محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 8 ماه و 21 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 11 ماه و 23 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

سقوط آزاد از توپ!

1397/4/23 10:04
217 بازدید
اشتراک گذاری

روز جمعه اول تیرماه ساعت ۷بعد از ظهر منتظر قصه های تابه تا (زی زی گلو)بودی.

بابا داشت دور حصار خرگوشتو پارچه میکشید ک اینقدر خاک ب بیرون نندازه.

منم مشغول مرتب کردن آشپزخونه و چیدن ظرفها بودم.

یهو یادت افتاد ب توپ یوگا و اصرار ک از بالای کمددیوارب بیاریمیش پایین.

وقتی دیدی بابت مشغوله و فعلا خبری از توپ نیست،دست ب دامن من شدی و مجبورم کردی کارمو نیمه تموم بذارم و بشرط اینکه اسباب بازیهاتو از هال جمع کنی توپو واست از بالا آوردم.

کلی ذوق کردی و مشغول بازی شدی.مثه خرگوش شاد و سرحال می پریدی و می خندیدی.تا اینکه کار بابا تموم شد و اومدی جلوش هنرنمایی کنی ک یهو توپ از زیر پات در رفت و محکم از پشت ب زمین خوردی.

صدای جیغ و گریه ت اونقدر پر از درد بود ک بدترین اتفاقو ب ذهن میاورد!

بابا بغلت کرد....از شدت درد لبها و صورتت کبود شد و برای چند لحظه کاملا از حال رفتی....فقط میگفتیم یا خداااا.....یا فاطمه زهرا .....دخترمو ازت میخوام....

آب سرد آوردیم و ب لبهات زدیم....کمی جون گرفتی ولی باز هم نمیتونستی حرف بزنی یا گریه کنی....خدایااااا حتی تصورشم تنمو می لرزونه.....بابا از ترسِ از دست دادنت به گریه افتاده بود و ب خدا التماس میکرد تورو به سلامت به ما برگردونه.....و من انگار توی این دنیا نبودم.....فقط فاطمه ی زهرارو قسم می دادم ک تورو برگردونه

بغلت کردم و سعی کردم خیالتو راحت کنم ک چیزی نشده....بغلم اروم گرفتی و به آرومی گریه کردی....با صدایی ک به زحمت درمیومد گفتی:مامان نترس،من خوبِ خوبم!!

توی رختخوتب خوابوندیمت...خدارو شکر میتونستی پاهاتو تکون بدی.کمرتو با روغن ماساژ دادیم و با بوسه و خنده سعی کردیم آرومت کنیم.خدارو شکر دردت بهتر شد.

میگفتی وقتی نفس میکشی درد میگیره،بهت آب طلا دادیم.یه کتاب داستان آوردم و کنارت نشستم و واست خوندم تا حواست پرت بشه....بابا از فرط گریه نمیتونست کنارت بمونه....بهتر شدی،خندیدی و خدا دوباره تورو به ما بخشید......تورو به سلامت به ما بخشید....تو بهتریم هدیه ی خدایی....تو بهترین نعمتی هستی ک داریم و باز به سلامت در کنارمون بودی😘 💖

روز جمعه بود،یه نماز به امام زمان(عج)تقدیم کردم،سوره ی الرحمن خوندم و از ته دل با گریه از خدا خواستم بلا ازت دور باشه و سالم باشی....

بابایی ک دید حالت بهتر شده رفت یه مرغ قربونی کرد و به فقیر داد،یه پیتزای مخصوص خوشمزه هم واست گرفت.وقتی بهت گفت بخاطر سلامتیت ب فقیر مرغ داده گفتی:این چه کاری؟چ فایده ای برای من داره؟گوشتو دادی به یه فقیر برای من چ فایده ای داره؟😀

فایده ی صدقه رو واست توضیح دادیم!

خدارو شکر در عرض چندساعت آروم آروم تونستی بشینی و راه بری و خیالمونو راحت کنی.

خدایا اگه از الان تا آخر دنیا فقط تورو شکر کنیم و سر از سجده ی شکر بلند نکنیم بازم کمه....خدایا ازت ممنونیم ک باز هم محیارو ب سلامت در کنارمون داریم.خدایا شکرت بابت رحمت و لطفی ک به ما داشتی.😘😘

پسندها (9)

نظرات (7)

مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
23 تیر 97 11:32
خدا رو شکر به خیر گذشتگل
مامانمامان
23 تیر 97 12:26
آخی عزیزمممممممممممم خداروشکر بخیر گذشت.من سر پسر اول تجربه ی یک شکستگی پاشو داشتم.خیلی سخت بود خیلی خدا رحم کرد حتما صدقه بدین
مامان صدرامامان صدرا
23 تیر 97 15:38
ای جونم امان از شیطنت بچه ها خداروشکر که چیزی نشده😔
sarasara
23 تیر 97 23:43
چه بد اشکم در اومد
عمه فروغعمه فروغ
24 تیر 97 18:38
بلا به دور باشه از وجود نازنینش..زیر سایه الهی همیشه سلامت باشه محیا جانبغل..روز خانم گلی هم مبارک 
مامان و بابامامان و بابا
26 تیر 97 6:20
خدا رو شکر که بخیر گذشته .گلگلگل
❤فاطمه جون❤❤فاطمه جون❤
27 تیر 97 5:53
خدا دختر زیباتونو حفظ کنه از طرف من ببوسینش