محیامحیا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
محمد حساممحمد حسام، تا این لحظه: 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

میم مثه محیا و محمدحسام

**💖جان و جهانِ من شمایید💖**

نی نی!❤

روز پنجشنبه ۲۷اردیبهشت رفتیم سونو! از آقای دکترخرم خاستم اجازه بده کنار تختم باشی و تصاویر نی نی رو ببینی.با خوشرویی قبول کرد و وقتی نوبت ب من رسید گفت دخترخانمتو هم بیار و با دیدنت خندید و بهت خوشامد گفت. تصاویر تصاویر اولیه زیاد واضح نبودن دکتر ازت پرسید نی نی رو میبینی؟گفتی نههه هیچی معلوم نیس! دکتر خندید و گفت الان یه کاری میکنم ک معلوم بشه و بتونی ببینی! تصاویرو رنگی کرد و با حوصله واست توضیح داد ک این سرشه،این دستاشه،این پاهاشه....رو ب من کرد و گفت اینم بندنافشه!و از تو پرسید حالا اسم داداشی رو چی میخای بذاری؟! و پرسید خوشحالی داداشی داری؟دمغ شدی!گفتم توی حالش خورده،دلش آجی میخاست!دکتر خندید و گفت آجی هم واست میارن،تو و داداشی ...
1 خرداد 1397

برفی،خرگوش کوچولوی دوست داشتنی!

زمستون ک رفته بودیم قم،اولین زیارت گل دخترم از حرم حضرت معصومه(س) بود. بهت گفتم میگن کسی ک اولین بار بره جایی زیارت،هر دعایی کنه مستجاب میشه! و ازت خاستم هر دعایی ک میخای بکنی. زیرلب آروم پیس پیس میکردی کمی طولانی شد!کنجکاو شدم بدونم چ دعایی بود. گفتم ب منم میگی دعاهات چی بود؟و تاکید کردم البته اگه دوست داری!!(حالا هلاک بودم از فضولی ) گفتی اول دعا کردم تو واسم نی نی بیاری!بعد از خدا خاستم یه خرگوش بهم بده و بعدشم دعا کردم عسل(دختر خاله) بیاد خونمون و خیییییلی بازی کنیم! الهی مادر ب فدای دل کوچیک و دعاهای قشنگت دعای اولتو قول دادم بعد از برگشتن از سفر قرص نی نی بخورم تا نی نی دار شم! واسه دعای دومت هم ب خاله ناهید پیام...
6 ارديبهشت 1397

واقعیت تلخِ مرگ!

خدارو شکر تا بحال تجربه ای از مرگ عزیزی نداشتی! آنی عزیزمون ک فوت شد تو فقط یک سال و نیم بودی و هنوز معنی مرگو درک نمیکردی. خدارو هزار بار شکر آنقدر خاطره ای از متوفیان جدید فامیل نداشتی ک مرگ واست معنای خاصی پیدا کنه. بلدرچینات بعد از آنیکا بازم بیشتر شدن،گندم و کلوز و فرشته هم ب جمع بلدرچینات اضافه شدن!   یه روز قبل از پاگشای عمه نوری،فرشته کمی بدحال بود و روز مهمونی دیگه نتونست سرپا بایسته!و محیای دلرحم و مهربونم طاقت دیدن این صحنه رو نداشت و با گریه از ما میخاست حالشو خوب کنیم! با بابایی هماهنگ کردم و اونم فرشته رو قایم کرد و بهت گفتیم حالش خوب شد و پرواز کرد!! با اینکه از رفتنش ناراحت بودی ولی میگفتی اگه خوب شده اشک...
5 ارديبهشت 1397

نوروز ۹۷ - رامهرمز

روز هشتم فروردین رفتیم رامهرمز. من باید حتما سونو میدادم و خاله معصومه سونوی دکتر خرمو معرفی کرد ک خدارو شکر تلفنی هم نوبت دادن.و همه چیز عالی بود. اما درب رادیات ماشین بابا شل شده بود و مجثور شد ب یکی از همکاراش ک مغازه ی لوازم یدکی هم دارند زنگ بزنه. قبلا تعریف کرده بود ک آقای آل خمیس خیلی خونگرم و مهمان نوازه.ولی اینبار از نزدیک مهمون نوازی و مهربونی خودش و خانم و بچه هاشو تجربه کردیم.                       هر چقدر اصرار کردند ک بریم خونشون،بابا ک نمیخاست توی زحمت بیفتن قبول نکرد و رفتیم پارک. ولی ایشون خانم و بچه ها رو آ...
26 فروردين 1397

نوروز ۹۷ - لشکرآباد

روز ششم فروردین رفتیم اهواز.       یه کت و شلوار خریدم و رفتیم لشکر آباد! خیییلی باصفا بود.فلافل لشکر آباد خیلی معروفه و ایام عید حسابی شلوغ میشه. کنار هر کافه باند پخش و سیستم گذاشته بودن و بزن و برقص                 بعد از صرف فلافل و قارچ سوخاری،رفتیم کافه سنتی و قهوه و چای نبات صرف کردیم.                         توی راه برگشت هم با اینکه حوالی ۲ شب رسیدیم پارک مشراگه،بابا بخاطر قولی ک بهت داده بود تورو برد ...
26 فروردين 1397

نوروز ۹۷ - دیلم

روز سوم فروردین رفتیم خونه ی بابابزرگ و همونجا با خان عمو و عمه ها تصمیم گرفتیم فردا صبح زود بریم دیلم. ساعت ۱۲-۱شب برگشتیم خونه و ۷ صبح راه افتادیم ب سمت دیلم. صبحونه رو امیدیه صرف کردیم.   بمحض رسیدن و پارک کردن ماشین،رفتیم خرید. یه بادبادک خریدی و یه عروسک توی وان حموم و یه لاک آبی و ۲تا دی وی دی انیمیشن! ما هم دوتا پتو گرفتیم و یه سری وسایل. بعد از ناهار(جوجه کباب)تصمیم گرفتیم بریم دریا و آب بازی،برگشتم از بازار واست بلوز و شلوارک گرفتم ک راحت آب بازی کنی،تا خاستم پولو حساب کنم تو و عمه امل رفتید سمت بقیه و توی راه زمین خوردید و زانوی سمت راست و کمی هم آرنجت خراش برداشت. الهی فدات شم،کللللی گریه کردی.خیلی دنبال ...
26 فروردين 1397

نوروز۹۷ - سربندر

امسال بارون کمی داشتیم و توی زمستون هوا خیلی سرد نشد،ب همین دلیل خودمونو واسه یه گرمای اساسی توی نوروز و تابستون آماده کردیم! همونطور ک پیش بینی کرده بودیم روزا بخاطر گرمی هوا نمیشد ناهارو بیرون رفت و اولین شب بعد از سال تحویل تقریبا همه ی خونواده پارک ساحلی سربندر جمع شدیم.(خاله زهرا،خاله حاجیه ها و تاجیه و خاله معصومه و دایی منصور) اصرار کردی بری قایق سواری و چون پدالی بود،زحمتش افتاد گردن من و بابا اژدها بعلت تعمیرات تعطیل بود. بعد از شام و گردش رفتیم بستنی باباجون ماهشهر،ک بخاطر جمعیت زیاد و اصرار بچه ها ب گذاشتن چتر! روی بستنی حسابی خندیدیم ...
26 فروردين 1397

نوروز۹۷-تحویل سال

سال ۹۶ هم با همه ی خوبیها و بدیهاش گذشت و یه خاطره شد! سالی ک یه عالمه اتفاقای مختلفو تجربه کردیم.غم انگیزترینشون سوگواریهای ملی و زیباترینشون لحظاتی بودن ک تورو شاد و سرمست از خوشی میدیدم   لحظه تحویل سال ؛ساعت7و45دقیقه و28ثانیه روز سه شنبه 29اسفند1396در بعد از ظهر بود و حیوان سال :سگ طبق سنت هرساله،یه سفره ی هفت سین کوچیک توی خونه ی خودمون انداختیم و بعد از اون همگی خونه ی مامان بزرگ جمع شدیم و کنار هم لحظه ی تحویل سالو جشن گرفتیم.                                   ...
19 فروردين 1397

عروسی

روز ۹فروردین عروسی عمه نوری بود.   حداقل از ۱۰ روز قبل شمارش معکوسو شروع کرده بودی،تا اینکه صبح روز عروسی با خوشحالی از خواب بیدار شدی و گفتی امروز عروسیه!                             خدارو شکر خیلی خوب بود و عمه نوری هم حسابی هواتو داشت و جوری برخورد کرد ک خیییلی بهت خوش گذشت.رقص اختصاصی با تو و دادن دسته گل و شنل برای مدت طولانی و عکسای اختصاصی و .... همه و همه باعث شد یه جشن خوب واست یادگاری بمونه.                 ...
19 فروردين 1397