محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 8 ماه و 21 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 11 ماه و 23 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

گاهی منم کم میارم!

1392/8/25 22:56
696 بازدید
اشتراک گذاری

محرم

وقتی بعد از نیم روز سرو کله زدن با دانش آموزای جورواجور و گوش کردن ب توقعات تکراری و بیجای مدیر می رسم خونه و حتی فرصت نمیکنم یه لیوان آب بخورم،وقتی از دست شیطنتهای تو مجبور میشم ناهارمو سرپایی بخورم،وقتی با وجود خستگی زیاد مجبورم بیدار بمونم و سرگرمت کنم،وقتی بخاطر تو خیلی از مهمونیهارو نمیرم و از دستم دلخور میشن،وقتی مجبور میشم در حالیکه تورو بغل گرفتم آشپزی کنم و ب کارای خونه برسم،وقتی دلم گرفته و بخاطر تو و بابایی باید تظاهر کنم خوبم .....از خودم می پرسم "مادر" شدن یه پاداشه یا تاوان؟

محیا

گاهی فکر میکنم شاید هنوز برای "مادر" شدن زود بود.مسئولیتهای سنگین مادری اونقدر دور از انتظارم بود ک گاهی تنها آرزوم توقف چند لحظه ایِ زمانه!!سکوت و آرامشِ محض،شاید بتونه ذهن و جسمِ خسته ی منو کمی آروم کنه!

محرم

 

محیایِ من،نفس من، منو ببخش اگه گاهی از مهربونیام کم میکنم.منو ببخش اگه گاهی یادم میره داشتنت چقدر باشکوهه و بودنت چقدر عزیز.

لباس سبز محرم

میدونم امن ترین و پرمهرترین جایِ دنیا برای تو آغوشه منه ولی عسلکم منم ب استراحت نیاز دارم.منم گاهی خسته میشم و کم میارم.دخترکِ شیرینم کاش وابستگیت کمی کمتر بشه تا منم فرصت کنم گاهی ب خودم سر بزنم و با خودم خلوت کنم تا تجدید قوایی بشه برای "مهربان ترین" بودن و ماندن.

محرم

پ.ن1:میخواستم واسه محیام لباس مشکی بگیرم اما راستش دلم نیومد!!واقعا نیمتونم تن محیام سیاه ببینم.ب حرمت ماه محرم واسش لباس سبز گرفتم و عسلکم سبز پوشید.انشالله  رفتار و کردارش حسینی بشه.

پ.ن2:روز هفتم محرم شله زرد نذری داشتم.ب یاد همتون بودم.همه رو دعاکردم.ب نیت همه شله رو هم زدم و زیارت عاشورا خوندم.

پ.ن3:روز یکشنبه 19/8/92 ساعت 12/20محیایِ من برای اولین بار واضح و قشنگ گفت:ماما....... الهی مامان فدات بشه.دورت بگردم محیای من.نمیدونی چ احساس شیرینی داشتم.از خوشحالی بغلت کردم و یه عالمه بوسیدمت.پیشتر فقط وقت گریه میگقتی "ماما"..اونم با فاصله!!اما از روز یکشنبه تا الان دائم تکرارش میکنی منم با هربار شنیدنش قربون صدقت میرم و میبوسمت.

I LOVE YOU

پسندها (3)

نظرات (28)

مامان روشا
25 آبان 92 12:10
چقدر این لباس بهت میاد.بوووووس عسلکم مادر شدن با همه ی سختیاش واقعا شیرین و لذت بخشه .بهت حق میدم کار بیرون خیلی خسته ات میکنه ولی ایشالا محیا جوووون قول میده میذاره مامانش استراحت کنه...
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
مرسی گلکم،آره واقعا با وجود خستگی و اذیت شدن بازم مادرشدن شیرین و باارزشه
مامان لي لي
25 آبان 92 20:25
اي جان سقاي من عاشقتم چقدر بلوز و شلوار سبز بهت مياد خاله اي ، عزيزم منم مثل تو شاغلم و بعضي وقتا حوصله ي خودم و ندارم چه برسه اوارو ايشالله محيا از پيروان أمام حسين (ع) ميشه و..
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
مرسی عزیزم.انشالله
مامان لي لي
25 آبان 92 20:27
خصوصي رمز و برات گذاشتم خانومي🌸🌸🌸
مامان لي لي
25 آبان 92 20:30
نذرت قبول خواهري مرسي منم دعا كردي
مامان لي لي
25 آبان 92 20:34
تو خسته غير خسته بهترين مامان دنياييييييييي💛💛
مامان ماهان
25 آبان 92 21:04
نذرت قبول ممنونم كه به يادمون بودي عزيزم
مامان ماهان
25 آبان 92 21:06
خدا رو شكر كه محيا جونم ماما گفته اره واقعا احساس قابل توصيفي نيست خدايا ازت ممنونيم براي اين فرشته هاي زيبا
مامان ماهان
25 آبان 92 21:07
عكسهات عاليه خوشمل خاله فداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااات بوسسسسسسسسسس
مامان لي لي
25 آبان 92 21:30
مرسي عزيز دلم بله خودمم به خاطر مامان محيا جون فرزانه جونم گذاشتم بش قول داده بود إغراق نداشتيما خواهري
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
بدون اغراق گفتم عزیزم خیلی جوونتر از اونی ک توی ذهنم بود اصلا بهت نمیاد متاهل باشی چ برسه ب اینکه بچه داشته باشی(بازم بدون اغراق گفتمااا)
منصوره مامان زهره
25 آبان 92 21:35
خب خستگی برا همه پیش میاد اما قشنگی مادر بودن همینه که سختیای همراشم برا آدم شیرینه هرچند همون لحظه حسش نکنیم
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
آره،ب قول مامان نرگس"برای خوشبختت بودن،مادر بودن کافیست" واقعا حتی نمیتونم تصور زندگی بدون محیا رو داشته باشم
مامان لي لي
25 آبان 92 21:42
اول از همه يادم رفت بگم واقعا منم حظ كردم محيا بت مامان گفته دوستت دارم، از لطفتم ممنون من متولد ٦٧ ام ٢٤فروردين اميدوارم بازم بأم دوست بموني😭😭😭ببخشيد دستم ديگه كار خداست
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
مرسی گلی چرا نمونم؟دوستای ب این خوبی مگه میشه ب راحتی از دستشون داد؟
مامان لي لي
25 آبان 92 21:49
چون زشتم ديگه😘
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
دخترِ بد....منو بگو ک چ حرفتو جدی گرفتم
مرضیه مامان محیا
26 آبان 92 0:53
سلام فاطمه جون ممنون که به ما سرزده بودی واقعاً خیلی بامرامی راستی از نوشته هات فهمیدم اهل خوزستانی ها راست گفتن بچه های جنوب خونگرم و با مرامند (این جمله رو با لهجه اهوازی بخون) من خیلی از لهجه جنوبی هاخوشم میاد چقدر رنگ سبز به محیاجون میاد امیدوارم همیشه سایه پر محبتت بالا سر محیاجون باشه درکت میکنم فاطمه جون واقعاً معلمی و سرو کله زدن با بچه ها خیلی از آدم انرژی میگیره من که سرکارم ارباب رجوع زیادی ندارم خیلی خسته میشم هر شب باید قرص آهن و روی و کلسیم بخورم تا فرداش بتونم با محیاجون سر کله بزنم خواهرم خوبم مطمئن باش خدا این سختی ها را بدون جواب نمیذاره و انشاا... یه روز ثمره این همه خستگی کار و خونه و بچه داری رو میبنی واست از صمیم قلب آرزوی سلامتی و شادابی میکنم
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
ها وولا بِچِه ها جنوب همه خونگرمنشما لطف داری عزیزم همینکه بدونم مهربونیام روی رفتار و تربیت محیام تاثیر میذاره و اونم مهربون و بامحبت بار میاد یه کوه از خستگیام کم میکنه.ولی خب خودتم تجربه داری و میدونی خستگیا بیشتر از یه کوهن.بازم از لطفت ممنون مرضیه جون
مامان محیا
26 آبان 92 1:56
الهی من فدات بشم من که کار بیرون هم ندارم بعضی وقتها واقعا خسته میشم از غرغر های محیا .شما که دیگه کار بیرون هم داری.در مورد لباس مشکی هم من اصلا عقیده به لباس سیاه پوشیدن بچه هاروندارم خودم میپوشم ولی برای محیا لباس مشکی نگرفتم .
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
خدا نکنه عزیزم خدا تورو واسه محیاجون نگهداره.امیدوارم وقتی راه بره از وابستگیش کمتر بشه.واسه محیاگلی و مامانش
مامان محیا
26 آبان 92 1:57
قربون اون ماما گفتنت برم عزیز دلم
مامان محیا
26 آبان 92 1:58
اخه نخودی خاله چشم این عروسک بیچاره رو درآوردی؟؟؟
مامان لي لي
26 آبان 92 4:01
کاش باران میدانست گنجشک لباسی برای عوض کردن ندارد.....
مامان آوا
27 آبان 92 14:03
ای جان دلم خانوم خانوماحالا من نبودم تو کجا بودی ونیومدی بهمون سربزنی هم ولایتی مهربونم دلم حسابی براتون تنگ شده بود نازنینم دوستتون دارم خوشگلای من
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
سلااااااااااااااام ب مژده ی عزیزم،همولایتیِ خوبم دهه ی محرم ک خودت بهتر میدونی چ خبره!!خونواده ی هردوطرف یه عالمه مراسم و نذری دارن و فرصتی برای نت اومدن نبود.محیام دو شبه حالش خوش نیس.دعاکن زودتر خوب شه
الهام مامان محیا
27 آبان 92 14:16
چقدر قشنگ نوشتی فاطمه منم گاهی وقتها به این فکر میکنم به اینکه اخر سر محیا زحمت هامو میفهمه یا میزنه میشکنه...!!! خدا نکنه من کار با بچه رو فعلا تجربه نکردم ولی خستگی از مدرسه رو کاملا میفهمم الهی قربونت برم عزیز ...واقعا مواظب خودت ومهربونیت باش که بدجوری این دلزدگی مخربه!!! هم به تو حق میدم هم به محیای نازم .هردو راست میگین به قول دوستم دوست باشین باهم وبازی کنین ولی برای خودتم وقت بذار کسی رو نداری که کمک دستت باشه مثل من تنهایی؟!
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
]چون درد دل همه ی ماست ب دلت نشسته.منم گاهی میگم الان ک میخوایم کمی نفس بکشیم بهمون وابستن و ازمون جدا نمیشن،اما سالهای بعد ک تنهایی اذیتمون میکنه و میخوایم کنارمون باشن خبری از وابستگی نیس....اما گلی همینکه باشن یه دنیاس...خدارو شکر ک هستن و اینقدر شیرینن
مامان حلما
27 آبان 92 15:58
سلام به محیا جونو مامان مهربونش خاله از لطفتممنون که همیشه به ما سر میزنی من از وقتی مرخصیم تموم شده و برگشتم به مدرسه حسابی مشغله کاریم زیاد شده و نمیتونم به دوستای خوبی چون شما زود زود سر بزنم ولی بگم که به وبلاگتون میام نوشته هاتون رو هم میخونم دوستتون دارم من یزدیم اسمم محدثه هست . راستی منم بگم حرف دل منو زدی بد نگفتم واقعا منم گاهی اوقات کم میارم.راستی خوشحالم به آرزوت رسیدی وکلمه ماما رو شنیدی.
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
مرسی عزیزدلم.منم ب داشتن دوستای خوبی مثه شما افتخار میکنم و واقعا خوشحالم ک دوستام اینقدر بامحبتن.شهربادگیرها....تا حالا یزد نیومدم امیدوارم بشه از نزدیک ببینمت محدثه جون
مامان نرگس
27 آبان 92 19:57
محیا جونم قربونت برم که ماما گفتی و دل مامانی رو شاد کردی عزیزم فاطمه جون خستگی برای ما همیشه بوده و هست چه وقتی که بچه باشه و چه نباشه.. وخداروشکر که هست و وقتی فکر میکنی که بودنشون چه نعمتیه برامون دیگه هزار ساعت خستگی هم یادمون میره
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
پاسخ
واقعا گل گفتی نرگس جون
مامان آوا
28 آبان 92 21:50
سلام مامانی گلی خوبی عزیزم حالتون چطوره؟بهتر شدین؟ الهی نمیدونی امروز ایذه چه طوفانی بود الان هم ادامه داره فکر کنم تا ساعاتی دیگه هم بیاد سمت شما مواظب خودتون باشین میبوسمتون عکسهای جدید محیا باز نمیشن نگاه کنم از بسکه داره باد وطوفان میاد خداروشکر تا الان برقها قطع نشدن میبوسمتون
الهه
1 آذر 92 1:25
گاهی منم کم میارم. یه ذره سکوت و خلوت و آرامش میخوام. درکتون میکنم. منم گاهی سر در گم میشم که این لذت مادری قراره کجای این بلبشو ها و خستگی های جانکاه باشه؟!
مامان حنانه زهرا
1 آذر 92 20:49
قربون این دخمل ناز.ایشالله که در رکاب اقامون باشه. عزیزم طبیعیه .راستش منم گاهی وقتا خیلی خسته میشم وبعدش پشیمون .واقعا مسئولیت سنگینیه مادر بودن
مامان پارسا
9 دی 92 9:48
چقدر قشنگ نوشته بودی، حرف دل منو زردی، منم شاغلم ولی آنقدر که سر و کله زدن با پسرم از من انرژی می گیره از کار بیرون خسته نمیشم، بعضی وقتا واقعا کم میارم. من دانشگاه اهواز درس خوندم و دوست خوزستانی زیاد دارم، خیلی خوشحال شدم که تو نی نی وبلاگ هم خوزستانی هست
مادر امیدوارمادر امیدوار
25 شهریور 98 6:25
حق دارید واقعا سخته خدا قوت
مادر امیدوارمادر امیدوار
25 شهریور 98 6:26
پیامو چک کن خانومی منتظر جوابم
مادر امیدوارمادر امیدوار
25 شهریور 98 6:26
خدا حفظش کنه😘😘😘