محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 25 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 7 ماه و 27 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

برای وقتی ک بزرگ شدی!!

1392/9/22 16:27
864 بازدید
اشتراک گذاری

محیا

یه حرفایی هست ک باید گفته بشه.میترسم وقت گفتنش ک برسه من نباشم بهت بگم.میترسم بزرگ ک شدی کسی نباشه بهت بگه بابایی چطور پا ب پای من برات زحمت کشیده.میترسم یادت بره چقدر واسش عزیزی!!

محیا

برخلافِ من ک همیشه عاشق بچه بودم،بابات دوست نداشت بچه دار شیم!عمه هات میگفتن"چون تورو خیلی دوست داره،میترسه یه رقیب پیدا کنه!!"

باردار ک شدم،انگار دنیا رو بهم داده بودن.با وجود درد و اذیتهایی ک داشتم،خوشحال بودم و از لحظه لحظه ش لذت میبردم!

بابا خیلی مراقبم بود و خیلی زیاد هوامو داشت.اما هنوز خبری از ابراز احساسات نبود!

گاهی نگران میشدم ک نکنه هیچوقت احساسات پدرانه ش بروز نکنه!

بعد از بدنیا اومدنت حال بابا دیدن داشت!یه چرخش 180درجه ای!!

شب اولی ک اومدیم خونه.صندلیشو گذاشت کنار گهوارت و ساعتها با اشتیاق نگاهت میکرد و دست و پاهاتو میبوسید!

هرشب با گریه هات بیدار میشد،بغلت میکرد و سعی میکرد آرومت کنه!هرچند تو فقط بغلِ من آروم میگرفتی!

الان روزی نیست ک بابا نگه:"فاطمه،من بدون محیام میمیرم!"

بغلت میکنه و از ته دل میگه:"محیا،از عمرم به عمرت اضافه بشه"

با لحن خاص خودش میگه:"محـــــــــــــــــــــــیا،من خیلــــــــــــی دوستت دارم!"تو میخندی و خودتو لوس میکنی!

نمیدونم چرا یهو دلم گرفت و خواستم این چیزا رو بدونی!

خواستم بدونی بابایی چقدر از خودش مایه میذاره تا احساس خوشبختی کنیم.

یه جا خونده بودم:

"مادر مثه مداده ک هرروز تراشیده میشه و کوچیک شدنشو حس میکنی.اما پدر مثه خودکاره.هرچقدر باهاش بنویسی تغییری در ظاهرش احساس نمیکنی.فقط یه روز باخبر میشی ک دیگه نمی نویسه!"

محیایِ من،نفسم،میدونم اونقدر خوب و مهربونی ک هیچوقت دلت نمیاد کسیو برنجونی.اما گل دخترکم،بابایی برخلاف هیکل و ظاهرمردونش قلب کوچیکی داره!مراقب باش هیچوقت قلبشو درگیر آه نکنی.نازنین محیایِ من،بابا تا بینهایت عاشقته،هیچوقت نذار سایه ی غم روی دلش سنگینی کنه!

پ.ن1:خدارو هزار بار شکر ک آواگلی ب سلامت مرخص شد.خدا همه ی بچه هارو در پناه خودش حفظ کنه.

پ.ن2:جمعه بعداز ظهر خونه ی خاله زهرا بودیم.من عباس پسرِخاله رو بغل کردم.برای اولین بار حسادتت گل کرد!بازیتو رها کردی و با گریه اومدی کنارم.مامان فدای دخترکِ شیرینش بشه.

پ.ن3:یکشنبه 9/17/موقع شام برای اولین بار خودت ب تنهایی قاشقو ب دهنت بردی و غذا خوردی.آشِ مامان پز داشتیم.قربونِ شیرین عسلم بشم ک داره خانوم میشه!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
نظرات (28)
mahtab
18 آذر 92 16:19
سلام حقیقتا بر دل بنشیند هر انچه که از دل برآید خدا شما و همسرتون رو برای محیا جون حفظ کنه
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)⚛
پاسخ
نظر لطف شماست ممنون از محبتتون
مامان لي لي
18 آذر 92 16:22
نم نم معرفتت را با دریای محبت دیگران عوض نمی کنم حتی اگر از دیدگانم دورباشی به رسم سپاس نوشتم که بدانی" عزیزی".
الهام مامان محیا
18 آذر 92 16:29
چه حرفهای خوبی فاطمه آفرین کار خوبی کردی فکر کنم هممون باید یه همچین پستی برای باباهای بیچاره بذاریم
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)⚛
پاسخ
مرسی عزیزم پس سوژه ی یه پست جور شد
الهام مامان محیا
18 آذر 92 16:30
خصوصی
مامان لي لي
18 آذر 92 16:35
الاهي فداي با قاشق غذا خوردنت خاله جوني🌺🌺 مرسي فاطمه جونم بازم بابت اوا... انشالله هميشه كنار همسري و دخملي با ارامش و عشق زندگي كنين😘😘😘
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)⚛
پاسخ
مرسی خاله جون ممنون از لطفت،خدا آواگلیو سلامت نگهداره
مامان محیا
18 آذر 92 21:19
این محیاها و باباهاشون دنیایی دارن واسه خودشونخدا همه شونو حفظ کنه واسمون
مامان محیا
18 آذر 92 21:20
به به .روز به روز داری بزرگتر میشی عزیز خاله .قربون اون دستای کوچیکت برم که به قول محیا عاشق دست میگیری
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)⚛
پاسخ
مرسی خاله جون ب قول محیا چی؟
مامان محیا
18 آذر 92 21:21
پس همه ی بچه ها حسودی میکنن؟؟؟
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)⚛
پاسخ
فک کنم از الان شروع شد
مهتاب
18 آذر 92 21:34
محیای شما هم مثل من دی ماهیه به ایستادن تشویقش کنین براش دست بزنین بازیهایی که باید بایسته باهاش انجام بدین از روروک بیارینش بیرون به زودی راه میفته اما باید انگیزه پیدا کنه برای راه افتادن
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)⚛
پاسخ
میگن دیماهیها آدمایی آروم و صبورن،راسته؟مرسی از راهنماییت عزیزم.حتما اجرا میکنم.
مامان محیا
18 آذر 92 22:06
محیا به قاشق میگه ااشق یا همون عاشق

مطالب پیشنهادی از سراسر وب