محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

الهی شکر

1396/5/15 23:56
339 بازدید
اشتراک گذاری

شنبه۱۴مرداد از زنجان ب سمت تبریز ب راه افتادیم.کلی مردد بودیم ک از جاده ی قدیم بریم یا جدید!!بالاخره تصمیم گرفتیم از جاده قدیم بریم!دو راهی تبریز و خلخال بودیم ک کاااملا یهویی نظرمون عوض شد و تصمیم گرفتیم بریم خلخال و اردبیل!!
هوا عااالی بود و مناظر فوق العاده
 


حوالی ساعت ۱۱و ۳۰ بود ک یه پراید جلوی ماشین ترمز گرفت و بابا مجبور شد یهو ترمز کنه.ترمز گرفتن همان و شنیدن صدای افتادن چیزی و ب دنبالش صدای "آخِ"محیاگلی همان!!
فوری برگشتیم ببینم چی شده ک دستتو از روی پیشونیت برداشتی و در عرض چند ثانیه یکطرف صورتت پر از خون شد!!
خدااااایِ من،نمیدونستیم چی شده،اونهمه خون از کجاست....فوری پیاده شدیم و بغلت کردم و سعی کردم تو و بابارو ک بشدددت ترسیده بودید آروم کنم...حوله ی آبیتو سریع برداشتم،خون صورتتو پاک کردم تا ببینم اینهمه خون از کجاست!!
خدارو شکر پارگی کوچیک اماعمیقی روی پیشونیت بود ک خونریزی زیادی داشت.
با ترمز ماشین،یه قوری سفالی ک از لالجین خریده بودیم از پشت شیشه ی عقب افتاده بود روی سر نازنین محیام ک صندلی عقب دراز کشیده بود

 

 


تو ترسیده بودی و فقط ازم میخاستی دکتر و بیمارستان نبریمت...آرومت کردم و خیالتو راحت کردم ک چیزیت نشده...پارگی زیاد نبود و دوتا چسب زخم زدم تا خونریزیش بند بیاد و برسیم بیمارستان.

بابا داشت از غصه و نگرانی منفجر میشد.....دایم میگفت دردت ب جونم باشه،الهی من فدات شم،الهی درد و بلات برای من باشه و خودشو ملامت میکرد ک چرا بیشتر احتیاط نکرده.خطا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


توی بغلم آروم گرفتی.تا خلخال راه زیادی نمونده بود و ازت خاستم بخوابی اما با وجود اینکه خوابت میومد از ترس بیمارستان نخوابیدی!!
با اینکه همیشه از خون میترسیدم و با دیدنش حالم بد میشد،اما اینبار بخاطر تو و بابا و همسفرامون باید قوی میموندم و ترستو از بین میبردم.

 

 

 

 


درونم آشوب که نه!!آتیش بود!!انگار یه گدازه ی بزرگ روی قلبم بود ک داشت همه ی وجودمو می سوزوند!
اما چشم تو و بابا ب من بود و نباید میفهمیدید چقدر ترسیدم!نباید همسفرامون معذب میشدن!
واسه همین ب بابا گفتم بعد از ناهار میریم بیمارستان.
ناهار چلوکباب و چلوجوجه بود. با وجود اینکه خودم حتی یک لقمه هم نتونستم بخورم همه ی غذاتو بهت دادم و تمام سعیمو کردم ک جو سنگین نباشه و تو و بابا و همسفرامون راحت باشید.
بعد از ناهار با یه فریزر خاموش مشغول فروشنده بازی شدی

 

 

 

 


منم یه جایِ خلوت پیدا کردم و ب خاله زهرا زنگیدم تا ازش مشورت بگیرم ک نیازی ب بخیه هست یا نه!!
صدای خاله رو ک شنیدم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم...یهو اون مامانِ محکم و مطمئن فرو ریخت و یه مادرِ نگران و ترسیده و پر از بغض شروع کرد ب گریه کردن...انگار فقط کنار خواهرم میتونستم کوچیک بشم و زار زار گریه کنم...خاله میگفت از دعاهای خیر مامان بزگه ک تورو دوباره دارم،میگفت باید خدارو شکر کنی ک هنوز میتونم بغلت بگیرم...گریه میکردم و میگفتم بهش قول دادم نبرمش بیمارستان...محیا از بخیه میترسه....دردش میاد...محیا میترسه و باز گریه میکردم
خاله آرومم کرد و مطمئنم کرد ک بهترین کار همینه!


آقای حیدری دوست بابا ک با ما همسفر بودن هم خیالمونو راحت کرد ک سرت نشکسته و وقتی نگرانیمو از بیمارستان بردنت دید،نقش مصدومو بازی کرد و مثلاهمراهش رفتیم بیمارستان تا دکتر دستشو معاینه کنه!


توی بیمارستان وقتی فهمیدی قراره تو هم!معاینه بشی کلی گریه کردی.
دکتر گفت باید بخیه بشه و این شروع یک موج جدید از گریه و جیغ و داد بود!
الهی مامان ب فدات،الهی دردت تا همیشه بجونم باشه عزیزدلم


بهت گفتیم قراره چسب مخصوص بزنن و اونهمه گریه بخاطر چسب بود!

همه ی مدت توی بغلم بودی و قبل از بخیه با شوخی تونستم خنده رو ب لبای خوشگلت بیارم....اما واسه بخیه روی تخت گذاشتمت و کنارت ب آغوش کشیدمت...حاضر بودم همه ی دردهای دنیارو تجربه کنم ولی تو درد نکشی و نترسی

 

 

 

محیاااااااا عزیزکم،نفسم،زندگیم نمیدونی دیدن گریه و دردت چقدرررر برای من و بابا عذاب آور بود.... نمیدونی چقدر سخته دخترت،پاره ی تنت گریه کنه و نتونی دردشو بجون بخری.....تو گریه میکردی و حاضرم قسم بخورم توی همون چند دقیقه،چند تار موی سفید ب موهای من  و بابات اضاف شد بخاطر اونهمه فشار و بغض و صدای گریه هات

 


بعد از تموم شدن بخیه رفتیم توی حیاط بیمارستان و مثه تموم اون دقایق بغلم بودی و میبوسیدمت...گفتی دکتره خیلی بد بود،منو چنگ میزد!!الهی دورت بگردم ک بخیه رو چنگ حس کردیخطا

 


خدارو هزاران هزاااااار بار شکر میکنم ک این حادثه ختم بخیر شد و تورو صحیح و سالم کنار خودم دارم....خدایااااا ممنونتم ک محیارو بهمون بخشیدی....محیایِ من همه ی زندگیِ من و باباشه شکررررررر ک بخیر گذشت و دخترمون کنارمونه

 

 

 

 


شب هم رفتیم بیرون و واسه تقویت گل دخترم جگر مهمونش کردیم

 

 

 

 

 

 

 

محیای، من، عروسک شیرینم،تورو خدا همیشه مراقب خودت باش...بخاطر خودت و بخاطر مامان و بابا ک عاشقانه می پرستنت و کوچکترین درد و ناراحتیِ تو،یه دنیا عذاب و ناراحتیه واسه ماخطا

 


خدایا محیای منو در پناه خودت سلامت نگهدار.محیایِ من همه ی زندگیِ منه تورو ب جلال و جبروتت قسم میدم محیامو از بلاها دور نگهداری و پناهش باشی.آمین یا رب العالمین

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)