محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 23 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

محرم۹۶

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِالله   امسال هم مثه محرم سالهای قبل،دهه ی اول لباس عزادری امام حسین(ع)ب تن کردی.     انشالله لباس عافیت و عاقبت بخیری ب تنت باشه                         همایش شیرخوارگان حسینی 🏻 هرسال خیمه ها و گهواره ی نمادین کربلا،نزدیک خونمون برپا میشه. توی موسسه هم مراسم برگزار کردند. 🏻         اینجا کنار گهواره،چندتا خانم نشسته بودن.وقتیرکنار گهواره نشستی،یکی از خانمها بهت شمع داد ک روشن کنی و ازت خواست دعا کنی و صلوات بفر...
14 مهر 1396

بازی

یکی از محبوب ترین بازیهات ۲۰سوالیه! اوایل ک هنوز آماتور بودی خیلی راحت کد میدادی مثلا پرسیدم توی جیب جا میشه؟گفتی آره ولی جیبت خیس میشه!(آب ) یا اینکه پرسیدم توی جیب جا میشه گفتی اگه از درخت بچینیمش آره!پرسیدم توی خونمون ازش داریم؟گفتی نه،جلوی در خونه خاله لیلاست!(سپستون ) یا شبی ک خونه ی آقای عنایتی بودیم و ازت پرسیدن توی این اتاق ازش هست؟گفتی آره چسبیده ب من!(چسب زخم )   یکی دیگه از بازیهامون اینه ک من یه کلمه میگم و تو باید اولین کلمه ای ک ب ذهنت میرسه بگی.کلماتی ک میگی خیلی جالبن پدر=مهربونی مادر=عزیز پول=مهم موش=کثیف خواب=بددد شوخی=بامزه دریا=خیس پیر=سفید غذا=خوردنی اسب=حرکت بازی=عااااشقشممم توی سخنوری...
28 شهريور 1396

گیسو کمند!

آخرین باری ک موهاتو کوتاه کردیم دو سال و نیمه بودی.با اینکه با رضایت خودت بود اما فوری پشیمون شدی و تا مدتهای مدیدی غصه میخوردی و دلت میخواست موهات بلند باشه.(غصه یعنی )اونقدر ک بابا رفت واست یه کلاه گیس خرید از اون وقت ب بعد هروقت میخاسیم موهاتو کوتاه کنیم یاد غصه خوردنات میفتادیم و دلمون نمیومد. با نزدیک شدن فصل مدارس و مهد و جهت رفاه حال خودت و ما، تصمیم گرفتیم یه پروسه ی تبلیغی شروع کنیم واسه کوتاه کردن مو!! اندر مزایای کوتاه بودنِ موی سر حکایت ها و خاطره ها ساختیم و یه عالمه عکس خوشگل با موی کوتاه سرچ کردیم و نشونت دادیم. بالاخره تلاشها نتیجه داد و روز سه شنبه ۱۴شهریور ساعت ۱۶ و ۳۰ دقیقه یهو گفتی میخای موهاتو کوتاه کنی ولی شرط ...
24 شهريور 1396

خونه دایی

عید فطر نتونستیم ب دایی کمال سر بزنیم.واسه همین تصمیم گرفتیم قضایِ بازدید عیدو ب جا بیاریم. ب اصرار دایی و زن دایی،دیرکردِ این بازدید و با چند روز موندن جبران کردیم. الحق ک دایی و زن دایی و مصطفی سنگ تموم گذاشتن و حساااااابی بهت خوش گذشت. بعد از ظهرِ اولین روز رفتیم خانه ی بازی   شب هم رفتیم فلافل لشکر و بستنی قدس     هیولایِ کی بودی تو؟         پیتزای خوشمزه ی زن دایی ب افتخار محیاگلی                 باز هم بازیکده           ...
18 شهريور 1396

پایان مسافرت تابستان ۹۶

کلی سبک و سنگین کردیم ک چطور راضیت کنیم برگردیم خونه از یه طرف دلت واسه خونه و اسباب بازیات تنگ شده بود و از طرف دیگه دوست نداشتی از دوستات جدا شی صبح توی خوابِ ناز بودی ک راه افتادیم.وقتی بیدار شدی گفتیم ک دوستات قبل از ما برگشتن خونه هاشون و قائله ختم بخیر شد 🏻 ناهارو توی پارک ملت دامغان صرف کردیم.   بعد از غذا اصرار داشتی نیازی ب شستن دست و صورتت نیست(تا بیشتر بتونی بازی کنی )این عکس سندی بود ک بهت نشون داد لازمه صورت قشنگت شسته بشه ️     شامو مهاجران صرف کردیم و تونستیم بابارو متقاعد کنیم ک شب اتراق کنیم و بقیه ی مسیرو فردا بعد از ظهر ادامه بدیم ک گرمای ظهر خوزستان هم اذیتمون نکنه. &nbs...
31 مرداد 1396

مشهد۹۶

عصر روز چهارشنبه ۱۸مرداد رسیدیم مشهد.وااای ک چقدر خوشحاااال بودیم.   سومین سفر ب مشهد من و بابایی و دومین زیارتِ نازنین دخترم،محیاگلی                     دومین شبی ک مشهد بودیم،رفتیم زیارت و تا صبح حرم موندیم و دعاگوی همه ی عزیزان بودیم                         خیلی جالب بود،با اینکه همه ی روزای سفر خوش گذشته بود و لذت برده بودیم اما حال و هوای مشهد و زیارت چیز دیگه ای بود.انگار خونه ی یه دوست قدیمی و مهربون مهمون...
27 مرداد 1396

جاده اسالم۹۶

دوشنبه ۱۶مرداد از خلخال ب سمت بندر انزلی ب راه افتادیم.   جاده ی اسالم بینظیر بود.                     این حیوونکی رو کنار جاده دیدیم،اونقدر گرسنه بود ک حتی فرصت نمیداد غذا ب زمین برسه و تند و تند لقمه هارو میخورد.         بین راه بلال خوردیم ک بلال شیرین ب مذاق تو و بابا خیلی خوش نیومد و بلال خودمونو ترجیح دادید         اسم این هاپوی کوچولو ب گفته ی صاحبش جکسون بود ک حسابی تورو مشغول کرد.           ...
18 مرداد 1396

خلخال۹۶

شروع سفر خلخال کمی نفس گیر بود(توی پست قبل مفصل توضیح دادم) خدارو شکر شب تونستیم استراحت کنیم و روز یکشنبه ۱۵ مرداد قبراق و سرحال رفتیم ازناو       جای خیلی باصفایی بود         با یک تکه چوب حسابی سرگرم شده بودی،مینداختیش توی آب و وقتی جریان آب میبردش،با عجله میدویدی و میگرفتیش                 تویِ این آلاچیقها با دیانا خاله بازی میکردی                         بعد از صرف...
16 مرداد 1396

الهی شکر

شنبه۱۴مرداد از زنجان ب سمت تبریز ب راه افتادیم.کلی مردد بودیم ک از جاده ی قدیم بریم یا جدید!!بالاخره تصمیم گرفتیم از جاده قدیم بریم!دو راهی تبریز و خلخال بودیم ک کاااملا یهویی نظرمون عوض شد و تصمیم گرفتیم بریم خلخال و اردبیل!! هوا عااالی بود و مناظر فوق العاده   حوالی ساعت ۱۱و ۳۰ بود ک یه پراید جلوی ماشین ترمز گرفت و بابا مجبور شد یهو ترمز کنه.ترمز گرفتن همان و شنیدن صدای افتادن چیزی و ب دنبالش صدای "آخِ"محیاگلی همان!! فوری برگشتیم ببینم چی شده ک دستتو از روی پیشونیت برداشتی و در عرض چند ثانیه یکطرف صورتت پر از خون شد!! خدااااایِ من،نمیدونستیم چی شده،اونهمه خون از کجاست....فوری پیاده شدیم و بغلت کردم و سعی کردم ...
15 مرداد 1396