدهم خرداد بود که من و محیا و بابا اصرارت میکردیم ک حداقل! بگی بابا!!😅 تو هم احتمالا توی رودرواسی!به اذن خدا زبون باز کردی و گفتی:”آبله،آبله!!“😂😀😘 بیشتر از دو-سه ساعت دائم تکرارش میکردی و با هربار ”آبله،آبله“گفتنت،ما از خنده ریسه میرفتیم و تشویقت میکردیم!😀❤ دیگه ول کن نبودی و با خنده و آبله-آبله گویان نگاهمون میکردی و منتظر خنده هامون بودی!😀💋...
23 خرداد 1398

نماز عشق!

نماز عشق میخوانی،جانانم😘😍 وقتی بعد از اینکه نتونستیم حریف حسام بشیم،بردمش یه اتاق دیگه!محیا اومد دنبالمون و گفت:بدون شیطنت حسام،نماز مزه نداره!!😀و خواست ک برگردیم کنارش!😁 محیای گلم،با وجود شیطنتهای حسام،باز هم با حوصله و مهربونی باهاش رفتار میکرد و دلش نمی اومد از خودش برنجونش!😘😘 محیا تا این لحظه ۶ سال و ۵ ماه و ۱۱ روز سن دارد.😘 محمد حسام تا این لحظه ۸ ماه و ۱۳ روز سن دارد.😘 ...
21 خرداد 1398