محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 23 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

سفرنامه ی تهران 96

  اولین سفر بدون بابایی رو با من و همکارام تجربه کردی. یه تجربه ی شیرین و به یادموندنی ک صدالبته جای بابا سبز بود و اگه اونم بود خیلی بیشتر خوش میگذشت. خیلی وقت بود دوست داشتم برم نمایشگاه کتاب اما بابا ک معون مدرسه س براش مقدور نبود.امسال دلو زدم ب دریا و تصمیم گرفتم همراه دوستان و همکارام برم تهران.خداروشکر بابا از تصمیم استقبال کرد.تنها نگرانیش تو بودی...می ترسید اذیت بشی یا اذیتم کنی ک خدارو شکر هیچکدوم نشد. تا لحظه ی آخر خبر نداشتی ک قرار نیست بابا همراهمون باشه.توی خونه چندبار سعی کرده بودم بهت بگم اما بغض و اصراری ک میکردی منصرفمون میکرد.     برای رفت بلیط قطار گرفتیم...
28 ارديبهشت 1396

پای در رفته ی بابایی

    در گیر و دار مراسم ختم یکی از آشناهای بابا بود ک بابا از پله های خونه ی عموت زمین خورد و پاش دررفت   روز چهارشنبه ۲۱فروردین پاشو جا انداختن و مجبور شدن گچ بگیرن   تو خیلی گریه کردی و میگفتی الان بابای عزیزمو آمپول میزنن   میخاستم از ناراحتی درت بیارم و جو رو شاد کنم بهت گفتم خیلی خوب میشه پاشو گچ بگیرن،یه عااالمه مهمون میاد(تو عاشق مهمون اومدن و مهمونی رفتنی)میتونیم روی گچ پاش نقاشی بکشیم و ....  این ترسیمات آینده تونست حالتو بهتر کنه   تا یه هفته هرشب چند گروه مهمون داشتیم،غروب ک میشد با خوشحالی منتظر مهمونای اون شب میموندی بعد از سه هفته دوشب پیش یعنی چهارش...
15 ارديبهشت 1396

نوروز96

  استارت گردشهای نوروزی قبل از خود تعطیلات زده شد و جمعه 27 اسفند رفتیم دیلم و علاوه بر خریدهای متفرقه یه چادر مسافرتی فقط و فقط بخاطر اصرارهای گل دخترم خریدیم.     آخرین ناهار سال95 همه ، خونه ی بابابزرگت جمع شدیم. سر سفره بودیم ک سال تحویل شد.ما هم ک این پیش بینی رو کرده بودیم توی سفره ی ناهار هم بساط هفت سین گذاشتیم   . با اینکه خودمون توی خونه سفره هفت سین چیده بودیم ولی خونه باباحاجی هم سفره هفت سین گذاشتیم و شد سومین سفره ی هفت سینمون . دور سفره نشستیم و باباحاجی واسه هممون دعاهای قشنگ کرد.   سفره هفت سین ما:     &nbs...
20 فروردين 1396

حرفی و کلامی....

آخ ک چقدر دلم یه تنبلی تپل و درست و حسابی میخواد!!روی مبل لم بدم و در حالی ک دارم یه عااالمه هله هوله میخورم یه فیلم سرد و جشنواره پسند ببینم و بخاری رو هم زیاد کنم و ذره ای هم نگران مرتب بودن خونه نباشم!! یادم نمیاد آخرین باری ک تنبلی اساسی کردم کی بود...ولی خوب یادمه ک با اومدن مهمون سرزده چقدررررر خجالت زده شدم و لذت اون شلختگی چطور از بین رفت!! نیم ساعت دیگه باید برم محیارو از موسسه بیارم.دیشب خوب نخوابیدم.محیاگلی چندبار بیدار شد و بردمش دست ب آب.شیفت صبح بودم و فرصت استراحت نداشتم. اما دوست داشتم بیام و اینجا بنویسم.چرا؟؟؟خودمم درست نمیدونم ولی نوشتنو خیلی دوست دارم مخصوصا اگه توی وبلاگ یکی یه دونه ی خودم باشه  ...
6 بهمن 1395

چهارسالگیت مبارک،قشنگترین بهونه ی زندگیم!

  محیای عزیزم،تولد "تو" تولد من است!!چون زندگی من با آمدن "تو" آغاز میشود همه ی هستیِ من!   عزیزترینم،سالروز زمینی شدنت مبارک باشه. امسال باز هم سعی کردم جشن تولدت متفاوت از سالهای قبل باشه.ب پیشنهاد خودت،جشن چهارساله شدنتو توی مهد(موسسه کودک خلاق) برگزار کردیم.     یه عاااالمه ب تو و دوستات خوش گذشت.         یه هفته قبل از جشنت،با هم واسه سفارش کیک رفتیم.وقتی بهت گفتم قراره عکس خوشگل خودتو روی کیک چاپ کنن اولش مخالفت کردی ولی وقتی متوجه شدی خوراکیه و میتونی عکسو بخوری خیلی واست جالب ...
27 دی 1395

سوالای تموم نشدنی محیاطلا

  محیای شیرین زبونم،عسل بانوی من داره ب چهار سالگیش نزدیک میشه.توی این سن خدایِ سوالی!!اونقدر سوالات مختلف میپرسی ک برای جواب دادنش باید دانشمندان هفت اقلیم از حوزه های مختلف مذهب و علم دور هم جمع بشن!!! سوالاتی ک گاهی علم کم مارو ب رخمون میکشه و گاهی ناتوانی مارو در ساده کرده یه جواب!!! سختترین سوالاتت مربوط ب خدا و مذهبن!چون سوالای علمی و طبیعی رو آسون تر میشه ساده کرد. ماه محرم و صفر ب اتمام رسید و سوالاتت درباره ی واقعه ی کربلا همچنان ادامه داره! یه نعداد از سوالاتتو مینویسم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!! _چرا شمر امام حسینو کشت؟جواب:چون میخواست خودش امام بشه -بعدش شمر امام...
28 آذر 1395

شیرین زبون من

  گل دختری مامان روز ب روز داره خانم تر و شیرین زبونتر میشه چند روز بود ک اصرار داشتی همراهم بیای مدرسه.بالاخره رضایت دادم و شیفت ظهر ک بودم ساعت 4 و نیم بعد از تموم شدن موسسه میومدم دنبالت و میرفتیم مدرسه.بچه ها دوستت داشتن و دورت میکردن.تو هم خوشت میومد و قیافه میگرفتی.توی این سن دختر خانم معلم بودن خیلی لذت بخشه(کاش تا همیشه ب شغل مامان و بابات افتخار کنی)       خونه ی مامان بزرگ بودیم ک یه بطری نوشابه خالی دیدی.با ناراحتی گفتی:"واااای نوشابه خوردن؟چ کار بدی کرده مامانت!!"   سرسفره  ی شام باباحاجی واست تعریف کرد ک قبلا مامانت اینجا زو ا ما زندگی میکرد و از خاطر...
3 آذر 1395

محیا و محرم 95

  ماه محرمِ امسال باعث شد یه عاااااااالمه سوال درباره ی مرگ و خدا و بهشت و جهنم توی ذهنت ب وجود بیاد!سوالاتی سخت و تموم نشدنی!!     اولین بار آلا دختر خاله لیلا درباره ی شهید شدن امام حسین(ع) ب دست شمر واست گفت!!اونقدر واست همه ی این جریان عجیب بود ک تا چند روز همه ی صحبتات درباره ی اونا بود و شدیدا واسه امام حسین (ع) ناراحت شده بودی.کیمیا دختر همسایه هم زحمت کامل کردن بقیه ی جزییاتو کشید!!من موندم و سوالاتی ک واست پیش اومده بود. و چقدر سخته پیدا کردن یه جواب مناسب سنت!گاهی سوالاتت زنجیره ای ب هم متصلن و پاسخ ب یه یکی میشه سرآغاز یه سوال دیگه!!     تصور کشته شدن یه آد...
2 آبان 1395

محیای 45ماهه ی من!!

  فرشته ی کوچک خوشبختیِ من حسابی خانم و بزرگ شده و همچنان با شیرین زبونیاش دل همه رو میبره!     چند روز پیش توی اتاقت دنبال یه وسیله میگشتم،واسه همین اتاقت کمی ب هم ریخته شد.با دیدن بهم ریختگی اتاقت پرسیدی :"چرا اتاقمو کثیف کردی؟" معذرت خواهی کردم و توضیح دادم ک دنبال فلان وسیله میگشتم و الان وسایلتو سرجاشون میذارم.با مهربونی گفتی: "اشکال نداره مامان،هر کاری کنی من بازم دوستت دارم!!" الهی دورت بگردم دختر مهربون و خوش قلبم       "ایوب" اسم یکی از دوستای باباست.اولین بار ک این اسمو شنیدی خیییلی واست جالب و خنده دار بود!!میگفتی: ...
22 مهر 1395