محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 23 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

سیزده ماهگیت مبارک عسلم!

ظاهرا هر چه بیشتر از عمرمون میگذره اسب زمان نیرومندتر میشه و سریع تر می تازه!!تازگی ها هم انگار اِکس زده و یه نفس داره یورتمه میره و فرصت نمیده ترمزی بزنیم و آپی کنیم و کامنتی نثار دوستانِ آپ شده بنماییم! هنرنماییهای محیای سیزده ماهه ی من: ازش میپرسیم:-کو دستت؟دستاشو بازو بسته میکنه! -کو پنکه؟ب پنکه اشاره میکنه! -کو زبونت؟زبونش نشون میده ب شیوه ی خاله شادونه ازش میپرسم:کی از همه قشنگتره؟دستشو میبره بالا و میگه بَـم بَم(همون من...من) –کی از همه شیرین تره؟ -بَم بَم!! و الخ! در هر حالتی باشه بهش بگیم "الله اکبر" رکوع و سجده میره! چند روزی ک هوا بهتر شده بود روزی دو_سه ساع...
21 بهمن 1392

گل دخترم یازده ماهه شده!!

  پارسال همین وقتا بود ک می ایستادم توی ایوونِ کوچیکِ خونمون و غرق لذت میشدم از تماشای بارون. دستمو روی شکمم میذاشتم و می گفتم:"محیایِ من،کی میای تا با هم بارونو ببینیم؟کی میای تا قشنگیای دنیارو نشونت بدم؟".....و حالا تو کنارمی.بغلم آروم میگیری و ب صدای بارون گوش میدی. یازده ماهه ک میتونم ب چشمای قشنگت نگاه کنم و آروم توی گوشِت بگم:"دوستت دارم" یازده ماهه ک صدای خنده ها و گریه هات،آهنگِ خوش صدایِ زندگیم شده. توی این یک ماه میتونی اصوات "ز،ث و ش" رو ب خوبی ادا کنی. بیشتر از قبل سعی داری اصواتو تقلید کنی. بیست و هفت آبان دندون پنجم و اول آذر دندون ششمت جوونه زد ...
11 آذر 1392

نه ماهگیت مبارک گل من!

انگار همین دیروز بود ک بعد از دیدن نتیجه ی مثبت بیبی چک،از خوشحالی جیغ میکشیدم و اشک میریختم!!یادم نمیره ک با چه لحنی ب باباییت گفتم:واااای نه ماه باید صبر کنم؟!؟....نه مــــــــــــــــاه؟!؟خیـــــــــــلی زیاده!! و چقدر زودگذشت نه ماهی ک فکر میکردم یک عمر زمان میبره!وچقدر زود شیرین عسلم نه ماهگیشو پشت سر گذاشت. دیشب سردرد شدیدی داشتم.بابایی داشت سرمو ماساژ میداد .تو کنار اسباب بازیهات،مشغول تماشای تلویزیون بودی،یه لحظه برگشتی و دیدی دست بابایی روی شقیقمه!با سرعت نور بر ثانیه خودتو رسوندی و باعجله دست بابارو از سرم دور کردی!خندیدیم و سعی کردیم با گفتن:بــــه بـــــــــه و نــــــــــــازی نــــــــــازی متوجه بشی اینکارو دوس...
19 مهر 1392

بدرود هفت ماهگی!

هفت ماهگیت هم ب سرعت برق و باد سپری شد. یاد گرفتی بشینی، یه مقدار کم سینه خیز میری ، موقع بیرون رفتن دستتو ب نشونه ی خداحافظی تکون میدی ، موقع خوشحالی یا شنیدن آهنگ و تشویق کف میزنی(اینو خاله صدیقه یادت داد) ، علاوه بر دد،دادا،بابا،باوا بین غرغرهای روزانت حرف "گ" رو هم ب کار میبری ، با دستت ب همه چیز ضربه میزنی(عجب دست سنگینی هم داری،چندین بار مارو مستفیض کردی) ، خیلی ددری شدی اما غریبی میکنی و مامانی شدی ، دوتا دندون خوشگل درآوردی ، بعضی اصوات و حرکات مثه نچ نچ کردن یا زبون درآوردنو تقلید میکنی ، موقع آب یا غذا خوردن بشدت تلاش میکنی ظرفو ب دست بگیری و.... پ.ن1: این روزا سخت میگذرن.اما جای شکرش باق...
9 شهريور 1392

هفت ماهگیت مبارک گل من

دنگ.....دنگ....دنگ....تقویم تاریخ!! هفت ماه پیش در چنین شبی،محیای شیرین من متولد شد! دخترک عزیز من،بخدا قسم زیباترین،بهترین و دوست داشتنی ترین هدیه ای هستی ک حدا ب ما عطا کرده. برعکس من ک دوره ی نوزادی و کودکی آروم و خوش خوابی داشتم،بنا بر روایات فراوان،بابایی شیطون و پرجنب و جوش بوده. چند روز پیش حسابی شیطنت میکردی و با اینکه چشات از بیخوابی قرمز شده بود حاضر نمیشدی بخوابی.منم ک دندون درد داشتم از کوره در رفتم و ب بابات گفتم: "آدم باید روز خواستگاری،بجای اخلاق و رفتار طرف،فقط از دوره ی نوزادیش سوال کنه!!اگه گفت بچه آدم بوده قبول کنه،اگه بچه جن بوده خودشو توی چاه نندازه!!!" ب...
13 مرداد 1392