محیامحیا، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 19 روز سن دارد
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه 8 ماه و 21 روز سن دارد

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

خونه ی خاله کدوم وره؟

خاطرات نوزادی شاید بعدها ب خاطر نیان ولی توی احساسات آدم خیلی تاثیر دارن! وقتی توی نوزادی از کسی محبت ببینی،بزرگ تر ک بشی همیشه حس خوبی نسبت ب اون شخص داری! نه ماهه بودی ک برگشتم سرکار،یه روز در هفته میذاشتمت پیش مامان بزرگ و خاله محبوبه. اوایل کمی سخت بود ولی بعدها اونقدر بهت خوش میگذشت ک حاضر نمیشدی برگردی خونه. هنوزم ک هنوزه "بی بی" و "محوُوه" رو خیلی دوست داری! فکر میکرم خاله ک ازدواج کنه رابطش با تو کمرنگتر میشه ولی الان "عموجمال"هم شده یکی دلتنگیهای روزانه ت!! چند روز پیش خاله پیام داد ک عمو نیست و ازمون خواست بریم پیشش تا از تنهایی دربیاد. از مدرسه ...
9 بهمن 1393

دو سالگیت مبارک عشق من!

جیگرطلای مامان دوساله شده الهی صد و بیست و دو ساله بشی نفس مامان. امسال بنا ب دلایلی ک توی پست قبل مفصل نوشتم جشن تولد گل دخترم با پارسال خیلی تفاوت داشت. بابا واست یه کیک خوشگل و خوشمزه خرید و تنها مهمونمون عمه امل بود. کیک تولدتو ک روی میز گذاشتیم حسابی غافلگیر شدی و با دستت روی کیک زدی!!وقتی دیدی هم دستت کثیف شده و هم روی کیک خراب شده زدی زیر گریه!! بعد از اینکه مطمئنت کردم ک اشکالی نداره و دست خوشگتو تمیز کردم تازه از کیک و شمع فوت کردن خوشت اومد و چندین بار بابا شمعو روشن کرد و تو فوت کردی!! خوشحالم ک دوساله در کنارمی و لیاقت داشتم مادر این فرشته ی مهربون و د...
12 دی 1393

آنی،محیام دو ساله شده!!

این عکس مربوط ب سفر مرداد ماهمونه!تو بغلم خواب بودی.بابا واسم گل آورد.گذاشتمش کنار موهات،بنظرم خیلی خوشگل شده بودی.از بابا خاستم ازت عکس بگیره!قبول نمیکرد و میگفت حالت خوبی نیست،دوست ندارم!!ایشالا عمرت طولانی عسل مامان. همون موقع آنی اومد کنارمون و پرسید:خاله امسالم واسه محیا جشن تولد میگیری؟گفتم:آرههه حتما!گفت:خاله هرسال واسش جشن بگیر!! امسال اما جای خالی آنی اونقدر واسم سنگین بود ک نتونستم ب خواسته ش عمل کنم. خاله ناهید گفت جشن بگیر و بچه هارو دعوت کن....اما خاطرات جشن پارسال ک همش پر بود از خنده های آنی بدجور عذابم میده. آنی....عزیزم،محیام دو سالش شده.شیرین زبونیاش بیشتر شد...
10 دی 1393

نورچشمانم بیست و سه ماهه شده!!

خدایا شکرت ک 1سال و 11 ماهه ک پاره ی تنمو کنارم دارم.خدایا شکرت ک تنش سالم و لبش خندونه. جیگرطلای مامان یه عااااااالمه رنگ یادگرفته و توی هرموقعیتی تکرارشون میکنه:مَـــمَـــش(بنفش)،مِــــمِـــز(قرمز)،آسِــــدی(صورتی) ،سِـــــسیــد(سفید)،سَــبِــه(سبز)،سیـــــلاااااح(با تکیه ی زیاد روی"ل" و "ح" از ته حلق=سیاه)،آبی،زرد بهت میگم محیا فلان کارو نکن!!میگی:"نَـــــــــــه ادان نباش(نگران نباش) حروف الفبای انگلیس رو تا حد زیادی میتونی درست همخونی کنی. یه کتاب زبان دارم ک وقتای بیکاری با هم ورق میزنیم و مکالماتشو واست میخوندم.حالا خودت تنهایی کتابو ورق میزنی و میگی:هلو،آم مَم اندی hell...
12 آذر 1393

محیا و حیوانات!!

این غذای دیروز ماست ک قبل از توی فر رفتن،آناتومیش توسط نازنین محیام بررسی شد!! اینا مربوط ب قبل از ماه محرمه ک رفته بودیم روستا این چندتا عکس هم از مسافرت مردادماهمونه توی اردبیل   ...
27 آبان 1393

نازنین محیام بیست و دوماهه شده!

بیست و دوماهگی گل دخترم با ایام محرم مصادف شد.انشالله در پناه حق،از محبان حسین(ع) باشی. اولین شبی ک همراه بابا رفتیم دسته های عزاداری،خیلی برات تازگی داشت.با ریتم طبل و سنج دست میزدی و حرکات موزون انجام میدادی !!ولی بعد از اینکه واست توضیح دادیم ک چطور باید عزاداری کنی،ب محض شنیدن صدای دسته و هیئت میگی اُسیـــن اُسیـــن(حسین حسین)و با دستای کوچیک و خوشگلت سینه میزنی. با شروع بیست و دو ماهگی خیلی راحت تونستی جمله های چهارکلمه ای مثه "عمو یه ماست بده!"رو بسازی و بکار ببری. تفاوت کلماتی مثه "بزرگ" و "زیاد" و "کوچیک" و همچنین تفاوت افعالی مثه "بشین و ن...
19 آبان 1393

مهربان محیایِ من!!

خیلی مهربون و بامحبتی.از خونه ک میخایم بریم بیرون،رو میکنی ب ساختمون و میگی:اونه آفز(خونه خداحافظ)!!توی خیابون ماشینا و آدما با شور و هیجان سلام میکنی.سرتو از شیشه ماشین میاری بیرون و میگی:ماشی بُــدُل هلااااااام(ماشین بزرگ سلام)!!! بیشترین واژه ای ک روزانه ب کار میبری اینه:نمنون(ممنون)!!هر چیزی بدم دستت حتما تشکر میکنی و میگی"نمنون" گاهی یهو میای سراغم و میگی:مامانی نمنون!و ناغافل میبوسیم.فقط یه مادر میتونه بفهمه اون لحظه چ حالی میشم و چقدر دنیام شیرین میشه.الهی مامان ب فدای دل کوچیک و مهربونت گاهی مهربونیت باعث اذیت شدنت میشه.وقتایی ک میریم مهمونی یا مهمون میاداگه بهت خوش گذشته باشه و...
3 آبان 1393

استقلال-آزادی!!

نفس مامان داره مستقل بودنو تجربه میکنه.باید صبر ایوب همرا با چاشنی حوصله ی بینهایت داشته باشی تا بتونی خرابکاریایی مستقلانه رو تحمل کنی!!عجب کار سختی هم هست این "حوصله کردنای تموم نشدنی مادرانه"!! خدا عمر با عزت ب بابایی بده.واقعا درکم میکنه و هوای هردومونو داره.وقتایی ک هوا خوبه یکی-دو ساعتی میبردت پارک تا هم ب کارای خونه برسم و هم اعصابی رفرش کنم و هم "دوری و دوستی" حفظ بشه و هم اینکه گل دختری خوشحال بشه. وقتایی ک آروم کنارم نشستی،دستای خوشگلتو میبوسم و میگم:آخه فسقلی،تو ب این کوچیکی چرا دردسرات اینقد بزرگن؟از همه ی حرفام فقط "بزرگو" متوجه میشی و تکرار میکنی:"بُــــــــــــــ...
26 مهر 1393