محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

محیای بنزسوار

امروز عصر سه نفری(من و تو وبابایی) رفتیم روروک خریدیم واسه نفسمون!! حسابی دوق کردی!توش ک میشینی قیافه میگیری و جیغ و داد راه میندازی!!ب بابایی میگم این ژستی ک محیا گرفته درحد بنزسواریه!! خیلی سریع راه افتادی و الان روبروی میز ایستادی و سعی میکنی لپتاپو بگیری!مامان فدای محیای شیرینش!!حیف این پاهای خوشگل و کوچولو نیست ک روی زمین کشیده بشه؟دلم میخواد روی چشام بزرگت کنم الهیییییی فدات زندگیمممم داشتم شوید پاک میکردم تو از خواب بیدار شدی و اینقدر دست و پا زدی و سروصدا کردی ک مجبور شدم ی ساقه شوید برات بشورم و دستت بدم!!ظرف چند ثانیه ساقه رو تجزیه کردی!!!الهی قربون دهن شیرینت ک هنوز دندون نداره اما قدرتش توی خرابکاری...
30 خرداد 1392

سازماندهی

امروز سازماندهی داشتم.از شب قبل نگرانت بودم. ساعت9صبح با خاله شهلا(خانم حمید) رفتیم اداره.تموم مدت ب فکرت بودم...میگفتم،میخندیدم،شوخی میکردم اما دلم پیش تو بود...انگار همه ی قلبمو خونه جاگذاشته بودم!هرچند دقیقه ب بابایی میزنگیدم و حالتو میپرسیدم.خدارو شکر خوب بودی و اذیتش نکرد ی ساعت از 12 گذشته بود ک رسیدم خونه.بقول بابایی مثه بچه گربه خودتو ب صورتم میمالی دی بو میکشیدی و میخندیدی!بابا قسم میخورد توی این مدتی ک نبودم اصلا نخندیدی و دپرس بودی!!قربووووون دخترک شیرینم.هرچقدر میبوسیدمت سیر نمیشدم الهی مامان ب فدات. بابایی در عجب بود ک چطور با وجود تو میرسم خونه رو مرتب کنم،غذا بپزم و ب کارای دیگه برسم...آخه گاز قطع شده بود و...
29 خرداد 1392

من یک مادرم

  "مادر" واژه ی غریبیه و حسی عجیب ک تابحال تجربه نکرده بودم..... ."مادر" برای من فقط حسی بود عمیق و پرعشق نسبت ب مادرم ک بحق اسطوره ی صبر و مهربونیه!هیچ تصوری از سختیهای ب دنبال کشیدن این نام نداشتم. اما امروز یک مادرم ...مادری ک دنیا رو با لبخند محیاش عوض نمیکنه...گاهی با یه لبخندش ب عرش میرسم و گاهی از فرط خستگی و بیخوابی بشدت احساس عجز و بی کسی میکنم... محیای من،روزی نیست ک دعات نکنم...میترسم فردا نباشم پس بذار تا هستم بیمه ی دعای مادرت کنم!! بابایی بغلت میکنه،میبوست و با نفس عمیق بوت میکشه و خدارو شکر میکنه...میگه بوی بهشت میدی! دخترکم،زودتر بزرگ شو....من و بابا واسه ...
27 خرداد 1392

نگاه مثبت

"بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد،نه در آنچه مینگری" فک کنم از رابیندرات تاگور باشه....و چقدر زیبا گفته اینروزا حس بدی از اتفاقات اطرافم دارم و دارم سعی میکنم ب همه چیز مثبت نگاه کنم....سخته ولی شدنیه!! محیای گل من دوروز مهمون خونه دایی بود.همه رو شیفته ی خودش کرده...زن دایی واست سوپ آماده کرد،برنج+هویج+گوجه و نمک...هرچی گفتم هنوز زوده و فقط شله و فرنی بهش میدم زیر بار نرفت و اصرار داشت باید جون بگیری...تو هم از خدا خواسته با اشتهای زیاد سوپتو خوردی اما الان اس شدی!! موقع خواب دستتو ب گوشت میگیری...مصطفی پسردایی میگفت داره خودشو کوک میکنه که خوب بخوابه!! خیلی خوش گذشت،هم ب ما و هم ب تو...... ...
25 خرداد 1392

آنتی اسلیپ!!!

میخوام سر فرصت همه ی اعضا و جوارحتو چک کنم ببینم این سنسور حساس ب خواب مادر کجای بدنت نصب شده؟!!!! بی انصاف یه ساعته تخت گرفته خوابیده،همینکه نیت میکنم دو دقیقه چشامو ببندم از خواب میپره!!! دارم از بیخوابی تلف میشم!! ...
2 خرداد 1392
1