محیامحیا، تا این لحظه: 7 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

عید فطر۹۷

عید فطر امسال هم خدارو شکر همه کنار هم بودیم. مثه هرسال بعد از شب قدر بازار حسابی شلوغ شد و شهر حال و هوای دیگه ای گرفته بود. عیددیدنی رو مطابق هرسال،از بعد از ظهر روز عید شروع کردیم.اول خونه ی باباخاجی رفتیم و دایی منصور و بعد از اون رفتیم خونه ی مادربزرگ پدریت و شام اونجا بودیم.همون شب هم رفتیم دیدن عموها و عمه نوری و دیروقت برگشتیم خونه. کلا عیددیدنی های عیدفطر یه ماراتن نفس گیر اما دوست داشتنی و نفس گیره😅 از صبح با صدای درزدن مهمونا از خواب بیدار میشیم و شب تا دیروقت مهمون داریم یا در حال مهمونی رفتن و عیددیدنیم😍 تو هم ک عاااااشق مهمون داشتن و مهمونی رفتنی،حسابی بهت خوش میگذره. ماشالله ...
11 تير 1397

جشن پایان دوره😘

روز سه شنبه ۲۵ اردیبهشت جشن پایان دوره ی پیش دبستانیتون توی سالن ارشاد برگزار شد. البته محیاگلی سال آینده باز هم پیش دبستانی خواهد بود ولی بخاطر علاقه ای ک ب خانم محمودی داشت حاضر نبود مهد بره و خانم محمودی هم بدون اینکه ازش تکلیف و نوشتنهای مشکل بخاد باهاش همکاری کرد و سال خیلی خوبی رو گذروندند. دوتا سرود داشتید ک از قبل حسابی تمرین کرده بودی. اسمتو خوندن و بهت لوح یادبود و گواهی پایان دوره ب اضافه ی هدیه ای ک خودمون تهیه کرده بودیم اهدا شد. حسابی خوشحال بودی. پیام خانم محمودی بعد از جشن ب من😉: 😘😘محیا یه قرص انرژیه واسه من😍وای دیشب با آهنگ فک میکرد رو جای خودش دیده نمیشه زو...
18 خرداد 1397

محیای من،دنیای من😘

فدای دخترک شیرین زبونم بشم ک روز ب روز خانم تر و شیرین زبون تر میشه. خیلی فهمیده ای و درک بالایی از اتفاقات داری.اونقدر هوش و ذهن و بیانت خوبه ک گاهی فراموش میکنیم تو فقط ۵سال داری و توقعاتمون ازت کمی زیادیه! چند هفته ی پیش ماشین ظرفشویی خریدیم.دوستت پریسا ازت پرسید این چیه؟گفتی اسمش خیلی آسونه،بش میگن ظرف شُس کن!!😂 با دوستت فاطمه بازی میکردی و من داشتم آشپزخونه رو مرتب میکردم.مثلا داشتی با چوب جادو،جادو میکردی!یهو ب من اشاره کردی و گفتی بفرماااا اینم یه خدمتکار تا کاراتو بکنه!!!😨گفتم دست شما درد نکنه.خییییلی ممنون!!! و سه تامون حسااااابی خندیدیم.😂 نماز خوندنت خیلی باحاله!هروقت ب نماز میایستی مهم همی...
2 خرداد 1397

نی نی!❤

روز پنجشنبه ۲۷اردیبهشت رفتیم سونو! از آقای دکترخرم خاستم اجازه بده کنار تختم باشی و تصاویر نی نی رو ببینی.با خوشرویی قبول کرد و وقتی نوبت ب من رسید گفت دخترخانمتو هم بیار و با دیدنت خندید و بهت خوشامد گفت. تصاویر تصاویر اولیه زیاد واضح نبودن دکتر ازت پرسید نی نی رو میبینی؟گفتی نههه هیچی معلوم نیس! دکتر خندید و گفت الان یه کاری میکنم ک معلوم بشه و بتونی ببینی! تصاویرو رنگی کرد و با حوصله واست توضیح داد ک این سرشه،این دستاشه،این پاهاشه....رو ب من کرد و گفت اینم بندنافشه!و از تو پرسید حالا اسم داداشی رو چی میخای بذاری؟! و پرسید خوشحالی داداشی داری؟دمغ شدی!گفتم توی حالش خورده،دلش آجی میخاست!دکتر خندید و گفت آجی هم واست میارن،تو و داداشی ...
1 خرداد 1397

برفی،خرگوش کوچولوی دوست داشتنی!

زمستون ک رفته بودیم قم،اولین زیارت گل دخترم از حرم حضرت معصومه(س) بود. بهت گفتم میگن کسی ک اولین بار بره جایی زیارت،هر دعایی کنه مستجاب میشه! و ازت خاستم هر دعایی ک میخای بکنی. زیرلب آروم پیس پیس میکردی کمی طولانی شد!کنجکاو شدم بدونم چ دعایی بود. گفتم ب منم میگی دعاهات چی بود؟و تاکید کردم البته اگه دوست داری!!(حالا هلاک بودم از فضولی ) گفتی اول دعا کردم تو واسم نی نی بیاری!بعد از خدا خاستم یه خرگوش بهم بده و بعدشم دعا کردم عسل(دختر خاله) بیاد خونمون و خیییییلی بازی کنیم! الهی مادر ب فدای دل کوچیک و دعاهای قشنگت دعای اولتو قول دادم بعد از برگشتن از سفر قرص نی نی بخورم تا نی نی دار شم! واسه دعای دومت هم ب خاله ناهید پیام...
6 ارديبهشت 1397

واقعیت تلخِ مرگ!

خدارو شکر تا بحال تجربه ای از مرگ عزیزی نداشتی! آنی عزیزمون ک فوت شد تو فقط یک سال و نیم بودی و هنوز معنی مرگو درک نمیکردی. خدارو هزار بار شکر آنقدر خاطره ای از متوفیان جدید فامیل نداشتی ک مرگ واست معنای خاصی پیدا کنه. بلدرچینات بعد از آنیکا بازم بیشتر شدن،گندم و کلوز و فرشته هم ب جمع بلدرچینات اضافه شدن!   یه روز قبل از پاگشای عمه نوری،فرشته کمی بدحال بود و روز مهمونی دیگه نتونست سرپا بایسته!و محیای دلرحم و مهربونم طاقت دیدن این صحنه رو نداشت و با گریه از ما میخاست حالشو خوب کنیم! با بابایی هماهنگ کردم و اونم فرشته رو قایم کرد و بهت گفتیم حالش خوب شد و پرواز کرد!! با اینکه از رفتنش ناراحت بودی ولی میگفتی اگه خوب شده اشک...
5 ارديبهشت 1397

نوروز ۹۷ - رامهرمز

روز هشتم فروردین رفتیم رامهرمز. من باید حتما سونو میدادم و خاله معصومه سونوی دکتر خرمو معرفی کرد ک خدارو شکر تلفنی هم نوبت دادن.و همه چیز عالی بود. اما درب رادیات ماشین بابا شل شده بود و مجثور شد ب یکی از همکاراش ک مغازه ی لوازم یدکی هم دارند زنگ بزنه. قبلا تعریف کرده بود ک آقای آل خمیس خیلی خونگرم و مهمان نوازه.ولی اینبار از نزدیک مهمون نوازی و مهربونی خودش و خانم و بچه هاشو تجربه کردیم.                       هر چقدر اصرار کردند ک بریم خونشون،بابا ک نمیخاست توی زحمت بیفتن قبول نکرد و رفتیم پارک. ولی ایشون خانم و بچه ها رو آ...
26 فروردين 1397

نوروز ۹۷ - لشکرآباد

روز ششم فروردین رفتیم اهواز.       یه کت و شلوار خریدم و رفتیم لشکر آباد! خیییلی باصفا بود.فلافل لشکر آباد خیلی معروفه و ایام عید حسابی شلوغ میشه. کنار هر کافه باند پخش و سیستم گذاشته بودن و بزن و برقص                 بعد از صرف فلافل و قارچ سوخاری،رفتیم کافه سنتی و قهوه و چای نبات صرف کردیم.                         توی راه برگشت هم با اینکه حوالی ۲ شب رسیدیم پارک مشراگه،بابا بخاطر قولی ک بهت داده بود تورو برد ...
26 فروردين 1397

نوروز ۹۷ - دیلم

روز سوم فروردین رفتیم خونه ی بابابزرگ و همونجا با خان عمو و عمه ها تصمیم گرفتیم فردا صبح زود بریم دیلم. ساعت ۱۲-۱شب برگشتیم خونه و ۷ صبح راه افتادیم ب سمت دیلم. صبحونه رو امیدیه صرف کردیم.   بمحض رسیدن و پارک کردن ماشین،رفتیم خرید. یه بادبادک خریدی و یه عروسک توی وان حموم و یه لاک آبی و ۲تا دی وی دی انیمیشن! ما هم دوتا پتو گرفتیم و یه سری وسایل. بعد از ناهار(جوجه کباب)تصمیم گرفتیم بریم دریا و آب بازی،برگشتم از بازار واست بلوز و شلوارک گرفتم ک راحت آب بازی کنی،تا خاستم پولو حساب کنم تو و عمه امل رفتید سمت بقیه و توی راه زمین خوردید و زانوی سمت راست و کمی هم آرنجت خراش برداشت. الهی فدات شم،کللللی گریه کردی.خیلی دنبال ...
26 فروردين 1397