محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

بهونه گیر شیرین!

1392/7/19 21:32
639 بازدید
اشتراک گذاری

خواب

اولین فصل خزانو تجربه میکنی.امیدوارم بهار آرزوهات هیچوقت رنگ خزان نبینه و اگه خدای نکرده غم و غصه ای ب دلت راه پیدا کرد،مثه برگهای پائیزی از دلت فرو بریزه.

من عاشق پائیز و بی برگیشم.عاشق هوایی ک نه سرده و ن گرم و حس هوای عاشقانه و شاعرانه ای ک داره!امیدوارم تو هم توی این حس با من شریک باشی!

روزهای پاییزی امسال شروع خوبی نداشتند.اینروزها ب شدت درگیر برنامه ی تداخل یافته ی مدارسم و دنبال تغییر مدرسه!

هشت ماه تمام روز و شب کنارت بودم و اینروزها نصف روز از دیدن هم محرومیم و این تورو زودرنج و بهونه گیر کرده!سابق بر این وقتی مشغول انجام کارهای خونه بودم،تو با تلویزیون و اسباب بازیهات سرگرم میشدی و فقط برای شیر خوردن میومدی سراغم!اما تجربه ی روزهای مهر،ترس دور شدن از منو بهت یاد داده و ب هیچ وجه حاضر نمیشی بدون من بازی کنی .اگه چند دقیقه از جلوی چشمای نازنینت دور بشم بهونه میگیری و گریه میکنی و ب شدت بغلی شدی.الهی مامان فدای دخترک بهونه گیر و شیرینش بشه!

محیای من،نفس من،همه ی سعیمو میکنم تا نبودنمو جبران کنم.همه جوره قبل و بعد از مدرسه رفتن بهت میرسم و هواتو دارم ک نبودنم کمتر اذیتت کنه.در نبود من،بابایی کنارته و مثه همیشه مهربون و با حوصله بهت میرسه و نمیذاره اذیت شی.

کمی زمان میبره ک ب این شیوه زندگی عادت کنیم.اما نفسم اینروزها هم میگذرن و بعدها ک بزرگتر بشی ب خودت میبالی ک از سنین پایین مستقل بودنو تمرین کردی.

پسندها (1)

نظرات (17)

الهام مامان محیا
4 مهر 92 16:50
بابا کجا بودی پس فاطمه جون دلمون براتون تنگید
محیای من با اینکه من نمیرم سر کار اما همون خصوصیاتی رو که نوشتی پیدا کرده1
پرستار برای محیا پیدا نکردی عزیز؟ کاش نزدیک بودیم هردوتا محیا رو نگه میداشتم. مگه بابایی نمیره سر کار؟؟

ســــــــــــــلام
منم واقعا دلتنگتون شده بودم و الان ک محیام خوابید سریع اومدم ب دوستای گلم سر بزنم
با این حرفت یه ذره از عذاب وجدانم کم شد.پی ویژگی سنشونه!
خداروشکر پرستار لازم نشدم.بابای محیا معاون مدرسه س و شیفت مخالف هم هستیم.وقتایی ک من میرم سرکار محیا پیش باباش میمونه.فقط پنجشنبه ها هم شیفتیم ک میذارمش پیش مامانم.منم خیلی وقتا آرزو میکنم کنار هم بودیم.مطمئنا خیلی ب هم کمک میکردیم

منصوره مامان زهره
5 مهر 92 0:19
خدا رو شکر که محیایی سر و کارش به مهد و پرستار نیافتاد


اره واقعا خداروشکر
مامان حلما
5 مهر 92 1:13
سلام عزیزم محیا جون رو از طرف من ببوسش بابت این چند روز پرکار و نفس گیر خسته نباشی گلم غصه نخور چند روز بگذره هم شما و هم محیا جون به شرایط جدید عادت میکنید حالا خدا رو شکر در نبود شما پیش باباشه. بابت مرخصی پرسیده بودی فعلا که هیچ خبری نیست .آموزش وپرورش هم میگه هنوز به ما ابلاغ نشده خدا کنه تا 26مهر ابلاغیش بیاد.
الهام مامان محیا
5 مهر 92 8:51
چه خوب که شیفتتون مخالف هم اه...
پس خوش شانسم که هستی
عزیزم اینجا هوا حسابی سرده و همه سوشرت و کاپشنشون رو در آوردند
منطقه ی کوهستانیه دیگه
اینجاتبریز است صدای جمهوری اسلامی ایران


بـــــــــــــله ب جز قرعه کشیا بقیه موارد خوش شانسم
سنين تاين يوخدي
مامان محیا
5 مهر 92 9:10
بالاخره خانم خانم ها اومدندخسته نباشی خانم. معلوه توی این هفته خیلی خسته شدی .ولی کار کردن زن درسته سخته ولی خیلی خوبه آدم انگیزه پیدا میکنه ما که لیسانس گرفتیم گذاشتیم لب طاقچهدنبال کار نرفتم یه مدت برام پیدا شد برم مهد کودک البته قبل اینکه محیایی به دنیا بیاد ولی نرفتم حالا میگم کاشکی میرفتم یه دوره طرحمو میگذرندم حالا هم دیگه حوصله ی مهدو سروکله زدن با بچه ها رو ندارم همسری میگه بیا طراحی سایت یادت بدم د هفته است که میخوام برم یاد بگیرم ولی هنوز نرفتمانشاالله این هفته میرم


آره واقعا همینطوره.
خیلی خوبه حتما برو دنبالش.مخصوصا الان ک دیگه محیاخانوم از آب و گل دراومده
مامان آوا
5 مهر 92 13:33
هم استانی ام سلام خوبی؟محیا جونم خوبه؟کارکردن این دلمشغولی هاو بهونه گیری هارو داره من که آوا اصلا مهد نمی ایسته و از ادامه کارم منصرف شدم تازه دوباره میخواستم آموزشگاه رو راه اندازی کنم به هیچ وجه باهام همکاری نمیکنه به نظر شما من با این وروجک چیکار کنم؟؟؟؟
عزیز دلم ببوس


سلااام ب روی ماهت عزیزم
وای فک میکردم بزرگ بشن مشکلات برطرف میشه ولی ظاهرا توی هر سنی ک باشن وابسته ب مادر میمونن
آواگلی هم بزرگتر میشه و میتونی راحت ب کارت برسی
مامان الینا
5 مهر 92 16:23
خدا توانت رو بیشتر کنه عزیزم


مرسی عزیزم واقعا دعای ب جا و ب موقعیه
مامان مریم
6 مهر 92 16:53
الهی الهی پس شمام جدا شدین..باز خوبه خیالتون راحته که پیش بابای مهربونشه....
خیلی روزای سختیه درکتون میکنم...ولی این روزام میگذرن باید عادت کرد..
وابستگیه محیا که به اقتضای سنشه..یه مدت سریش میشن

چون میگذرد غمی نیس
واسه مهتاب گلی
واسه مریم گلی(تو فقط واسه محیا گذاشته بودیااا )
بهار
7 مهر 92 0:01
سلام طراحی اختصاصی قالب وبلاگ برای محیا جون . http://ghalebe-weblog.blogfa.com
بهار مامانه برسام
8 مهر 92 14:33
سلام گلم
ممنون از محبتت
خانمی خیلی خیلی لطف کردی
باور کن دلم برای تک تک شما مهربونا تنگ شدهبود
جاتون خالی ....کاش میشد یه کم که نی نی هامون بزرگ شدن مثل یه تور چندتا مامانا یه اتوبوس کرایه کنیم و یه ویلای چند خوابه بگیریم یا یه هتل رزرو کنیم همگی با هم بریم شمال باور کن خیلی جالب میشه و به نی نی هامون هم خیلی خوش میگذره
من که فکر میکنم ایده ی جالبی باشه سه چهار روزه بریم بیشترم نه که یه وقت نی نی ها دلتنگی باباهاشون رو نکنن
به هر حال تویه فکر باشید یه کم نی نی هامون بزرگتر بشن خیلی خوب میتونیم این برنامه رو اجرا کنیم
به هر حال خانم گل جای همتون خالی بود و خدا میدونه لحظه شماری میکردم برگردیم بیام نت و از شما عزیزام با خبر شم
خیلی به شما گلای مهربونم و نازگلاتون وابسته شدم


خوشحالم ک بهت خوش گذشته عزیزم
واقعا جات خالی بود اینروزا
ایده ی خوبی ب نظر میاد،امیدوارم تا تابستون نی نی هامون بزرگتر شده باشن و قابل اجرا باشه
اگه نزدیک هم بودیم راحتتر عملی میشد
بهار مامانه برسام
8 مهر 92 14:35
انشاالله محیا جونم 120 تا پاییز و بهار زیبا رو تویه زندگی سرشار از سلامتی و خوشی و عشق و برکتش ببینه و در کنار مامان مهربون و بابی محترمش همیشه خوش و خوشبخت باشه


مرسی گلم
واسه برسام جون
واسه بهارجون
بهار مامانه برسام
8 مهر 92 17:42
قربونت شم مهربونم که به فکر من بودی
من الان دارم یکی یکی کامنت ها رو میخونم و پاسخ میدم و الان دیدم حسابی منو شرمنده کردی مهربونم.......
به خدا نمیدونی چقدر خوشحالم که خدا بهم لطف کرده و مهربونایی مثل شما تویه زندگیم هستن

الهی من فدات شم گل من

خدا ناز گلت رو همیشه صحیح و سلامت در پناه خودش حفظ کنه خانم گلم

ما سمت نمک آبرود بودیم و دو یه روز آخر هوا گه گاه ابری میشد و روز آخر یه نمه بارونی هم زد ولی اوضاع جاده خیلی خوب نبود تا سیاه بیشه مه سنگینی بود که اصلا جلو دیده نمیشد و حسابی ترسیده بودیم....ولی خدا رو شکر تویه چند روزی که اونجا بودیم هوا خوب بود و نهایت استفاده رو از طبیعت زیبای شمال بردیم

جاتون خالی بود انشاالله خودتون زود زود یه سفر برید

البته کاش بشه یه روزی هم چند تا از ما مامانا با نی نی هامون مثل یه تور سه چهار روزه بریم شمال و برگردیم خیلی خوش میگذره


فدات عزیزم
انشالله همیشه ب سفر و خوشی
منم خیلی دوست دارم دوستای وبلاگیمو از نزدیک ببینم و دوستیمون تداوم داشته باشه
SaYa
9 مهر 92 22:27
سلام عزیزدلم خوبی؟ببخشید که من خیلی خیلی دیر اومدم وبتون عزیزم
با تبادل لینکم موافقم فقط اگه میشه بیا وبم و بگو با چه اسمی لینکتون کنم گلم


دیر اومدی ولی خوش اومدیلینکت کردم عزیزم
مامان حنانه زهرا
10 مهر 92 13:22
اخی حتما برا هردوتون خیلی سخته عزیزم


خدارو شکر ب لطف خدا از اون چیزی ک تصور میکردیم آسونتر بود
شیخ صدوق
10 مهر 92 18:25
سلام خاله جونم خوبی چقد عسکای خوشکل خوشکل گذاشتی منم با اجازت تصویر صفحه لب تابم رو عوض کردم و این عکس قشنگت رو گذاشتم اخه خیلی ناز خوابیدی


السلام العلیک یا شیخ
مرسی خاله جون
مامان حلما
11 مهر 92 11:32
سلام عزیزم پستی رو که واسه مینی شوی گذاشتی حذفش کردی؟؟؟؟؟
فکر کنم اگه برم مدرسه دیگه حتی نتونم یه جوراب حلماجونو بشورم دیگه چه برسه به لباساش موقع خرید سیسمونی هم مامانم خیلی اصرار کرد بگیرم ولی زیر بار نرفتم گفتم جاگیره و نخریدم .حالا من یه سوال دارم میخوام برم مینی شوی بگیرم شما چه مارکی گرفتی یه قلو بهتره یا دو قلو هنوزم راضی هستی ازش واسه شست و شو لوله اب جدا میخواد؟؟


گلی فک کنم جای دیگه خونده بودی
من مینی شو ندارم
لباساشو میذارم توی لباسشویی.اگه کم باشه ک خودم زخمتشو میکشم اما اگه تنبلی کرده باشم و جمع شده باشه،زحمتشو میدم ب ماشین لباسشویی
مامان حنانه زهرا
1 آبان 92 6:28
خداییش ادم نمیدونه چیکارکنه که بچه هاش بغلی نشن.دخمل منم همین جوری شده عزیزم