محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 23 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

بروجرد-تابستان ۹۷

1397/5/24 11:38
255 بازدید
اشتراک گذاری

جمعه ۱۲ مرداد بعد از اینکه محیاطلای من از خواب تقریبا ۱۳ ساعتش بیدار شد!!از همدان ب مقصد بروجرد حرکت کردیم.خیلی دوست داشتیم بیشتر بمونیم،اما خونه رو سپرده بودیم ب پسرعمو و عمه ت و اونا میخاستن برگردن و چاره ای جز برگشت نداشتیم!😉

توی پارک جنگلی ملایر کمی موندیم و هندونه خوردیم و گل دختری میوه های کاج جمع کرد.😁

کلا کلوچه دوست نداری،اما خیلی از کلوچه های محلی ملایر خوشت اومد و پشیمون شدیم چرا بیشتر نگرفتیم.😋

قبل از ظهر رسیدیم بروجرد و رفتیم باغ فدک.

توی یه محوطه ی حصارکشی شده آهو بود.بمحض ورودمون متوجهشون شدی و رفتی کنارشون.

یکی از بچه آهوها/شایدم گوزنها(راستش تفاوتشونو مطمئن نیستم😅)کنار حصار بود و تونستی نوازشش کنی.

برای اولین بار متوجه ی روکش مخملی شاخشون شدیم.برای ماهم جالب بود.😁

جالب اینجاس ک قبل از اینکه بری نزدیک حصار،هیچ بچه ای بهشون توجه ای نشون نمیداد و با اینکه پارک خیلی شلوغ بود اما کسی کنار حصار نبود!ولی چند دقیقه ای ک محیاگلی کنار آهو نشست و نوازشش کرد یه عاالمه بچه جمع شدن!😀

ناهار کباب سنتی بروجرد و مرغ بریون گرفتیم و همونجا توی پارک صرف کردیم ک حسااااابی بهمون مزه داد و چسبید.😋

باغ سرسبز و باصفایی بود.هوا هم عااالی.واسه همین تقریبا تا ساعت ۳ بعداز ظهر همونجا موندیم و تو مشغول بازی و گشتن توی باغ شدی.

از اینجا گیاه میچیدی و میبردی واسه بچه آهویی ک پسند کرده بودی!😁

وقتی بهت گفتیم دیگه باید برگردیم.حاضر نمیشدی از آهوها دل بکنی و دائم زمان برگشتو تمدید میکردی.الهی فدات م ک اینقدر مهربونی😘

اندیمشک ک واسه استراحت نگه داشتیم،بابا سریع متوجه ی ورم چشم راستت شد!

نگران شدیم.اولش سعی کردیم بهت چیزی نگیم اما بعدش گفتیم و بشوخی بهت گفتم یه سمت صورتت شبیه سارا و تبسم شده😉

دائم خاطراتو عقب و جلو میکردیم ک دلیل این ورم چشمتو متوجه بشیم.حدس زدیم یا از نیش حشره باشه یا بخاطر میوه های کاج حساسیت باشه!

ورم چشمت یک روز دیگه هم موند و بعدش خدارو شکر برطرف شد.

غروب اهواز هم توقف کردیم و نماز خوندیم و خدارو شکر شب بسلامتی رسیدیم خونه و یه بار دیگه به جمله ی معروف ”هیچ جا خونه ی آدم نمیشه“ ایمان آوردیم.😄

صبح ک پاشدی و ورم چشمتو دیدی اشکات سرازیر شد و گفتی میترسم تا آخر عمرم همینجوری بمونم!بوسیدمت و بهت اطمینان دادم ک تا فردا خوب میشه.خدارو شکر بدقول نشدم و تا عصر بهتر و تا فرداصبحش خوب شد.😉

اینم از سفرنامه ی تابستونی محیاطلام.😘

انشالله همیشه با دلِ خوش و تن سالم مشغول سفر و شادی باشی نفس مامان💖

پسندها (8)

نظرات (2)

عمه فروغعمه فروغ
26 مرداد 97 15:08
همیشه به سفر و شادی گل
مامان نفیسهمامان نفیسه
30 مرداد 97 9:10
محبت