محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 27 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 7 ماه و 29 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

شیرین زبون من

1395/9/3 9:59
458 بازدید
اشتراک گذاری

 

گل دختری مامان روز ب روز داره خانم تر و شیرین زبونتر میشه

چند روز بود ک اصرار داشتی همراهم بیای مدرسه.بالاخره رضایت دادم و شیفت ظهر ک بودم ساعت 4 و نیم بعد از تموم شدن موسسه میومدم دنبالت و میرفتیم مدرسه.بچه ها دوستت داشتن و دورت میکردن.تو هم خوشت میومد و قیافه میگرفتی.توی این سن دختر خانم معلم بودن خیلی لذت بخشه(کاش تا همیشه ب شغل مامان و بابات افتخار کنی)

 

 

 

خونه ی مامان بزرگ بودیم ک یه بطری نوشابه خالی دیدی.با ناراحتی گفتی:"واااای نوشابه خوردن؟چ کار بدی کرده مامانت!!"

 

سرسفره  ی شام باباحاجی واست تعریف کرد ک قبلا مامانت اینجا زو ا ما زندگی میکرد و از خاطرات قدیم گفت.

وقتی برگشتیم خونه یهو بغضت ترکید و گفتی:"چرا من و بابارو ول کردی و با باباحاجی زندگی میکردی؟"قرررربونت برم ک انتظار داری توی بچگیمم تو و بابارو کنار خودم داشته باشم!!خندونک

 

چند روز پیش هرچی میزنگیدم گوشی بابا در دسترس نبود.بهت گفتم شمارشو بگیر و هروقت جواب داد صدام کن.بازم در دسترس نیود و با شنیدن جمله ی:"مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد لطفا بعدا تماس بگیرید" گفتی:"چقدررررر خنگه....ما الان کارش داریم میگه بعدا..."خنده

 

 

چند روزی بخاطر خستگی صدام گرفته بود.بعد از خوب شدنم خیلی صادقانه اعتراف کردی:"من فکر میکنم الکی صداتو گرفتی بودی"یعنی رسما منو متهم ب تمارض کردیخنده

 

با علی پسرداییت آرایشگاه بازی میکردی و میگفتی موهامو رنگ خاموش بزن(متضاد رنگ روشن)محبت

 

 

خیلی درباره ی خدا کنجکاوی میکنی....مثلا پرسیدی:خدا مریض میشه؟گفتم نه....گفتی اگه یخ در بهشت کثیف بخوره چی؟خنده

بابا از بینندگان پروپاقرص اخباره.دلیلشم واسه شما اینه ک اخبار میگه چ خبره و اینا!ازم پرسیدی"اخبار مثه خداست ک همه چیو میدونه؟"متفکر

 

هوس توت فرنگی کرده بودی.اینجا نتونستیم پیدا کنیم.بخاطر گل روی محیاگلی رفتیم اهواز و واست خریدیم

 

 

صبحانه معمولا جگر میخوری.دیگه فصابها هم بابارو میشناسن و میدونن واسه تو هرهفته جگر میخره تا جون بگیری فدات بشم

 

 

شب 24مهر تب کردی و فردا شبش برای اولین بار دهنت آفت زد....من و بابا از نگرانی مثه پروانه دورت میگشتیم...توی این عکس هنوز آفتت خیلی کم بود...در عرض چندساعت اونقدر زیاد بود ک بسختی میتونستی دهن خوشگلتو باز منی و حرف بزنی.حتی آب و غذا هم نمیتونستی بخوری

 

 

با هزار تا قولی ک ازم گرفتی ک آمپول نزنی،رفتیم دکتر.با دیدن وضعیتت اولین درمان آمپول بود!!اما نمیخاستم بدقول شم.ب دکتر توضیح دادم و خواهش کردم درصورت امکان آمپول نده.دکتر آمپولو نوشت و گفت داروهارو مصرف کنه و اگه تا24ساعت دیگه بهتر نشد حتما آمپولو بزنه.خدارو شکر بهتر شدی و بدقول نشدم.

 

اما مکافاتی داشتیم با دارو خوردنت!!تو ک بخاطر آفت نمیتونستی حرف بزنی،تا وقت دارو میشد در میرفتی و داد میزدی خداااا کمکم کن!!!!کمکم کنید!!!منم میموندم از غصه ی ناراحتی و بیماریت گریه کنم یا ب این کارات بخندم.خدارو هزار بار شکر ک گل دخترم سالم و سرحاله.نحیای من همه ی زندگی و هستیِ من.الهی دورت بگردم تورو خدا همیشه شاد و سالم و سرحال باشمحبتبوس

 

 

یه مدت اصرار داشتی جوجه رنگی داشته باشی.یه روز ک همراه علی پسر خالت از مهد میومدی جوجه فروش از خیابونمون رد شد.ب علی گفتم و همراهت رفت و این جوجه رو انتخاب کردید ک متاسفانه یکی دو روز بیشتر دووم نیاورد و مرد.اولین بار بود ک مرگو اینفدر از نزدیک درک کردی.خیلی گریه کردی.الهی قربون دل کوچیکت بشم.کاش قدرت داشتم و همه ی ناملایمتهای روزگارو ازت دور میکردم و نمیذاشتم هیچوقت فلب مهربونت درگیر آه بشه

 

 

بابا ناهار دعوت بود و چون دعوتی مردونه بود مارو تنها گذاشتخطا

 

من و گل دخترمم کم نیاوردیم و یه جوجه ی محلی شکم پر زدیم ب بدنخوشمزه

 

 

این نفاشی بینظیر هم اثر هنری نفس مامانه ک خودشو توی یه روز بارونی نقاشی کردهبوسمحبت

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
نظرات (0)

مطالب پیشنهادی از سراسر وب