محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 24 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

زنجان ۹۶

سه شنبه ده مرداد از لالجین بطرف زنجان راه افتادیم.ناهار توی پارک توی شیرین سو صرف کردیم.عصر رسیدیم زنجان. روز بعد ناهار کوه گاوازنگ یا ائل داغی بودیم.   گل دخترکم همون اول آب بازی کرد و لباساشو عوض کردم             با یه تکه نخ و پلاستیک، بادبادک ساختیم.ک ایده ی ساختش از خاله شهلا بود                 هوای زنجان سردتر از همدان بود،طوری ک شب توی چادر سرد بود.هرچند واسه ما خوزستانیا تجربه ی این هوا توی مردادماه عااااالی و دلچسبه این عکسو صبح ازت گرفتم نفسم     &nbs...
14 مرداد 1396

همدان ۹۶

هفت مرداد رسیدیم همدان. این دومین سفر محیاگلی ب همدانه. خداروشکر همه چیز عااالی بود و حسابی ب هممون خوش میگذره شب اول بابارو سورپرایز کردیم.تولدش بود،ولی اونقدر مشغول بود ک فراموشش شده بود.آقای حیدری و خاله شهلا زحمت کشیدن و یه کیک تولد خوشگل گرفتن.من از قبل هدیه رو آماده کرده بودم،با هم رفتیم و از مغازه های نزدیک محل اسکانمون برف شادی و شمع تولد و آبمیوه گرفتیم.       صبح بابا زود بیدار شد و ب کمک هم واسه صبحانه نون سنگک گرم و پنیر و حلواشکری گرفتیم،چای آماده کردیم،مرغ واسه جوجه گرفتیم و توی مواد خوابوندیم و چلو بار گذاشتیم!اقای حیدری حسابی از کار بابا خوشش اومده بود و ب شوخی ب خانمش گفته بود اگه عدن...
11 مرداد 1396

بروجرد۹۶

سفر تابستونی امسال ب قصد همدان و زنجان و ... از ساعت ۲ و ۴۰دقیقه جمعه ۶مرداد شروع شد صبحانه رو بین خرم آباد و بروجرد،ساندویچ فلافلِ مامان ساز خوردیم       ناهار کباب بروجردی ک خیلی معروفه صرف کردیم،یه رستوران سنتی در میدان ابتدای شهر         توی باغ فدک استراحت کردیم روز بعد رفتیم منطقه ی چغا و ناهارو همونجا صرف کردیم                                         قایق سواری کردیم...
9 مرداد 1396

عشقِ برچسب😃

یکی از جاذبه های گردشگری خونمون،درب اتاق محیاطلاس.هر بچه ای ک میاد خونمون حسابی جذب درب اتاقت میشه و تا مدتها مشغول دیدن اینهمه برچسب میشه گفتم تا برچسبها ب فنا نرفتن،عکس از درب اتاقت بگیرم ک یادگار بمونه   این عکستو من دوست دارم     اما تو این عکستو ترجیح میدی و میگی عروسا بادبزنشون این شکلی میگیرن         این النگوهای خوشگل هم هدیه ی من و بابا ب گل دخترمون بود                         محیای عزیزم تُ خلاصه اي هستي از تمام آنچه براي ...
30 تير 1396

مدیریت زمان!

  تقریبا یکساله بودی ک بعد از دوشب بیداری و کمبود خواب شدید بطور کاملا یهویی چهارگوشه ی واتساپو بوسیدم و گذاشتمش کنار!!بیشتر از یه سال واتساپ نداشتم و هم راحتتر بودم و هم اینکه وقت اضافه میاوردم!!توی اون مدت هم هیچ چیز مهم و خاصی رو از دست ندادم!       سه روز پیش ساعت ۴بامداد بود ک بعد از اینکه خوابیدی بازم واتساپ بیچاره رویِ دلِ من و همه ی اوقات مرده و زنده ی زندگیم سنگینی کرد!چک کردن پیامها و چتهایی ک گاها یکی دو ساعت وقت میگیرن بدون اینکه کوچکترین فایده ای داشته باشن!گاهی یه پیام از کسی میاد ک تا مدتها ذهنتو مشغول میکنه و باعث ناراحتی میشه!اینبار تصمیم گرفتم زمان استفاده رو مدیریت کنم!تصویر...
22 تير 1396

شعبده باز کوچک❤️

  اجازه گرفتی با وسایل خیاطیم بازی کنی!ب شرط اینکه بعد از بازی همه رو سر جاش بذاری قبول کردم(هرچند میدونستم درمیری )       بعد از بازی،بهت گفتم وقت خوابه و باید وسایلتو جمع کنی....مثه همیشه اخمات رفت توی هم!!یادآوری کردم ک قرارمون همین بود!!قبول کردی و سعی میکردی روبانهایی ک باز شده رو مثه قبل تا بزنی                 هرچند موفق نشدی ولی باعث شدی کلی بخندیم         بعد هم مثه همیشه ب بابا متوسل شدی و گفتی:بابا بیا کمکم کن،همش ک من نباید کار کنم!! امان از دخترک شیرین زبون و...
14 تير 1396

تولد زورکی😃

  دوشب قبل ازم قول گرفتی ک حتما فرداش واست تولد بگیرم!!خیلی اصرار داشتی!!هر چقدم توضیح میدادم ک تولد سالی یه باره و هروقت ۵ ساله شدی بازم واست جشن تولد میگیرم قانع نمیشدی و میگفتی واسم کیک و فشفشه بگیرید و وقتی رفتم دستشویی چراغارو خاموش کنید ک وقتی برگشتم سورپرایز بشم!!!آخه فسقلی تو سورپرایزو از کجا بلدی؟ فردا عصرش فرستادمت خونه خاله زهرا ک با بچه ها بازی کنی و قصد داشتم واست کیک بپزم.اما یه سری وقایع الاتفاقیه پیش اومد ک شدیدا حالمو گرفت!!شب ک برگشتم یادم افتاد ب قولی ک بهت داده بودم.رفتم نزدیکترین قنادی محل!فقط همین یه کیک آماده رو داشت.گفتم روش بنویسه و بابا رفت کیکو آورد!       عجب خوش...
13 تير 1396

یادها و خاطره ها

  نمیدونم وقتی بزرگ بشی هنوزم ب دهه شست میگن نسل سوخته یا نه یا اینکه تو دلیلشو میدونی یا نه عرضم ب خدمتت احتمالا تا الان متوجه شدی ک من یکی از متولدین همین نسل سوخته م...سرفرصت واست توضیح میدم چرا مارو نسل سوخته میگن اما شاید یکی از بیشمار دلایلش این باشه ک اطرافیانِ ما مثه شما دهه نودیا خاطرات مصور و حتی غیرمصور زیادی ازمون ندارن.کسی تاریخ جوونه زدن اولین دندون و اولین گامهای مستقل و اولین حروف و کلمات و هزارن اولین دیگه رو واسمون ثبت نکرد.کل خاطراتی ک من از نوزادیم داریم خیلی مختصر و مفیده:خیییییلی خوشخواب و آروم بودم.نه شیشه گرفتم و نه پستونک.تپل و سفید بودم با یه عاااالمه موی صاف مشکی و مژه های بلندی ک ب شوخی میگفتن...
11 تير 1396

پیشی کوچولو

  با شروع ماه مبارک رمضان یه جورایی خوشبحالت شده هر شب بعد از افطار و شام و گاهی مهمونی،حتمااااا یه پارک رفتنو داری.اغلب بابا زحمتشو میکشه و تا من مشغول جمع و جور کردن خونه و یا استراحتم،شما میرید و حداقل یکی دو ساعتی توی پارک خوش میگذرونید چند شبی هست ک خیییلی اصرار داری من همراهت باشم و منم دعوتتو لبیک گفتم دیشب رفتیم پارک بانوان،چون دیروقت بود خیییلی خلوت بود.اما یه مهمون کوچولو و جدید بود....یه پیشی کوچولو و لاغر ک هرجا میرفتی دنبالت راه افتاده بود و میو میو میکرد. خیلی لاغر بود و بنظر حسابی گرسنه میومد. بابا رفت از سوپری یه پاکت شیر و مقداری نون آورد و توی ظرف یکبارمصرف گذاشتیم و پیشی کوچولو همه ی غذاشو با ولع زیا...
25 خرداد 1396