محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

موی کوتاه!💇🏻

با گرمتر شدن هوا،بیشتر میری حمام و چون موهات بلند بود،سشوار کشیدنش طول میکشید. منم موهام بلند شده بود و میخاستم کوتاهِ کوتاهشون کنم! با هم رفتیم آرایشگاهی ک آخرین بار توی ۳سالگی موهاتو کوتاه کرده بود. بعد از اینکه من موهامو کوتاه کردم،تو خوشت اومد و قبول کردی موهاتو کوتاه کنی! اینبار خیییییلی خانمانه روی صندلی نشستی و بدون هییییچگونه مخالفتی اجازه دادی ب موهات گیره بزنه و کوتاهشون کنه   قربون دخترکم برم ک اینقده خانوم شده             بعد از برگشتن از آرایشگاه هم خودمونو یه پیتزا و ذرت مکزیکی مهمون کردیم         &...
21 اسفند 1396

اولین برف بازی❄️⛄️

یکی از نعمتهایی ک منطق سردسیر دارن و ما ازش بی بهره ایم،لذت برف دیدن و برف بازی کردنه! هر وقت تی وی برف نشون میداد یا شخصیتهای کارتونی آدم برفی درست میکردن،با حسرت میپرسیدی برف چ شکلیه؟یکی از آرزوهات دیدن برف و آدم برفی درست کردن بود. از تابستون همه ی حرفت شده بود برف و ادم برفی! بهت قول دادم هروقت هواخیلی سرد شد بریم یه جا ک برف باشه و بتونی برف بازی کنی. اما امسال خیلی کم بارش برف و بارون داشتیم. ب شوخی میگفتیم از وقتی این تصمیمو گرفتیم خشکسالی شده!باید از تصمیمون منصرف شیم کشاورزا بدبخت نشن   دیگه داشتیم نا امید میشدیم.و تصمیم گرفتیم نهایتش اگه نشد،یه پیست اسکی توی یکی از شهرهای بالا بریم و قال قضیه رو بکنیم. تا ا...
7 اسفند 1396

یه روز تعطیل

امیدوارم زمانی ک بزرگ میشی و این نوشته هارو میخونی،خوزستان عزیزمون از بلای ریزگردها رها شده باشه. بعد از چند روز گردو غبار و تعطیلی مدارس،بالاخره روز جمعه کمی هوا بهتر شد و مطابق هر آخر هفته رفتیم ب دامان طبیعت   اولین کنار امسالو ب همت تو و بابایی خوردیم                                                                   &n...
11 بهمن 1396

❤️جشن تولد پنج سالگی محیاطلا❤️

تولد   امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . . تولدت مبارک همه ی زندگیِ من   محیای من،دخترک شیرین زبونم،نفس من،هر روز و هر ثانیه ک از داشتنت میگذره،عاشقانه تر از قبل دوستت دارم. ️     سالروز زمینی شدنت،یکشنبه بود ولی چون من و بابا و اکثر مدعوین شاغلیم،جشن تولدتو موکول کردیم ب روز پنجشنبه تو هم تقریبا از دو هفته قبل از تولدت،واسه جشنت روز شماری و لحظه شماری میکردی. با اینکه جشن تولدت چهار روز بعد بود ولی اطرافیان روز تولدتو فراموش نکردن و سیلی از پیامهای تبریک تولدت رسید ️ ...
28 دی 1396

آنیکا

جریانی داریم با این آنیکایِ شما پارسال ک دوست بابا دو تا بلدرچین واست آورد حسابی باهاش مشغول شده بودی و دوستشون داشتی. یکیشون تونست پرواز کنه و رفت،یکی دیگه هم جان ب جان آفرین تسلیم کرد و ما بهت گفتیم اونم پرواز کرده و رفته پیش دوستش.(حالا هر وقت اینو بخونی حقیقتو متوجه میشی ) تا چند وقت واسشون سوگواری کردی و گررررریه ک دلم واسشون تنگ شده. بعد از اونم همیشه دلت بلدرچین میخواست بابا واست دوتا مرغ عشق خوشگل خرید تا از فکر بلدرچین بیای بیرون.(امید و آرزو )       [img:]         [img:]         [img:] اما فایده نداشت و بازم بلدرچینو بی...
29 آذر 1396

در مسیر مشهد۹۶

صبح روز سه شنبه ۱۷مرداد با همسفرامون خداحافظی کردیم و ب سمت مشهد ب راه افتادیم. ناهارو توی چالوس رفتیم اکبر جوجه!   هوای شمال شرجی بود و هم اینکه آخرین خاطره ی من از شمال هنوز آزارم میداد و نمیتونستم بمونم و هم بخاطر بخیه ی پیشونیت ک میترسیدیم عرق کنی و اذیت شی،ترجیح دادیم توقف نداشته باشیم.چندبار واسه خوردن بستنی و خوراکی نگه داشتیم.اما دریارو بیخیال شدیم گرگان هم یه توقف کوتاه داشتیم و استراحت کردیم.     شب علی آباد کتول خوابیدیم.                 دفعه ی قبل ک من و بابا همراه خاله معصومه اینا زفته بودیم جنگل گلستان،تو ...
23 آذر 1396

قدمگاه

همینکه کمی هوا خوب میشه من و بابا سریع سبد چای و کلمن آبو برمیداریم و میزنیم ب دشت و دمن!و صد البته ک تو بیشتر از ما مشتاق بیرون رفتنی روز جمعه هم ب پیشنهاد گل دختری رفتیم قدمگاهِ نزدیک شهر       هوا عالی بود و این پیشنهادت حسابی چسبید و ب هر سه تامون خوش گذشت                 چند سال پیش بعد از یه بارون خیلی شدید،بعضی از سنگ قبرهایِ کنار این قدمگاه(علی هادی)شکسته شدن وقتی میدیدی بعضیها سالم و بعضیا شکستن،شروع کردی ب نقشه ریختن واسه سنگ قبر من و بابات گفتی اگه مُردید سنگ مزارتونو خیلی خوشگل میذارم و همیشه تزیینش میکنم.و...
25 مهر 1396

انگشت دست مامان!

  این انگشت شصت(شایدم شست)مامان فاطمه ی ک غروب دوم مهر درب ماشین روش بسته شد و یه ترک ناقابل برداشت. کی دور بست؟؟خودم چ جوری؟نمیدونم! یعنی هرچقدر خواستم توی ذهنم صحنه رو بازساری کنم نتونستم!!هنوزم نمیدونم چطور این خبطو مرتکب شدم.       وقتی متخصص ماهشهر گفت باید گچ بگیرم!دغدغه ی اصلیت شد رنگ گچ دستم اصرار داشتی صورتی باشه!وقتی رفتی داروخانه و متوجه شدی قراره سفید باشه با گوشی بابا زنگیدی و گفتی یه خبر بدددد!!ناراحت نشی هااا....گچت سفیده البته اونی ک ناراحت شد از این خبر،خودت بودی ک تونستم قانعت کنم سفید بهتره و نقاشی روش راحتتره وقتی خواستن گچش بگیرن و ازت خواستن بیرون منت...
19 مهر 1396

محرم۹۶

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِالله   امسال هم مثه محرم سالهای قبل،دهه ی اول لباس عزادری امام حسین(ع)ب تن کردی.     انشالله لباس عافیت و عاقبت بخیری ب تنت باشه                         همایش شیرخوارگان حسینی 🏻 هرسال خیمه ها و گهواره ی نمادین کربلا،نزدیک خونمون برپا میشه. توی موسسه هم مراسم برگزار کردند. 🏻         اینجا کنار گهواره،چندتا خانم نشسته بودن.وقتیرکنار گهواره نشستی،یکی از خانمها بهت شمع داد ک روشن کنی و ازت خواست دعا کنی و صلوات بفر...
14 مهر 1396