محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 8 سال و 20 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

شما مرا جان و جهانید😍♥️🥰

بیست و نه ماهه شدنت مبارک نفسم

محیاطلای من بیست و نه ماهگیشو هم بسلامت پشت سر گذاشت.خدارو هزاربار شکر ک منو لایق مادری این فرشته ی کوچولو و لجباز دونست.فرشته ای ک حاضرم جونمو فدای خنده های شیرینش کنم. شیرین زبون شدی.هرکی چند ساعتی رو باهات بگذرونه شیفته ی شیرین زبونیات میشه. وقتایی ک خاله بازی میکنیم و تو میشی مامانِ من،تکه کلامت خطاب ب من اینه:"عزیزگلم" و من عااااااشق لحظه ایم ک واسم مادری میکنی و سرمو میذارم روی پاهات و تو میگی:"بخواب عزیزگلم،استراحت کن."محیایِ من،انشالله تو هم یه روز مادر میشی و این لذتو میچشی و میبینی چقدر مست و سرخوشت میکنن این لحظاتِ وصف نشدنی!! چندر...
19 خرداد 1394

موهای قشنگ دخترم.

دقیقا یادم نیست اولین بار کی از طرف عموجمال  ملقب ب "موفرفری" شدی!!اما خوب یادمه اولش حسابی جاخوردی.انگار تابحال به حالت موها دقت نکرده بودی و متوجه تفاوت موهای افراد نشده بودی.بعد از اون بود ک نسبت ب موهات حساس شدی و این شوخی عموجمال توی کل خونواده و فامیل معروف شد!! حالا دیگه "موهات صافه" در نظرت یه تعریف تمام عیار از تمام خوبیهاست و "موهات فرفریه" یه لقب بسیار ناشایست و خصمانه!! هرروز موهاتو شونه میزنی ک یه وقت عموجمال نگه موهات فرفریه و تاکید میکنی:من موهام صااااافه،عموجمال فرفریه!! تعطیلات عید عمو شعبان واسه ختم بخیر کردن این غائله با اشاره ب موهای کم پشت خودش،س...
1 خرداد 1394

محیای من بیست و هشت ماهه شد!

خدارو هزار بار شکر ک بیست و هشت ماهگی گل دخترم کنارش بودم و تونستم لذت مادریو با دیدن نگاههای شیرین و لبخندهای قشنگ محیام با تمام وجودم احساس کنم. عشق رقصی و عاشق ترانه های "تکون بده" ی آرش و "حظ کردم" شاهرخی.البته هنوزم ب خاله-عمو(25باند)وفاداری.توی این عکسم مثلا داری آواز میخونی: از بعد عروسی عمو مرتضی و بعدشم احمد برادر دوست بابایی.یه تیپ جدید شخصیتی ب بازیات اضافه شده:عروس بازی!!عروس قانع و کم توقعی هستی.پشه بند توری رو روی سرت میذاری و میشی عروس خانم.گاهیم نی نی حسین(عروسکت)رو بغل میکنی و مشغول رقص میشی.معمولا من باید بشم داماد و از نظر تو داماد فقط باید تانگو برقصه و دست بزنه!!...
10 ارديبهشت 1394

محیای من بیست و هفت ماهه شده!

جیگر طلای مامان بیست و هفت ماهگیشو هم بسلامتی پشت سر گذاشت.الهی مامان دورت بگرده عسلکم.انشالله عمرت طولانی و باعزت باشه. توی این ماه بشدت پرسشگر شدی.سوالاتت تموم نشدنیه.بنظرم واسه شکنجه ی مجرمین باید اونارو بیارن همراه با تو تی وی ببینن.شک ندارم ک بعد از چند صحنه روانی میشن!!"این چیه؟چی گفت؟کجا رفت؟چرا رفت؟این کیه؟میمینش کجاست؟باباش کجاست؟چرا میخنده/گریه میکنه؟و......"تازه بعد از جواب دادن ب اینا سکانس بعد شخصیت جدید نشون میده و دوبازه همون آش و همون کاسه!! حرف زدنت کامل شده و خیلی راحت و کامل جمله سازی میکنی.هرچند هنوز با لحن شیرین و بچگونت کلماتو تلفظ میکنی..خاله محبوبه خونمون ب...
1 ارديبهشت 1394

مهد کودک!

خیلی دوست داری توی جمع باشی،از بازی کردن سیر نمیشی اما کماکان وابسته ب منی!!اینارو ک کنار هم گذاشتم ب نظرم رسید وقت خوبیه ک بصورت تفننی و هفته ای دو-سه روز بری مهد!مخصوصا حالا ک فصل ویروس و سرماخوردگی گذشته. ساعت سه ظهر طی یک تصمیم کاملا یهویی رفتیم مهد شکوفه های قرآن! همونطور ک حدس میزدم خیلی خوشت اومد. اولش با تعجب ب بچه ها و وسایل بازی نگاه میکردی. اصرار داشتی کنارت بمونم.ولی کمی ک گذشت و مربیهاش حسابی باهات گرم گرفتن و هواتو داشتن،کم کم یخت باز شد و خودت تنهایی رفتی توی اتاق شعر و قصه و کنار بچه ها نشستی. هر چند ک نشد ثبت نامت کنم و وقتی با مسئولش ت...
31 فروردين 1394

سال 1394 مباااارک

با یه تاخیر بیست و سه روزه،سال نو به دخترک گلم و دوستای وبلاگی مهربونم مبارک باشه.امیدوارم سال94 پر از اتفاقای شیرین و خاطرات خوش باشه. سفره ی هفت سین امسال خونه ی خاله زهرا بود. تقریبا همه جمع شده بودن.ما یه ساعتی موندیم وبعد بخاطر لجبازی گل دختری سر پوشیدن شلوار خونگی با پیرهن مجلسی،برگشتیم خونه و دیگه نرفتیم.(بعدشم بشدت عذاب وجدان گرفتم) تعطیلات خوبی بود.تقریبا هرروز بیرون بودیم و حسابی بهت خوش گذشت. این خنده ی زورکی گل دخترم کنار سفره ی هفت سین پارک ارم ماهشهره این ماسه بادی که تو بهش میگی خاک بازی و خیلیییییی لذت میبری و اینجا روخیلی  دوست داری چون...
23 فروردين 1394

پرنده ی ناز من!!

این یه مهمون ناخونده س ک دوشنبه شب بطور اتفاقی سر از خونه ی ما درآورد. محیا گلی هم رسم مهمون نوازی رو خوب بجا آورد و همه جوره تحویلش گرفت. اوایل با احتیاط بهش نزدیک میشد ولی چند دقیقه ای ک گذشت،دیگه حاضر نبود ازش جدا بشه.حتی واسه خواب!! دلمون نیومد بخاطر سرگرمی خودمون یه پرنده رو توی قفس کنیم و پرپروازشو بگیریم.باهات صحبت کردیم ک باید بره پیش مامانش و با هم توی آسمون پرواز کنن.گفتیم یه روز میریم بیرون و دوباره میبینیمش و.... وقتی مشغول بازی بودی،بابا پروازش داد.بماند ک با وجود اونهمه صحبتی ک با...
20 اسفند 1393

بیست وشش ماهگیت مبارک باشه عسلکم!

بیست و شش ماه از اولین لمس بودنت میگذره و من هر روز بیشتر از قبل ب داشتنت میبالم. چقدر زندگی با تو زیباست،همه ی دار و ندارِ من شیرین زبون تر و شیطونتر شدی و کماکان مارو با جمله های ابتکاریت غافلگیر میکنی. از دستت ک ناراحت میشم،دست ب سینه میایستی و میگی: مامانی بَـــــخشید،حاسم نبود . و بعد اصرار میکنی: آحت نشو بــــخند (ناراحت نشو) اینروزا تازه متوجه ی مفهموم "اسم" شدی و دوست داری اسم هرچیزیو بپرسی.عروسکایی ک تا الان واست دَده و پیشی و خرس بودن،حالا هرکدوم یه اسم جدید پیدا کرده:پری،بلوبر،پاتریک و.... حروف الفبای انگلیسی رو تقریبا تا حرف P میتونی بگی.حرف O رو تشخیص میدی و از ا...
11 اسفند 1393

راز و نیاز گل دخترم!

نماز میخوندم.چادرتو سر کردی(البته یه روسری بزرگه ک شده چادر گل دخترم).مهرتو گذاشتی کنار مهرم و عمود بر جهت قبله ب نماز ایستادی!! نمازم ک تموم شد اصرار کردی:"هنوز نماز بُــخون".گفتم میخوام دعا کنم.دستامو ب دعا بلند کردم و گفتم:خدایا...مریضارو خوب کن،آمین. خدایا...مشکل گرفتارا رو حل کن،آمین. خدایا....پاهای بی بی خوب بشن،آمین.خدایا...محیام سالم باشه،آمین و ... بازم اصرار کردی نماز بخونم!!ایستادم و مثلا مشغول نماز شدم! تو دستای کوچولوتو رو ب صورت ماهت گرفتی و گفتی:خدایا...بی بی بَـــه بَـــه بشه،آمین.خدایا مریضا خوب بشن،آمین.خدایا عمه امل تمیز بشه آمین!! ...
1 اسفند 1393